Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 190 (9 milliseconds)
English
Persian
kick starter
راه انداز پایی
kick starter
اهرم راه اندازنده
Other Matches
non-starter
کار نا انجام
non-starter
بیهوده
non-starter
کار نشدنی
self-starter
خودآغاز
self-starter
خودبخود شروع شونده
non-starter
رویدادی که روی نمیدهد
non-starter
طرحی که انجام نمیشود
self-starter
مبتکر
self-starter
خودکار
non-starter
کار یا فکر عبث
starter
استارت
starter
راه انداز
[استارتر]
[اتومبیل رانی ]
starter
شروع کننده
starter
وسیلهای برای گرداندن محرک اصلی در طول مدت استارت
starter
اغازگر
starter
استارتر
starter
راه انداز
self-starter
پرکار
cartridge starter
سیستم استارت موتور اصلی که توسط کارتریج قابل شارژی کار میکند
foot starter
استارتر پایی
foot starter
راه انداز پایی
line starter
راه انداز خط
rheostatic starter
راه انداز رئوستایی
starter cable
کابل استارتر
starter coil
کویل راه انداز
starter dynamo
دینام - استارتر
starter gap
شکاف اغازگر
starter switch
سوئیچ استارتر
starter's list
فهرست اسبهاییکه واجدشرایط برای شرکت درمسابقه نیستند
starter's pistol
هفت تیر مخصوص اغازمسابقه
starter/generator
استارتر ژنراتور
three phase starter
راه انداز سه فاز
crank starter
درگیری فالایویل و چرخ دنده میل لنگ راه انداز میل لنگ
starter handle
دستهآغازگر
starter button
دکماستارت
motor starter
موتور راه انداز
auto starter
استارت خودکار
starter motor
راه انداز
[استارتر]
[اتومبیل رانی ]
combustion starter
مکانیزمی که در ان احتراق یک سوخت ترکیب سوخت و هواانرژی لازم برای شروع دوران موتور را تامین میکند
fly wheel starter
راه اندازچرخ لنگر
key starter shaft
محور استارتر
air turbine starter
استارتری در موتورهای توربینی که توسط هوای فشرده توربین کوچکی را که توسط چرخدنده هایی باکمپرسور درگیراست میچرخاند
magnet type starter
راه انداز نوع مغناطیسی
impulse starter coupling
جفتگری ضربه ساز
starter gear ring
چرخ دنده استارتر
starter motor armature
ارمیچر راه انداز
fly wheel starter
استارتر فلایول
air impingment starter
نوعی استارتر در موتورهای توربینی کوچک
magnetic full voltage starter
کنتاکتور با رله
kick over
<idiom>
پرداختن
kick up
زدن پنجه
kick out
وزن خود را بعقب تخته موج بردن
outside kick
لنگ عوج بند
outside kick
لنگ ارنج
kick off
ضربه اغاز بازی
to kick up
راه انداختن
to kick up
با پا بلند کردن
to kick off
مردن
to kick off
توپ اول رازدن
get a kick out of
<idiom>
لذت بردن
kick around
<idiom>
بدرفتار کردن
kick around
<idiom>
دراطراف دراز کشیدن
kick off
<idiom>
شروع کردن
kick-off
<idiom>
شروع
kick out
<idiom>
روانه کردن
kick over
<idiom>
موتوری که شروع به کار میکند
kick off
شروع حمله
kick-off
توپ زنی
kick about
فوتبال هردمبیل
kick about
فوتبالی که بدون قانون بازی میکنند
kick
پس زنی
kick
تندی
kick
لگد زدن تفنگ
kick
پس زدن
kick
ضربه با پا
kick
گل زدن
kick
ضربه پای شناگر
kick
فرار ناگهانی درپایان مسابقه دو
he had not a kick in him
نیروی لگدزدن نداشت
kick
ضربه
kick
لگد تفنگ
kick in
دارفانی را وداع گفتن
kick in
کردن
kick in
مشارکت کردن در سهم دادن در
kick-off
اغاز
kick
لگدزدن
kick
باپازدن
kick off
شروع مسابقه فوتبال
kick off
شروع
kick
لگد
kick off
اغاز
kick off
توپ زدن
to kick ones heels
چشم براه ایستادن
flick kick
ضربه با بیرون پا
drop kick
شوت سرضرب
double kick
دو ضربه پی در پی
dolphin kick
شنای پروانه با پای دلفین
flutter kick
حرکت شلاقی پاها در شنا
wave kick
حرکت روی جلوی تخته موج با ضربه زدن یا کشیدن یک پادر موج
flutter kick
ضربه پا در کرال
to kick the beam
خشک بودن
to kick over the traces
سرپیچی کردن
to kick the beam
کم بودن
frog kick
شنای پروانه بت پای قورباغه
fly kick
ضربه در هوا با پا بدون گرفتن با دست
to kick up a row
اشوب راه انداختن
to kick out of the house
ازخانه بیرون کردن
to kick up dust
خاک بلندکردن
to kick over the traces
لگدپراندن لگدزدن چنانکه یا ان ورپاسرنگه بیفتد
disallowed kick
گل مردود
cross kick
ضربه با پا به سمت دیگرزمین که مدافع کمتری دارد
kick-offs
اغاز
kick up one's heels
<idiom>
زمان خوبی داشتن
kick-offs
توپ زنی
kick up a fuss
<idiom>
به مشکل بر خوردن
kick the habit
<idiom>
ترک عادت بد
kick the bucket
<idiom>
مردن
kick circle
دایره 8/81 متری وسط میدان
kick oneself
<idiom>
پشیمان شدن
kick back
<idiom>
تنها استراحت کردن
To kick up a row .
