English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 132 (2 milliseconds)
English Persian
native country وطن
native country میهن
Other Matches
native قالب فایل پیش فرض که توسط هر برنامه برای ذخیره سازی داده روی دیسک به کار می رود
native فطری
native اهل
native رویداد طبیعی یا آنچه تصادفی رخ نداده است
native کامپایلری که کد تولید میکند که روی سیستم مشابه سیستم جاری اجرا میشود.
native زبانی که توسط پردازنده اجرا میشود بدون نیاز به نرم افزار خاص
native قالب اولی یا ابتدایی
native اهلی
native بومی
native محلی
native language زبان طبیعی
Native Americans امریکایی آغازین
Native American امریکایی آغازین
Native American سرخپوست
native code کد اصلی
native compiler کامپایلر اختصاصی
native land وطن
native metals فلزات خالص طبیعی
native land میهن
native language زبان بومی
native language زبان اختصاصی
native speaker گویندهبومی
one's native soil میهن زمین
Native Americans سرخپوست
native speaker سخنگوی زبان مادری
native speaker سخنگوی بخوبی زبان مادری
native paraffin مومیا
native file format قالب فایل اصلی
in the country درییلاق
in this country <adv.> در اینجا
in this country <adv.> در این کشور
one country or another این یا یک کشور دیگری
up country نواحی داخل کشور
up country ییلاقی
the country is ours کشور مال ما است
old country وطن اصلی مهاجرین امریکایی
US (country) کشورآمریکاStates Unilted
in the country در حومه شهر
country مملکت
country کشور
country دیار
country بیرون شهر دهات
country ییلاق
Turkey (country) ترکیه
broken country زمین مضرس
airspace [over a country] فضای هوایی [در کشوری]
To smuggle in to ( out of ) a country . جنسی را بداخل ( بخارج ) کشور قاچاق کردن
cross-country دو صحرانوردی
broken country زمین دوعارضه
country house خانهروستایی
country seat خانهی اربابی
country seats خانهی بزرگ روستایی
country seats خانهی اربابی
country-and-western رجوع شود به music country
country file را برای کشورهای مختلف تعریف میکند
country file فایلی در سیستم که پارامترها
country court دادگاه بخش
best governed country کشوری که بهترین طرزحکومت رادارد
country dancing نوعیرقص
mother country میهن
mother country کشور اصلی
bordering country ملت همسایه
bordering country کشور همسایه
tropical country گرمسیر
country club باشگاه خارج از شهر
country clubs باشگاه ورزشی وتفریحی
country clubs باشگاه خارج از شهر
country club باشگاه ورزشی وتفریحی
to export something [from / to a country] صادر کردن [به یا از کشوری]
country town شهرستان
country seat خانهی بزرگ روستایی
donee country کشور کمک گیرنده
country party حزب هواخواه پیشرفت فلاحتی
country side بیرون شهر حومه شهر
p was restored in the country کشورامن شد
open country زمین باز
north country انگلستان شمالی
forwarding country کشور فرستنده
country teams تیمهای اعزامی به کشورها
cross country خارج از جاده وشارع اصلی در فضاهای بازدهات صحرایی
natire country میهن
cross country درسرتاسرمزرعه ورزشهای میدانی وصحرایی
cross country خارج از جاده
cross country میان بر
donner country کشوربخشنده
p was restored in the country ارامش درکشوربرقرارشد
home country کشور اصلی
donner country کشور کمک کننده
rolling country زمین پوشیده
the talnet of the country مردم با استعداد کشور
home country محل تولید
the youth of the country جوانان کشور
to bleed for one's country برای میهن خود خون دادن
traitor to one's country خائن به کشور
traitor to one's country وطن فروش
country man هم میهن
country life زندگی روشنایی
self supporting country کشور متکی به خود
country of origin کشور مبداء
self supporting country کشوری که از جهات مختلف به خودمتکی و از خارج بی نیازباشد
rough country تپه ماهور
self supporting country کشور خود کفا
rough country سرزمین ناهموار
host country کشور میزبان
neighbouring country [British E] ملت همسایه
neighbouring country [British E] کشور همسایه
labor rich country کشور با نیروی کار فراوان
to face a serious problem for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
The route runs across this country. خط مسیر از این کشور می گذرد.
fenow country men هم میهن
to face a serious problem for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
country cover diagram دیاگرام نشان دهنده اجرای عکاسی هوایی در هر کشور دیاگرام پوشش عکاسی هوایی در سطح کشور
cross-country skier اسکیبازرویچمن
west country whipping بست غربی
To drag a country into war . کشوری را بجنگ کشیدن ( غالبا" بصورت جنگ تحمیلی )
They have seized ( dominated) the country. مملکت را قبضه کرده اند
cross-country ski اسکیرویچمن
small country town شهرستان کوچک
cross country mobility قابلیت حرکت چلیپایی
cross country mill نورد چلیپایی
to mandate a territory to a country منطقه ای را تحت قیمومت کشوری درآوردن
this country breeds poets این کشورشاعر می پرورد
The country has recalled its ambassador from Indonesia. این کشور سفیر خود را از اندونزی فراخواند.
He laid down his life in the service of his country . عمرش را درراه خدمت به وطن صرف کرد
bourse [in a non-English-speaking country] بورس سهام
bourse [in a non-English-speaking country] بورس اوراق بهادار
to raise big problems for the country روبرو کردن این کشور با مشکلات زیادی
to raise big problems for the country مواجه کردن این کشور با مشکلات زیادی
She speaks French as if it were her mother tongue . She speaks Frinch like a native . فرانسه را آنقدر قشنگ صحبت می کند گویی زبان مادریش است
We planned to do a cross-country trip in the US, but our parents ruled that out/vetoed it. ما برنامه ریختیم سفری سرتاسری در ایالات متحده بکنیم اما پدر و مادرمان جلویمان را گرفتند [مخالفت کردند ] .
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com