English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
magnetic blow out arrester برقگیر با خاموش کننده مغناطیسی
Other Matches
magnetic blow out خاموش کننده مغناطیسی
magnetic blow out with با خاموش کننده مغناطیسی
magnetic blow out circuit breaker کلید قدرت با خاموش کننده مغناطیسی
spark arrester جرقه خاموش کن
spark arrester برق گیر
lightening arrester برق گیر
dust arrester گرد گیر
dust arrester واحد گردگیری
lightning arrester برق گیر
lightning arrester برقگیر
arrester gear سیم نگهدارنده
electrolytic lighnting arrester برق گیر الکترولیتی
gas discharge arrester برقگیر تخلیه گازی
comb lightning arrester برقگیر شانهای
lightning arrester relay رله برقگیر
non arcing lightning arrester برقگیر بی جرقه
aluminium cell lightning arrester برق گیر الومینیمی
over blow زیاد دمیدن
after blow پس دمیدن
blow it (something) <idiom> کوری عصا کش کور دگرشود
blow over <idiom> از خود تمجید کردن ،قوربون خودرفتن
at one blow بیک ضربه
blow down بافوت درست کردن
blow-by-blow یک ریز یک گیر
blow-out جای باد در رفتن
by blow ضربت تصادفی
blow out به خارج دمیدن
blow out انفجار
blow down داغان کردن
blow down پراندن
blow out پنچری منفجر شدن
blow out پنجرشدن
blow out ترکیدن
blow on فوت کردن
blow in حمله از میان خط
blow out سوختن انفجار
blow a way بادبرد
to blow over گذشتن
blow off شیر تخلیه
blow over رد شدن
to blow up ترکیدن
to blow up بادکردن
blow over طی شدن
blow over گذشتن
blow out خروج ناگهانی
to blow over تمام شدن
at one blow در یک وهله
blow on باد زدن
blow گداختگی
blow ذوب
blow ضربه
blow دمیدن هوا
blow-up ترکاندن عصبانی کردن
blow-up انفجار
blow جوشیدن
blow-up عکس بزرگ شده
blow ناتوانی بعلت فشار مسابقه اتومبیلرانی یا نقص فنی
blow-up منفجر کردن
blow up شکم دادگی
blow up شکمدان
blow up عکس بزرگ شده
blow up انفجار
blow up ترکاندن عصبانی کردن
blow up تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow up منفجر کردن
blow برنامه ریزی یک وسیله PROM با داده
blow up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow ناتوانی درانداختن تمام میلههای بولینگ با دو ضربه
blow دمیدن پرتاب محکم توپ
blow هدر دادن موقعیت
blow در اثر دمیدن ایجاد صدا کردن
blow وزیدن
blow دمیدن
blow by blow دم بدم
blow by blow پشت سرهم
blow by blow یک ریز یک گیر
blow-by-blow دم بدم
blow-by-blow پشت سرهم
blow-up توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow ترکیدن
blow-up تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow ضربت
blow دمیدن مکش هوا
blow وزش نواختن
blow-up شکم دادگی
blow-up شکمدان
blow صدمه
blow torch چراغ لحیم کاری [ابزار]
blow out magnet مغناطیس جرقه
blow out fuse فیوز انفجاری
foundamental blow ضربه کارساز
blow pipe بوری
blow pipe نتیجه ه شیشه گری
blow pipe تفنگ بادی
to blow fire فوت کردن اتش
to blow atrumpet نواختن شیپور
to blow a whistle سوت زدن
fly blow تخم مگس
fly blow الوده به تخم مگس کردن
fly blow تخم مگس گذاشتن در
fore blow پیش دمیدن
foul blow ضربه خطا
the wind blow over بادایستاد
straight blow ضربه مستقیم در بوکس
hammer blow ضربت قوچ
hammer blow ضربه قوچ
low blow ضربه بوکس خطا به پایین تراز کمر
to blow nose گرفتن بینی
death blow ضربت کشنده
blow torch کوره لحیم کاری فشنگ جوش کاری
blow torch پستانک
blow torch بوری زرگری یا جوشکاری نیچه
blow tubes لولههای دمنده
bottom blow شیر ته دیگ بخار