قیل وقال راه انداختن
kick-start
هندلموتور
free kick
ضربهآزاددرفوتبال
kick pleat
دامنچاکدار
crawl kick
حرکاتکلار
butterfly kick
مراحلشنایپروانه
breaststroke kick
شنایقورباغهای
bicycle kick
پای دوچرخه
to kick up dust
خاک راه انداختن
to kick one's heels
چشم براه ایستادن منتظرایستادن
kick serve
سرویس پیچشی
place kick
توپ را از روی زمین با پا بطرف دروازه زدن
quick kick
کوشش در ضربه زدن با پا درضمن پاس برای کسب موقعیت بهتر
scissor kick
پای قیچی در شنای پهلو
scissors kick
ضربه قیچی
sevice kick
ضربه سرویس
sole kick
ضربه با کف پا
spot kick
ضربه کاشته
squib kick
ضربه کوتاه با پا که به اسانی به دست تیم حریف نیفتد
penalty kick
ضربه پنالتی
jab kick
ضربه انحرافی کوتاه
outside of the foot kick
ضربه با لبه بیرون پا
kick turn
نیم چرخش
kick turn
دور زدن در حالت ایستاده
kick up a row
دعوا راه انداختن
kick up a row
داد و بیدادکردن
kick with the heel
ضربه با پاشنه پا
kick boxing
بوکس همراه با لگد
jump kick
شوت درحال پرش
kick save
نجات دروازه با پای دروازه بان
inside kick
پیش لنگ
inside kick
ضربه با روی پا
to give one a kick
کسیرا
to kick a ball
توپ زدن
to give one a kick
لگدزدن
to kick a ball
زدن
to kick the bucket
مردن
overhead kick
ضربه قیچی به عقب
to kick against a proposal
با پیشنهادی مخالفت
to kick against a proposal
کردن
to kick against the pricks
مشت بدرفش زدن
to kick a ball
توپی را
to kick off one's shoes
کفشهای خودراباتکان ازپادراوردن
hitch kick
پرش طول با دو گام برداشتن درهوا و دست بالای سر
goal kick
ضربه ازاد مستقیم روی دروازه
goal kick
شوت بسوی دروازه
hitch kick
شوت قیچی
to kick against the pricks
تیشه بریشه خودزدن
heel kick
ضربه با پاشنه پا به عقب
volley kick
شوت سر ضرب
pivot instep kick
ضربه با پاشنه پا
outside kick and front headlock
لنگ تندر
to kick-start a motorcycle
موتورسیکلتی را با پا هندل زدن
[روشن کردن]
outside kick and front headlock
قفل کردن سرحریف
outside kick and overarm control
لنگ دوشاخ
direct free kick
مکث مهاجم برای فریفتن حریف
sole of the foot kick
ضربه با کف پا
shoulder throw and outside kick
لنگ ارنج
outside kick and front headlock
گرفتن دست راست بادست چپ و چرخاندن ازروی پشت
half volley kick
شوت سر ضرب
Give a kick at the door.
یک لگه بزن به در
inside of the foot kick
بغل پای ضربه زننده
penalty kick mark
نقطه پنالتی
indirect free kick
ضربه ازاد غیرمستقیم
To cause confusion . To kick up a fuss (row).
شلوغی راه انداختن (شلوغ کردن )
To kick ones heels. To mark time.
درجا زدن
inside kick and overarm control
لنگ کردی
To kick up a row. To raise hell. To make a scene.
داد وبیداد را ؟ انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com