Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 210 (10 milliseconds)
English
Persian
knock one on the head
مشت بر کله کسی زدن
Search result with all words
knock on the head
خنثی کردن
knock on the head
باطل کردن
knock on the head
نقش بر اب کردن
to knock a person's head off
به اسانی ازپیش کسی افتادن یاکسیراشکست دادن
to knock head
سجود
to knock head
چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
to knock head
پیشانی برخاک نهادن
To knock (beat) someone on the head .
تو سر کسی زدن
knock one's head against the wall
<idiom>
کاربی نتیجه
Other Matches
head to head polymer
بسپار سر به سر
To knock someone down.
کسی رازمین زدن ( درکشتی وغیره )
knock
صدای تغ تغ
knock
عیبجویی
knock
ضربه زدن
knock up
سردستی اماده کردن
knock up
بهم زدن
knock up
برخورد کردن
knock up
تحریک کردن
knock up
از کار انداختن
knock up
بپایان رساندن
knock down
مجزا
knock
بد گویی کردن از
knock
درزدن
knock down
مجزا کردن
knock
مشت ضربت
knock down
زدن با تانک یا توپ هواپیما از کار انداختن
knock-on
بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock on
بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
I usually knock off at 6.
غالبا" ساعت 6 دست از کار می کشم
knock in
فرو کردن
knock
کوبیدن
knock
زدن
knock down
گیج کردن
knock up
ابستن کردن ناراحت کردن
knock-up
سردستی اماده کردن
knock together
بهم زدن
knock together
بهم خوردن
knock out
از کار انداختن
knock out
از بین بردن
knock it off
<idiom>
دست کشیدن
knock out
خالی کردن
knock out
شکست دادن
knock out
ناکار کردن
knock out
با مشت یا بوکس ازپادراوردن
knock out
<idiom>
غش کردن
knock together
بهم چسباندن
knock about
<idiom>
بدون برنامه ریزی سفر کردن
knock off
دست از کارکشیدن از کار انداختن
knock-up
بهم زدن
knock-up
برخورد کردن
knock-up
تحریک کردن
knock-up
از کار انداختن
knock-up
بپایان رساندن
knock off
دست کشیدن از
knock off
ازکار دست کشیدن
knock off
مردن
knock off
کشتن
knock off
ختم کردن کار
knock off
از پاانداختن
to knock off
دست ازکارکشیدن
to knock about
ول گشتن
to knock about
پرسه زدن در به در بودن
to knock about
سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
to knock down
بزمین زدن
to knock up
مانده شدن
to knock up
فرسوده شدن ازپادرامدن
to knock up
خسته شدن
to knock under
تن دردادن اقراربزمین خوردگی کردن ازپادرامدن
to knock down
زمین زدن بامشت بزمین انداختن ازپادراوردن
to knock under
تسلیم شدن
to knock together
سرهم بندی کردن
knock against
خوردن به
to knock down
پرچ کردن
knock off
<idiom>
به قتل رساندن کسی
to knock out
پس ازبسته شدن دردانشکده یادانشگاه درزدن وبیرون رفتن
knock about
پرسه زدن
knock about
سرو صدا ایجاد کردن
knock about
نامرتب زندگی کردن
knock
بهم خوردن
knock down
باضربت بزمین کوبیدن
knock-up
ابستن کردن ناراحت کردن
knock against
زدن به
anti knock
ماده ایکه به سوخت اضافه شده و احتمال انفجار واحتراق نامنظم ان را کاهش میدهد
knock about clothes
جامه کار
Knock off your fighting right now!
همین الآن از توی سر همدیگر زدن دست بکشید !
