English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 109 (7 milliseconds)
English Persian
living environment محیط زنده
living environment جانداران محیط زیوندگان- پرمون
Other Matches
environment حجم حافظه خالی قابل استفاده توسط برنامه
environment متغیر تنظیم شده توسط سیستم یا کاربر در دستورات سیستم که توسط هر برنامهای قابل استفاده است
environment موقعیتی در سیستم کامپیوتر مربوط به همه ثباتها و محلهای حافظه
environment محیط یا موقعیتهای فیزیکی
environment فراگیر
environment محیط
environment اطراف
environment احاطه
environment دور وبر
environment پرگیر
environment محیط زیست
campus environment محل بزرگی که چندین اتصال کاربر با چندین شبکه دارد مثل دانشگاه یا بیمارستان
operational environment محیط عملیاتی
operational environment محیط فعالیت
terrestrial environment وضع عوارض و اب و هوای زمین
terrestrial environment وضع محیط زمین
windowing environment محیط پنجرهای
shelf environment محیط کم عمق
psychological environment محیط روانی
mixed environment محیط درهم
shelf environment کم ژرفگاه
environment architecture معماری محیط
induced environment محیط القایی
controlled environment محیطی که در ان کمیتهایی ازقبیل دما فشارترکیب اتمسفری تابشهای یونیزه کننده و میزان رطوبت در مقادیر مناسب برای موجودات زنده یا سخت افزارنگه داشته میشوند
environment architecture معماری محوطه
environment division یکی از چهار قسمت اصلی یک برنامه COBOL
eupelagic environment محیط زیر لایه زیرین
induced environment محیط القا شده
data base environment محیط پایگاه داده
ever living بی مرگ لایموت
ever living جاودانی جاودان
ever living غیرفانی
d. living زندگی باناز نعمت
living جاندار
living حی درقیدحیات
living زنده
living وسیله گذران معیشت
For all we know he may be living . از کجامعلوم که زند ؟ نباشد
To be living off someone. سربا رکسی بودن
living جاودانی
living زندگی
living معاش
living picture نمایش یاتصویر برجسته
living organisms موجودات زنده
living picture پرده نقاشی
living death مرگ تدریجی
living corpse مرده متحرک
free living تسلیم هوای نفس
living death زندگی شبیه مرگ
living death زندگی مرگبار
living creatuse حیوان
living polymer بسپار زنده
living soil خاک زنده
to scramble for a living خون عرق ریختن تا نان خود را در بیاورد
living standards استانداردزندگی
to scramble for a living تقلای معاش کردن
to scramble for a living برای معاش یازندگی تلاش کردن
within living memory تا انجا که مردمان زنده
within living memory به یاد دارند
ye living and the dead زندگان و مردگان
To be in the land of the living . درقید حیات بودن
To take away someones living . کسی را از نان خوردن انداختن ( نانش را آجر کردن )
living end <idiom> عالی
make a living <idiom> پول کافی برای گذراندن زندگی بدست آوردن
living creatuse جاندار
living expenses هزینه زندگی
standards of living سطح زندگی
standard of living معیار زندگی
standard of living استاندارد زندگی
standard of living سطح زندگی
cost of living خرجی
cost of living هزینه زندگی
living rooms اطاق نشیمن
living wage مزد امرارمعاش
living rooms سالن نشیمن
living room اتاق نشیمن
living rooms اتاق نشیمن
living room اطاق نشیمن
standards of living استاندارد زندگی
standards of living معیار زندگی
living cost هزینه زندگی
living chess شطرنج با مهرههای جاندار
living area منطقه زندگی
living standard سطح زندگی
level of living سطح زندگی
cost of living نفقه
free living بی بند وبار
living room سالن نشیمن
living wage مزدکافی برای امرار معاش
free living عیاش
free living خوش گذران
living wage مزد معیشت
Elephant in the living room فیل در اتاق نشیمن
to beat the living daylights out of someone <idiom> دمار از روزگار کسی درآوردن
to scare the living daylights out of somebody کسی را آنقدر بترسانند که زهره اش بترکد
living from hand to mouth <idiom> دست به دهان زندگی کردن
living from hand to mouth <idiom> دستش به دهانش می رسد
knock the living daylights out of someone <idiom> باعث غش کردن کسی شدن
minimum standard of living حداقل سطح زندگی
cost of living index شاخص هزینه زندگی
he makes a living with hispen بانویسندگی گذران میکند
The living languages of the world. زبانهای زند ؟ دنیا
He is stI'll alive (living). هنوززنده است
Do you call this living ? Some life ! این هم شد زندگه ؟
We are living in the age of mass communication. ما در دوران ارتباطات جمعی زندگی می کنیم.
demands of providing healthy living and working conditions خواسته هایی از فراهم نمودن شرایط زندگی و کار سالم
Don't let making a living prevent you from making a life. اجازه ندهید تلاش برای پول درآوردن مانع زندگی شما شود.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com