English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 117 (7 milliseconds)
English Persian
lagrange's equations of motion معادلات حرکت لاگرانژ
Other Matches
equations of motion معادلات حرکت
hamilton's equations of motion معادلات هامیلتونی حرکت معادلات حرکت هامیلتونی معادلات بندادی حرکت
lagrange's equation معادلات لاگرانژ
lagrange's method multiplieres ofundetermind
lagrange's method روش لاگرانژی ضریبهای نامعین
equations هم چندی
equations هم سنگ
equations معادله
equations تساوی
equations معادله همچندی
equations فرمولی که یک کامپیوتر آنالوگ نوشته برای حل
equations فرمول
equations برابری
equations رابطه
recursive equations معادلات تکراری
recursive equations معادلاتی که بعضی از جملات در انهاتکرار شده و هر معادله نسبت به معادله قبلی فقط یک جمله اضافی دارد
linear equations معادلههای خطی
independent equations معادلات مستقل
differential equations معادلات مشتق
euler equations معادلات اولر
errors in equations خطا در معادلات
differential equations معادلات دیفرانسیل
simultaneous equations معادلات همزمانی
system of linear equations دستگاه معادلات خطی [ریاضی]
motion پیشنهادکردن
motion طرح دادن
motion اشاره کردن
motion پیشنهاد
motion جنب وجوش
motion حرکت
motion تکان
motion جنبش
vibrational motion حرکت راتعاشی
transitional motion حرکت انتقالی
translational motion حرکت انتقالی
to put in motion بکار انداختن
to set in motion بجریان انداختن به جنبش اوردن
to set in motion راه انداختن
to put in motion راه انداختن
rotary motion حرکت دایرهای
sampling in motion نمونه برداری در حال انتقال
set in motion راه انداختن
simple motion حرکت ساده در خط مستقیم یادایره یا مارپیچ
to make a motion اشاره کردن
to make a motion پیشنهاد کردن بر ان شدن
to put in motion در جنبش دراوردن
to put in motion بحرکت در اوردن
retrograde motion حرکت رجعی
uniform motion حرکت متشابه
upward motion حرکت رو به بالا
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
to decide on a motion در مورد تقاضایی تصمیم گرفتن
To set in motion. بحرکت ؟ رآوردن
slow-motion برپیچسرخورنده
motion [politic] پیشنهاد
slow motion کند نمایی
slow motion حرکت کند
slow motion کند جنبی
slow motion کند
wave motion انتشار موج
wave motion حرکت موج
wave motion حرکت موجی
vortex motion حرکت گردابی
equation of motion معادله حرکت [فیزیک]
relative motion حرکت نسبی
motion pictures سینما
drift motion حرکت سوقی
forward motion جنبش پیشرو
harmonic motion الحان مرکب
harmonic motion اهنگ مرکبی که از ترکیب چند موج صوتی ساده تر ترکیب شده باشد
harmonic motion حرکت هماهنگ
helicoidal motion حرکت پیچی یا مارپیچی
motion analysis تحلیل حرکات
motion analysis تجزیه حرکت
disrotatory motion چرخش ناهمسو
constant of motion ثابت حرکت
conrotatory motion چرخش همسو
motion picture سینما
apparent motion حرکت فاهری
ballistic motion حرکت پرتابی
circular motion حرکت مستدیر
circular motion حرکت دایرهای
circular motion حرکت گردشی
compound motion حرکت مرکب
compound motion حرکت صلیبی حرکت عرضی و طولی
motion study حرکت پژوهی
motion study مطالعه ی حرکت
motion study تحرک سنجی
range of motion دامنه حرکت
perpetual motion حرکت دائم
oscillatory motion نوسان
oscillatory motion جنبش تاب وار
oscillating motion حرکت نوسانی
nonliner motion حرکت غیرخطی
rotational motion حرکت چرخشی
polar motion وسیله نشان دادن حرکات قطعات یا مایعات سیال بااستفاده از انرژی مغناطیسی حرکت قطبی
proper motion حرکت خاص
simple harmonic motion حرکت نوسانی ساده
perpetual motion machine ماشین با حرکت دائم
perpetual motion machine ماشین خودکار دائمی
slow motion picture تصویر با حرکت اهسته
newton's laws of motion قوانین نیوتون
damped harmonic motion حرکت هماهنگ میرا
horizontal motion lock دستهتنظیمافقی
time and motion study بررسی زمان و حرکت
simple harmonic motion حرکت هماهنگ ساده
laws of motion of capitalism قوانین حرکت سرمایه داری
newton's laws of motion قوانین حرکت نیوتون
newton's laws of motion قوانین حرکت نیوتن
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
steady state wave motion حرکت موجی پایا
transmission of the rotary motion to the rotor ناقلحرکتدواریبهقسمتگردندهماشین
main motion [at a party conference etc.] دادخواست اصلی [در همایش حزبی و غیره]
To get things moving. To set the wheels in motion. کارها راراه انداختن
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion. کارها را بجریان انداختن
linear system [system of linear equations] دستگاه معادلات خطی [ریاضی]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com