English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
left handed mouse تشخیص Mouse به طوری که کار دو دگمه از پیش مشخص شده است
Other Matches
left handed چپ گرد
left handed واقع در سمت چپ ناشی
left handed چپ دست
left-handed دست چپ
left-handed با دست چپ بازی کردن
left-handed دورو مشکوک
left-handed دوپهلو
left-handed چپ دست
left handed rotation گردش به چپ
left handed helix مارپیچ چپ گرد
left handed rope طناب چپ گرد
left handed marriage عروسی با پست تر از خود عروسی با غیر هم کفو
left handed polarization قطبش چپ گرد
left-handed compliment <idiom> دوپهلو حرف زدن برای رنجاندن
left handed compliment تعارف غیر صمیمانه
She was left out in the cold . she was left high and dry . سرش بی کلاه ماند
He was sitting on my left (left side) طرف چپ من نشسته بود
I am left out . I am left out in the cold . کلاهم پ؟ معرکه است
mouse که شما حرکت می دهید تنظیم می کنند
mouse esuoM ای که به پورت سری PC وصل است و داده مختصات را از طریق پورت سریال منتقل میکند
mouse وسیله نشانه گر که با حرکت دادن آنرا روی سطح مسط ح کار میکند. و با حرکت دادن آن
mouse توپی درون آن می چرخد و به احساس کننده هایی می خورد که حرکات افقی و عمودی را در کامپیوتر انجام می دهند
mouse خصوصیت برخی نرم افزارهای درایو mouse که نشانه گر آنرا با سرعت مختلف و طبق سرعتی
mouse مقابل حساسیت Mouse
mouse esuoM ای که به کارت مخصوص وصل شده به باس کامپیوتر وصل است
mouse جستجو کردن
mouse موش گرفتن
mouse موش خانگی
mouse بند پیچ کردن
mouse برنامهای که داده محل ارسالی را از mouse به مختصات استاندارد تبدیل میکند تا توسط نرم افزار قابل استفاده باشد
mouse که از mouse و نه صفحه کلید برای ورودی استفاده میکند
mouse فلش کوچک ری صفحه نمایش که با حرکت mouse
mouse حرکت میکند
mouse وسیله ورودی کوچک دستی که روی سطح صاف حرکت میکند تا محل نشانه گر در صفحه را مشخص کند
mouse موش
mouse ماوس
mouse نرخ حرکت نشانه گر در صفحه نمایش در مقایسه با مسافتی که شما mouse رد حرکت می دهید
flying mouse موش خرمای پرداراسترالیایی
as timid as a mouse <idiom> مثل موش [ترسو]
harvest mouse یکجورموش که درساقههای گندم لانه میکند
harvest mouse موش خرمن
cordless mouse ماوس بی سیم [کامپیوتر]
flitter mouse شب پره
mechanical mouse وسیله چاپ که با حرکت دادن آن روی سطح صاف ایجاد میشود
flitter mouse شبکور
field mouse موش صحرائی
mouse deer اهوی ختا
bus mouse ماوس خطی
bus mouse ماوس گذری
mouse ear گل مرا فراموش مکن
cordless mouse موشواره بی سیم [کامپیوتر]
mouse trap نوعی جنگ افزار ضدزیردریایی
cordless mouse موشی بی سیم [کامپیوتر]
serial mouse ماوس ترتیبی
mouse trap تله موش
mouse button دکمه ماوس
mechanical mouse mouse حرکت داده میشود و توپ درون آن می چرخد و به احساس کننده ها که حرکات افق و عمودی را کنترل می کنند برخورد میکند
meadow mouse موش پنسیلوانی
as poor as a church mouse مثل گدای شب جمعه [فقیر]
The cat ate the whole mouse. گربه تمام موش راخورد ( گوشت ،استخوان وغیره )
The mouse was unable to get into the hole , yet it. <proverb> موش توى سورخ نمى رفت جاروب هم به دمش بست .
to be [as] poor as a church mouse <idiom> بیش از اندازه تنگدست بودن
play cat and mouse with someone <idiom> موش و گربه بازی کردن
He poked the mouse with his finger to see if it was still alive. او [مرد] با انگشتش موش را سیخونک زد تا ببیند که آیا هنوز زنده بود یا نه.
Though thy enemy seen a mouse , yet watch him like. <proverb> گر چه دشمنت موش است او را شیر بین .
