English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (13 milliseconds)
English Persian
knock the living daylights out of someone <idiom> باعث غش کردن کسی شدن
Other Matches
to scare the living daylights out of somebody کسی را آنقدر بترسانند که زهره اش بترکد
to beat the living daylights out of someone <idiom> دمار از روزگار کسی درآوردن
daylights بسیار ترسناک
scare the daylights out of someone <idiom> ترس زیاد
To be living off someone. سربا رکسی بودن
living معاش
ever living جاودانی جاودان
ever living غیرفانی
ever living بی مرگ لایموت
living زندگی
living جاودانی
living جاندار
living وسیله گذران معیشت
d. living زندگی باناز نعمت
living زنده
living حی درقیدحیات
For all we know he may be living . از کجامعلوم که زند ؟ نباشد
living expenses هزینه زندگی
living cost هزینه زندگی
living chess شطرنج با مهرههای جاندار
living area منطقه زندگی
living standard سطح زندگی
level of living سطح زندگی
free living بی بند وبار
free living تسلیم هوای نفس
free living عیاش
free living خوش گذران
to scramble for a living خون عرق ریختن تا نان خود را در بیاورد
living creatuse جاندار
living creatuse حیوان
within living memory تا انجا که مردمان زنده
within living memory به یاد دارند
ye living and the dead زندگان و مردگان
living standards استانداردزندگی
To be in the land of the living . درقید حیات بودن
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
living end <idiom> عالی
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
living death مرگ تدریجی
to scramble for a living برای معاش یازندگی تلاش کردن
to scramble for a living تقلای معاش کردن
living death زندگی مرگبار
living death زندگی شبیه مرگ
living environment محیط زنده
living environment جانداران محیط زیوندگان- پرمون
living organisms موجودات زنده
living picture پرده نقاشی
living picture نمایش یاتصویر برجسته
living polymer بسپار زنده
living soil خاک زنده
living corpse مرده متحرک
living wage مزدکافی برای امرار معاش
standard of living استاندارد زندگی
standard of living سطح زندگی
cost of living خرجی
cost of living هزینه زندگی
living rooms اطاق نشیمن
living rooms اتاق نشیمن
living rooms سالن نشیمن
living room اطاق نشیمن
living room سالن نشیمن
living room اتاق نشیمن
standard of living معیار زندگی
living wage مزد معیشت
living wage مزد امرارمعاش
cost of living نفقه
standards of living معیار زندگی
standards of living سطح زندگی
standards of living استاندارد زندگی
He is stI'll alive (living). هنوززنده است
The living languages of the world. زبانهای زند ؟ دنیا
minimum standard of living حداقل سطح زندگی
Elephant in the living room فیل در اتاق نشیمن
Do you call this living ? Some life ! این هم شد زندگه ؟
living from hand to mouth <idiom> دستش به دهانش می رسد
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
cost of living index شاخص هزینه زندگی
he makes a living with hispen بانویسندگی گذران میکند
We are living in the age of mass communication. ما در دوران ارتباطات جمعی زندگی می کنیم.