knock rating
میزان بهسوزی
knock knees
زانوی کج زانوی پیچ خورده
knock knees
زانوهایی که هنگام راه رفتن بهم میخورند
to knock something open
با ضربه چیزی را باز کردن
knock-ups
بهم زدن
knock about clothes
لباس کار
to knock somebody's socks off
<idiom>
<verb>
کسی را شگفتگیر کردن
knock reducer
ضد کوبش
to knock the bottom out of
باطل کردن
knock at the door
در کوفتن
to knock the bottom out of
بی اثرکردن
to knock back
عقب نشستن
to have a knock back
عقب نشینی کردن
[در موقعیتی]
knock out tournament
تورنمنت حذفی شطرنج
knock at the door
در زدن
to knock the bottom out of
رد کردن
to knock somebody's socks off
<idiom>
<verb>
کسی را کاملا غافلگیر کردن
knock kneed
خشن
knock kneed
فالج
knock kneed
شل
knock knee
کجی زانو به درون دراثرمرض یا نرسیدن موادغذایی
knock one's block off
<idiom>
خیلی سخت به کسی صدمه زدن
knock oneself out
<idiom>
باعث تلاش فراوان
to knock a person off his p
کسیرابرزمین زدن یانابودکردن
at a knock-down price
به قیمت مفت
defeat by knock out
شکست با ناک اوت
there is a knock at the door
درمیزنند
there is a knock at the door
صدای در
knock off one's feet
<idiom>
متعجب کسی (دست کسی رادرحنا گذاشتن)
to knock the bottom out of
خنثی کردن
knock-ups
بپایان رساندن
knock-ups
از کار انداختن
knock-ups
تحریک کردن
knock-ups
برخورد کردن
knock kneed
دارای حرکت کج ومعوج
knock-ups
سردستی اماده کردن
knock-ups
ابستن کردن ناراحت کردن
knock kneed
دارای زانوی کج
there is a knock at the door
می اید
knock on wood
<idiom>
بزنم به تخته
anti knock property
درجه اکتان
anti knock property
خاصیت ضدضربه
knock the living daylights out of someone
<idiom>
باعث غش کردن کسی شدن
to go off one's head
دیوانه شدن
from head to f.
ازسرتاپا
to keep one's head
ارام یاخون سردبودن
to get anything into ones head
چیزیراحالی شدن یافهمیدن متقاعدشدن
keep one's head
<idiom>
head way
بلندی طاق سرعت
head way
پیشروی
head well
مادر چاه
head well
چاه پیشکار
go to one's head
<idiom>
مغرور شدن
head off
دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
head down
دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
one way head
سریکجهته
get it through one's head
<idiom>
فهمیدن ،باورداشتن
go head
پیش بروید
go to head of
مست کردن
keep one's head
دست پاچه نشدن
head way
پیشرفت
per head
متوسطمیانگین
head way
بجلو
head up
<idiom>
رهبر
head out
<idiom>
ترک کردن
head-on
<idiom>
برعلیه کسی بودن
head-on
<idiom>
فرجام مواجه شدن با
head off
<idiom>
مانع شدن از ،جلوگیری کردن
well head
سر چشمه
with head on
سربه پیش سر به جلو
head off
<idiom>
به عقب برگشتن
head to head
رقابت شانه به شانه
head up
بردن قسمت جلوی قایق بسمت باد
R/W head
وسیله
R/W head
HEAD WRITE/READ
keep one's head
خونسردبودن
head
موضوع
head
سردرخت
head
ارتفاع فشاری
head
افت
head
اصلی
head
مهم
head
: سرگذاشتن به
head
دارای سرکردن
head
ریاست داشتن بر رهبری کردن
head
سرستون
head
رهبری کردن مقاومت کردن
head
فرق سرصفحه
head
دادهای که نشان داده آدرس شروع لیست دادههای ذخیره شده در حافظه است
head
دیسک مخصوص برای تمیز کردن نوک خواندن / نوشتن دیسک
head
وسیله ارتباطی بین آنتن و شبکه کابل تلویزیونی
head
منتها درجه موی سر
head
شبکه یا بدنه
head
فهم
head
خط سر
head
بخش بالایی وسیله
head
دماغه
head
دربالا واقع شدن
head
دستشویی قایق بالای بادبان
head
سرپل توالت ناو
head
عازم شدن سرپل گرفتن
head
طول سر اسب بعنوان مقیاس فاصله برنده از نفر بعد
head
انتهای میز بیلیارد
head
هد
head
ضربه با سر
head
عمده
head
مواجه شدن سرپرستی شدن به وسیله
head
نوک پیکان
head
رهبر یا دسته پیشرو یک ستون
head
ارتفاع ریزش سر رولور سر
head
سرفشنگ
head
عناصر اولیه ستون
head
دهنه ابزار
head
پیش رو
head
موضوع در راس چیزی واقع شدن
head
عنوان مبحث
head
توپی کامل و سایر متعلقات
on/upon one's head
<idiom>
برای خودش
head
نوک
off with his head
سرش را از تن جدا کنید
head
ابتداء
head
انتها دماغه
head-first
از سر سراسیمه
head-first
سربجلو
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com