English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 99 (8 milliseconds)
English Persian
lay hands one someone دست روی کسی بلند کردن
Search result with all words
old hands ادم با سابقه و مجرب
hands on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
hands on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands-on فرایند فیزیکی بکار بردن یک سیستم کامپیوتری
hands-on تعیین یک فعالیت یا اموزش که باعملکرد واقعی قطعهای ازسخت افزار درگیر است
hands off دست زدن موقوف
hands off دست نزنید
hands-off دست زدن موقوف
hands-off دست نزنید
hour hands عقربه ساعت شمار
hands crew
hands قدرت توپگیری
second hands نیم دار
second hands کار کردن
second hands مستعمل دست دوم
second hands عاریه
all hands کلیه پرسنل
all hands همگی اماده همگی
all hands parade سان و رژه عمومی
all hands parade همگی به رژه
ammunition in hands of troops مهمات موجود در دست یگانها
by show of hands با نشان دادن دست
change hands دست بدست رفتن
to change hands دست بدست رفتن
clean hands پاکی
clean hands بی الایشی
duty hands گروه نگهبانان
duty hands نگهبانان
hands down بدون کوشش بسهولت
hands down بدون احتیاط
he is short of hands کارگر کافی ندارد
imposition of hands دست گذاری
imposition of hands هنگام دادن ماموریت روحانی بکسی یادعا کردن به وی
it injured his hands بدستهایش اسیب زد
join hands توحید مساعی کردن
joint hands شریک شدن
joint hands تشریک مساعی کردن
lay hands on something بر چیزی دست یافتن
lay hands on something چیزی راتصرف کردن
lay hands on something چیزی را یافتن
lay hands upon something جای چیزی را معلوم کردن چیزی را پیدا کردن
lay hands upon something چیزی راتایید کردن
off one's hands بیرون از اختیار شخص بیرون از نظارت شخص
of all hands ازهرسو
of all hands ازهمه طرف درهرحال
on all hands ازهرسو
on all hands بهرطرف
on all hands ازهمه طرف
open hands سخاوت
open hands دست باز بودن
to clasp hands دست بهم زدن
to clasp hands دست یکی شدن
to come to hands دست به یخه شدن
to kiss hands دست پادشاه بزرگی راهنگام رفتن به ماموریت بعنوان بدرود بوسیدن
to lay hands on دست زدن به
to lay hands on دست انداختن بر
to link hands دست بهم دادن
to read people's hands کف بینی کردن
to shake hands دست دادن
to strike hands دست پیمان بهم دادن
wash your hands دستهای خود را بشویید
deck hands ملوان ساده
deck hands جاشو
farm hands کارگر مزرعه
farm hands کشتیار
farm hands پالیزگر
shake-hands grip طرزقرارگیریدست
standard poker hands استانداردبرهایدستی
Those who agree,raise their hands. موافقین دستهایشان رابلند کنند
Wipe your hands on a towel. دستهایت را با حوله پاک کن
Time hangs heavily on my hands. از زور بیکاری حوصله ام سر رفته
It is in the hands of God . دردست خدا ست
It changed hands a few times before I got it. چند دست گشت تا به من رسید
He has laid hands on these lands. دست انداخته روی این اراضی
I am busy . my hands are tied. دستم بند است
To seize with both hands. دودستی چسبیدن
To shake hands with someone. با کسی دست دادن
If I lay my hands on him. اگر دستم به اوبرسد می دانم چکار کنم
To wash ones hands of somebody (something). دست از کسی (چیزی )شستن (قطع مسئولیت ورابطه )
He has suffered a great deal at the hands of his wife . از دست زنش خیلی کشیده
To rub ones hands. دستها را بهم مالیدن
(one's) hands are tied <idiom>
hands down <idiom>
hands off <idiom>
lay hands on something <idiom> یافتن چیزی
lay hands on someone <idiom> صدمه زدن
off one's hands <idiom> از شر چیزی خلاص شدن
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
throw up one's hands <idiom> توقف تلاش ،پذیرش موفق نشدن
wash one's hands of <idiom> ترک کردن
to get [lay] [put] your hands on somebody <idiom> کسی را گرفتن [دستش به کسی رسیدن] [اصطلاح روزمره]
many hands make light work <proverb> یک دست صدا ندارد
chafe of hands ساییدگی پوست دست ها
hands of Fatima طرح دستان فاطمه [نوعی فرش محرابی که در آن دو نگاره کف دست استفاده می شود و جلوه ای از حالت سجود یک مسلمان و اشاره به اصول دین را نشان می دهد. این طرح بیشتر مربوط به قفقاز و شرق ترکیه بوده است.]
someone's hands are tied <idiom> دستهای کسی بسته بودن [اصطلاح مجازی]
My hands are tied. <idiom> دستهایم بسته اند.
My hands are tied. <idiom> نمی توانم [کاری] کمکی بکنم.
hands on <adj.> کارآمد
Partial phrase not found.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com