finishing blow ضربه اخر
finishing blow ضربه مرگ
to blow out one's brains اعصاب کسی را خورد کردن
to blow out alamp خاموش کردن چراغ
to blow ones own trumpet خودستایی کردن
to blow one's nose دماغ گرفتن
to blow one's nose بینی پاک کردن
death blow ضربت مهلک
silicon blow گرم دمیدن
blow off valve سوپاپ قطع دم
To receive a blow. ضربه خوردن
to blow up dust گرد و خاک به پا کردن
blow-ups توقف غیر منتظره یک برنامه به خاطر یک اشتباه یا به دلیل مواخه شدن با شرایطی ازداده که نمیتواند ان را بکارگیرد
blow-ups تغییر یک شکل از یک قالب تصویری کوچکتر به یک قالب تصویری بزرگتر
blow-ups شکم دادگی
blow-ups شکمدان
blow-outs جای باد در رفتن
Go and blow your nose. برو دماغت رابگیر ( نظافت بینی )
To blow ones own trumpet. از خود تعریف کردن
body blow سدیبزرگدربرابررسیدنبههدفی
blow-ups ترکاندن عصبانی کردن
to give somebody a blow به کسی ضربه زدن
blow one's own horn <idiom> شکست درچیزی
to blow a fuse فیوزی سوزاندن
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را کاملا غافلگیر کردن
to blow somebody's mind <idiom> <verb> کسی را شگفتگیر کردن
to blow a horn بوق زدن
to give somebody a blow به کسی ضربه وارد کردن
blow-ups منفجر کردن
blow-ups عکس بزرگ شده
to blow the coals اتس رادامن زدن
to blow the bellows دمیدن ششها
blow bitumen قیر هوادار
blow bitumen قیر دمیده
blow cold هوای سرد دمیدن
blow full به طور کامل دمیدن
blow gun تفنگ بادی
blow hole دیگ جن
blow hot هوای گرم دمیدن
blow in doors دری در مجرای ورودی موتورهواپیما که در اثر اختلاف فشار علیرغم نیروی فنربطرف داخل باز میشود
to blow the expense بی پرواخرج کردن
to blow the gaff بوق زدن
to blow the gaff توط ئهای رااشکارکردن
blow-drying گیسو را خشک کردن
blow-dry گیسو را خشک کردن
blow-dries گیسو را خشک کردن
blow-dried گیسو را خشک کردن
whale blow نهنگ ها اب را به بیرون می دمند
blow-ups انفجار
to strike a blow for به سینه زدن درسرچیزی دعواکردن
to strike a blow for سنگ
to puff and blow سخت نفس کشیدن
to puff and blow نفس نفس زدن
to blow great guns سخت وزیدن
To deliver (strike ) a blow . ضربه وارد ساختن
to blow hot and cold وقتی باکسی گرم گرفتن ووقتی سرد شدن
flies blow meat حشرات روی گوشت تخم میگذارند
To deliver (strike) a blow ضربه زدن ( وارد آوردن )
blow resulting in death ضربه منجر به موت
blow with the open glove ضربه با دستکش باز بوکس
to blow hot and cold دودل بودن
to blow great gun سخت وزیدن
The blow made my head swin. در اثر ضربه سرم گیج خورد
The blow made me giddy young girl . دختر گیج وسر بهوایی است
magnetic و امکان ذخیره سازی آنها را در رسانه مغناطیسی فراهم میکند
magnetic آنچه میدان مغناطیسی مربوطه داد
magnetic مغناطیس
magnetic قطعه الکترومغناطیسی که سیگنالهای الکتریکی را به میدان مغناطیسی تبدیل میکند
magnetic اهنربا
magnetic course مسیر مغناطیسی
magnetic course راه مغناطیسی
magnetic f. میدان مغناطیسی
magnetic مقناطیسی
magnetic دارای نیروی مغناطیسی
non magnetic غیر مغناطیسی
magnetic مغناطیسی
magnetic اهن ربا اهن ربایی
magnetic materials اجسام مغناطیسی
magnetic materials مواد مغناطیسی
magnetic media رسانه مغناطیسی
magnetic media ابزارمیانی مغناطیسی
magnetic memory حافظه مغناطیسی
magnetic meridian نصف النهار مغناطیسی
magnetic loudspeaker بلندگوی مغناطیسی
magnetic permeability نفوذپذیری
magnetic loss تلف مغناطیسی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com