to knock out پس ازبسته شدن دردانشکده یادانشگاه درزدن وبیرون رفتن
to knock under تسلیم شدن
to knock off دست ازکارکشیدن
to knock down پرچ کردن
to knock under تن دردادن اقراربزمین خوردگی کردن ازپادرامدن
to knock down بزمین زدن
to knock up خسته شدن
to knock down زمین زدن بامشت بزمین انداختن ازپادراوردن
to knock about سرگردان بودن زندگی منظم نداشتن
knock-up تحریک کردن
knock-up بهم زدن
to knock together سرهم بندی کردن
knock-up از کار انداختن
knock on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock عیبجویی
to knock about ول گشتن
to knock about پرسه زدن در به در بودن
knock-up برخورد کردن
knock-up بپایان رساندن
to knock up فرسوده شدن ازپادرامدن
to knock up مانده شدن
knock off <idiom> به قتل رساندن کسی
knock out <idiom> غش کردن
knock مشت ضربت
knock بهم خوردن
knock بد گویی کردن از
knock درزدن
knock زدن
knock out شکست دادن
knock about <idiom> بدون برنامه ریزی سفر کردن
knock کوبیدن
knock it off <idiom> دست کشیدن
knock صدای تغ تغ
knock ضربه زدن
knock-up سردستی اماده کردن
knock up ابستن کردن ناراحت کردن
knock up بپایان رساندن
knock up از کار انداختن
knock up تحریک کردن
knock up برخورد کردن
knock up بهم زدن
knock up سردستی اماده کردن
I usually knock off at 6. غالبا" ساعت 6 دست از کار می کشم
To knock someone down. کسی رازمین زدن ( درکشتی وغیره )
knock-on بلند شدن توپ از زمین ازضربه دست بازیگر
knock-up ابستن کردن ناراحت کردن
knock down گیج کردن
knock off کشتن
knock off ختم کردن کار
knock off دست از کارکشیدن از کار انداختن
knock off از پاانداختن
knock about پرسه زدن
knock out با مشت یا بوکس ازپادراوردن
knock out ناکار کردن
knock about سرو صدا ایجاد کردن
knock off مردن
knock off ازکار دست کشیدن
knock down مجزا
knock down مجزا کردن
knock in فرو کردن
knock against زدن به
knock against خوردن به
knock down زدن با تانک یا توپ هواپیما از کار انداختن
knock about نامرتب زندگی کردن
knock off دست کشیدن از
knock out خالی کردن
knock out از بین بردن
knock together بهم زدن
knock out از کار انداختن
knock together بهم چسباندن
knock down باضربت بزمین کوبیدن
knock together بهم خوردن
demands of providing healthy living and working conditions خواسته هایی از فراهم نمودن شرایط زندگی و کار سالم
knock at the door در زدن
knock at the door در کوفتن
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
anti knock ماده ایکه به سوخت اضافه شده و احتمال انفجار واحتراق نامنظم ان را کاهش میدهد
knock about clothes لباس کار
to knock somebody's socks off <idiom> <verb> کسی را شگفتگیر کردن
at a knock-down price به قیمت مفت
knock knee کجی زانو به درون دراثرمرض یا نرسیدن موادغذایی
knock on wood <idiom> بزنم به تخته
knock about clothes جامه کار
to knock back عقب نشستن
defeat by knock out شکست با ناک اوت
knock knees زانوی کج زانوی پیچ خورده
knock knees زانوهایی که هنگام راه رفتن بهم میخورند
Knock off your fighting right now! همین الآن از توی سر همدیگر زدن دست بکشید !
knock-ups سردستی اماده کردن
to knock something open با ضربه چیزی را باز کردن
to have a knock back عقب نشینی کردن [در موقعیتی]
knock oneself out <idiom> باعث تلاش فراوان
knock-ups برخورد کردن
to knock the bottom out of باطل کردن
to knock head پیشانی برخاک نهادن
to knock head چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
to knock head سجود
knock out tournament تورنمنت حذفی شطرنج
knock rating میزان بهسوزی
to knock a person off his p کسیرابرزمین زدن یانابودکردن
there is a knock at the door می اید
there is a knock at the door صدای در
there is a knock at the door درمیزنند
knock-ups ابستن کردن ناراحت کردن
knock-ups بپایان رساندن
knock-ups از کار انداختن
knock-ups تحریک کردن
to knock the bottom out of خنثی کردن
to knock the bottom out of بی اثرکردن
to knock the bottom out of رد کردن
knock one's block off <idiom> خیلی سخت به کسی صدمه زدن
knock off one's feet <idiom> متعجب کسی (دست کسی رادرحنا گذاشتن)
knock-ups بهم زدن
knock kneed دارای زانوی کج
knock kneed دارای حرکت کج ومعوج
knock kneed شل
knock kneed فالج
knock kneed خشن
knock on the head خنثی کردن
knock reducer ضد کوبش
knock on the head باطل کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com