Two cas and a mouse , two wives in one house , two. <proverb> دو گربه و یک موش ,دو زن در یک خانه و دو سگ و یک استخوان هرگز سلوکشان نشود .
four handed چهاردست
two handed دارای دو دست
three handed سه دستی
three handed سه نفره
handed down به تواتر رسیدن
two handed محکم استوار
two handed قوی
right handed راست گرد
right handed در سمت راست
right handed راست دست
four handed چهاردستی چهارتایی
even handed منصفانه
even-handed منصف
one handed یک دست
even-handed منصفانه
handed تهی دست
one handed یک نفره
even handed منصف
right-handed راستگرد
handed دست و دل باز
one handed تنهاانجام شده
handed دست دار
handed با سخاوت
open handed دست باز
single handed یکدستی
neat handed ماهر
neat handed زیر دست
light handed تردست
light handed ماهر
light handed اسان راحت
heavy-handed بی مهاره ت
even-handed treatment رفتار [عملکرد] عادلانه
single handed تنها
open handed گشاده دست گشاده کف
high-handed <idiom> رئیس بازی درآوردن
red handed دست بخون الوده
empty handed تهیدست
red handed درحین ارتکاب جنایت
red handed هنگام ارتکاب جنایت
red handed حین وقوع جنایت
open handed بخشنده
right handed helix مارپیچ راستگرد
right handed rope طناب راست گرد
right handed rotation گردش به راست
light handed : سبک دست
large handed دست باز
heavy-handed سنگین دست
ham handed بی مهارت
ham handed زشت
fast handed خسیس
heavy-handed <adj.> بی ترحم
red-handed بخون الوده
single-handed تنها
single-handed یک دستی
bare handed بی اسلحه
bare handed بی وسیله
bare handed دست تنها
high-handed امرانه
clean handed پاک
clean handed مبرا
ham handed سنگین دست
empty-handed تهی دست
heavy handed سنگین دست
heavy-handed خام دست
heavy-handed زشت
short handed داشتن کمبود نیروی انسانی کمبود نفرات
short-handed داشتن کمبود نیروی انسانی کمبود نفرات
red-handed دست
red-handed دست درخون هنگام ارتکاب جنایت
heavy-handed <adj.> بی رحم
high-handed تحکم امیز
fast handed خشک دست
heavy handed زشت
heavy handed بی مهاره ت
heavy handed خام دست
clean handed بیگناه
hard handed خسیس
high handed خودخواهانه
high handed امرانه
hard handed دارای دستهای پینه خورده سخت گیر
open-handed <adj.> دست و دلباز
free-handed, <adj.> دست و دلباز
high handed مکارانه
free handed بی اسباب
empty handed بینوا
empty handed بدون هدیه دست خالی
light-handed <adj.> دست خالی
empty-handed <adj.> دست خالی
to come away empty-handed با دست خالی [معامله ای را] ترک کردن
four handed game بازی چهارنفره
free handed با سخاوت
catch (someone) red-handed <idiom> مچ کسی را گرفتن
To be caught red - handed. گیر افتادن ( هنگام ارتکاب عمل )
to be left ماندن
right and left ازهرسوبهرسو
left$ تابع $LEFT در زبان BASIC
on the left <adv.> سمت چپ
i took up where he left از جایی که او ول کرد من ادامه دادم
left d. نظام به چپ
on the left در سمت چپ
left inner بازیکنمهاجمچپ
nothing was left over چیزی زیادنیامد
nothing was left over چیزی باقی نماند
outside left گوش چپ
from right and left از هر سو
left over باقی مانده
to the left <adv.> سمت چپ
She just left ( went ) . off she went . گذاشت ورفت
left <adv.> سمت چپ
left : چپ درطرف چپ
to be left زیاد امدن
left over زیاد امده
KEEP LEFT از سمت چپ حرکت کنید.
left جناح چپ
left : زمان ماضی فعل leave
left ضربه چپ
from right and left از چپ وراست
keep to the left دست چپ بروید
My name has been left out . اسم من از قلم افتاده است
to be [left] stranded سرگردان شدن
left parenthesis ( پرانتز باز
left guard محافظچپ
Left parting جداشونده چپ
left fielder دفاعچپزمین
left forward فورواردچپ
left defence دفاعچپ
to be [left] stranded دربدر شدن
left cornerback مهرهگوشهعقبچپ
left channel بلندگویسمتچپ
left halfback هافبکچپ
left field سمتچپزمین
left half نیمهچپ
left lung ریهچپ
I arrived as soon as he left ( went ) . همین که رفت من آمدم
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com