English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
mercury break کلید جیوهای
Other Matches
mercury تیر
mercury پیک پیغام بر
mercury یکی از خدایان یونان قدیم
mercury عطارد
mercury دبیرفلک
mercury Hg :symb
mercury جیوه
mercury سیماب
mercury دزدماهر
mercury thread مارپیچ جیوهای
mercury chloride کلرید جیوه
mercury chloride کلراید جیوه
mercury battery باطری جیوهای
mercury thermometer گرماسنج جیوهای
mercury tank مخزن جیوه
mercury chloride کلرور جیوه
mercury lamp لامپ جیوه
mercury interrupter ضربه گر جیوهای
mercury fulminate جیوه فولمینات
mercury column ستون جیوه
mercury arc قوس جیوهای
english mercury اسفناج صحرایی
column of mercury ستونجیوه
mercury vaper بخار جیوه
mercury bulb لولهجیوه
dogs mercury سلمه
dogs mercury سلمه تره
mercury mine معدن جیوه
mercury barometer هواسنججیوهای
mercury delay line داده خوانده می شد
mercury delay line روش مرتب کردن داده ها به صورت پاس ها در طول جیوه
mercury delay line خط تاخیری جیوهای
mercury delay line تولید می شد و به عنوان ورودی برمی گشت
mercury pool cathode کاتد جیوهای
mercury pool tube لامپ مایع
mercury seal stirrer همزن با هوابند جیوهای
mercury vapor lamp لامپ جیوهای
magnetic mercury switch کلید جیوهای مغناطیسی
mercury arc lamp لامپ بخار جیوه
mercury arc rectifier یکسوکننده جیوهای
mercury vapor rectifier یکسوساز بخار جیوه
mercury vapor rectifier tube یکسو کننده جیوهای
low pressure mercury lamp لامپ فشار ضعیف جیوهای
break out تاول زدن جوش زدن
break out شیوع یافتن
break out نوعی حمله برای خارج کردن گوی از منطقه دفاعی
break off قطع تماس با دشمن
break off فرمان قطع تک در عملیات پشتیبانی نزدیک هوایی
break off موقوف کردن
break through نفوذ
over break خاکبرداری اضافی و کندن وجابجا شدن اضافی خاک یاقطعات سنگی که دراثر موارمنفجره بدون اینکه بخواهیم کنده شود
break off قطع کردن
break up مرز علایم مشخصه هدف
break out شیوع
break through عبورازمانع
break up منحل کردن
break up value قیمت رهایی
break up حد فاصل علایم مشخصه هدف
break up انحلال
break up تجزیه
break up تفکیک کردن
break through نفوذکردن در مواضع دشمن
break up value قیمتی که برای رهایی از کالای متروکه یا ازمد افتاده تعیین میشود
break through شکاف
break through رخنه
break through رسوخ مظفرانه پیشرفت غیرمنتظره
break off رهایی ازدرگیری
to break out بیرون ریختن
to break out فاش یا افشاندن
to break up بهم زدن
to break up منحل کردن خردکردن
to break up شخم کردن
break down <idiom> ازکار افتادن
break down <idiom> تجزیه وتحلیل
break up (with someone) <idiom> قهر کردن
get a break <idiom> فرصت داشتن
break out در گرفتن
break in upon قطع کردن صحبت کسی
break away قطع رابطه کردن
to break up از هم جدا شدن [پوسته زمین] [زمین شناسی]
to break in به زور و غیر قانونی وارد شدن
to break out شایع شدن
to break out درگرفتن
off break کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
to break a شکستن
to break a دونیم کردن
to break a way موانع را ازراه خودبرداشتن
to break apart شکستن
to break apart جداکردن
to break down خراب کردن
to break down ازپا انداختن
to break in رام کردن
to break in شاخ شکستن سوغان
to break in گرفتن
to break off کندن
to break off جداکردن
to break off موقوف کردن
to break off خاتمه دادن
to break one's f. قول دادن
to break into something از محفظه ای [با زور وارد شدن و] دزدی کردن
break شکستگی
break down سقوط ناگهانی
break ازهم باز کردن
break راحت باش
break گسیختگی
break شکست
break طلوع مهلت
break down درهم شکننده فروریختن
break down تفکیک
break down تجزیه
break down اسیب دیدن
break down تقسیم بندی کردن
break down تجزیه کردن طبقه بندی کردن
break وقفه
break down درهم شکستن
break away گسیختگی
break away جدائی
break پاره کردن
break فرمان BREAK
break عمل یا کلید انتخاب شده برای توقف اجرای یک برنامه
break خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
break از حالت رمز خارج کردن یک کد مشکل
break قطع کردن
break تفکیک
break تجزیه
break down ازاثر انداختن
break-up امیختگی
break زنگ تفریح
break فتن
break جداکردن دو بوکسور ازیورتمه به چهارنعل حرکت از دروازه شروع اسبدوانی
break شکستن موج
break مجزاسازی
break ایجاد فضای تنفس با حرکتهای پیاده شطرنج
break حرکت سگ جهت اوردن شکار بازکردن بدنه اسلحه دویدن قبل ازصدای تپانچه
break نقطه فرودپرنده
break کلید مخصوص در صفحه کلید IBM که اجرای یک برنامه را وقتی قط ع میکند که این کلید با کلید کنترل
break down شکستگی
break even صافی درامدن
break شکستن
break-in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break even بی سود و زیان شدن
break in درمیان صحبت کسی دویدن
break in رام کردن
break انتخاب شود
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
break even بی سود و زیان
break even سربه سر
break even سربسرشدن
break خردکردن
break down توقف انجام کار به علت خطای مکانیکی
break-in رام کردن
break down شکست فروریختگی پنچری
break شکاف
break نقض کردن
to take a mandatory break وقت استراحت اجبا ری گذاشتن
to break a seal مهری رابرداشتن
to break the sleep از خواب بیخواب کردن
bird's-break ابزار رخ منقاری
to break in flinders خردکردن
to break in flinders ریزریزکردن
to break in pieces خردکردن
to break news فاش کردن اخبار
to break rank بهم زدن
to break forth in to joy از خوشی فریاد کردن
to break aset خراب یا ناقص کردن یک دستگاه
to break a rebellion خوابا نیدن یک اشوب
to break a law قانون شکنی
to break off one's engagement نامزدی خود را نقض کردن
to break [off] an engagement نامزدی را نقض کردن
to break a jest شوخی کردن
to break bulk خالی کردن بار
to break company جدایی کردن
to break contact اتصال راقطع کردن
to break contact جریان راگسستن
to break a jest مزه انداختن
to break a firm ورشکست شدن یک شرکت
to break into a building با زور [و غیر قانونی] وارد ساختمانی شدن
to break one of a habit عادتی را ازسرکسی انداختن
to break one's leg شکستن ساق پا
break-dancing گونهای رقص جدید که همراه است با عملیات آکروباتیک و چرخشهای تند
to break with one's friend با دوست خود بهم زدن
to break wind بادول کردن
to break wind تیزدادن
tough break <idiom> بدبیاری آوردن
to break into a run شروع کردن به دویدن
to break to pieces شکستن
coffee break تعطیل چند دقیقهای کار برای استراحت و صرف قهوه
coffee break تنفس
Break. Recess. زنگ تفریح
To break a spell. طلسمی راباطل کردن
tea break زنگتفریح
break the bank <idiom> بانک زدن (ازراه شرط بندی به پول زیاد رسیدن)
break the ice <idiom> سرصحبت رادرمکان رسمی بازکردن
break the news <idiom> اول ازهمه خبر را رساندن
break line خطیقه
to break to pieces خرد کردن
to break the prison گریختن از زندان
to break open سوراخ کردن
to break open شکستن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com