English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 192 (9 milliseconds)
English Persian
nose of the quarter دماغهیکچهارمی
Other Matches
on the quarter در جهت پاشنه ناو
quarter کوی بخش
quarter چهار یک
quarter چارک
quarter زنهار دادن
quarter پناه بردن به
quarter برزن
quarter یک چهارم زمان مسابقه قسمت عقبی کناره قایق
to ask for quarter امان خواستن
to ask for quarter زنهارخواستن
to ask for quarter بخشش طلبیدن
last quarter تربیع دوم
to ask for quarter دخیل شدن
three-quarter سه چهارم
three-quarter سه ربع
first quarter تربیع اول
quarter به چهار قسمت مساوی تقسیم کردن
quarter بخش ربعی
quarter محله
quarter زنهار
quarter یک چهارم
quarter یک چارک چهارک
quarter ربع
quarter مدت سه ماه برزن
quarter اقامتگاه
quarter moon تربیع
quarter of an hour یک چهارم سده
quarter phase دو فاز
quarter session محاکمی که چهار بار در سال تشکیل می شوند این محاکم صلاحیت رسیدگی به جرایمی را که شخص ممکن است به علت ارتکاب انها به اعدام یاحبس ابد محکوم شود ندارند
quarter binding جلدی که تنهاته ان چرم دارد
quarter sessions دادگاه استینافی
quarter staff نیزه چوبی
quarter wind باد موافق
residental quarter منطقه مسکونی
the industrial quarter of the محله صنعتی شهر
quarter landing پاگرد پله با 081 درجه گردش
quarter hour ربع ساعت
quarter hour پانزده دقیقه
quarter boom بوم پاشنه
quarter boom تیرک پاشنه
quarter note نت یک چهارم
quarter brick کلوک
quarter day موعدپرداخت
quarter deck پاشنه
quarter ditch نهری که اب جویهای کوچک را جمع اوری کرده و به کانال تخلیه هدایت میکند
quarter horse اسب کوتاه وپر طاقت
quarter horse اسب پرتحمل
quarter [year] دوره سه ماهه
quarter [year] سه ماه
quarter-finals یک چهارم نهایی
quarter-deck ربععرشه
three-quarter coat کتسهربع
admiral's quarter بخش سرفرماندهی
quarter-final یک چهارم نهایی
quarter final یک چهارم نهایی
quarter day روز پرداخت قسط
three-quarter sleeve آستینسهربع
cross-quarter [آرایش گل چهار برگی]
four quarter hold ضربه فنی
to cry quarter فریادامان یادخیل زدن
to give quarter زنهاردادن
to give quarter امان دادن
four quarter hold ایپون
turing this quarter در این سه ماهه
center of quarter circles مرکز یک چهارم دایره ها
shorted quarter wave line خط ربع موج بسته
open quarter wave line خط ربع موج باز
under one's nose <adv.> جلوی چشم کسی
look down one's nose at someone or something <idiom> نفرت خودرانشان دادن
on the nose <idiom> دقیقا
right under one's nose <idiom> مشهود
Just under his nose. درست پایین پایش
(have one's) nose in something <idiom> فضولی کردن
nose up چرخش حول محور عرضی وخارج شدن محور طولی ازوضعیت تراز بطرف اوج
under one's nose <idiom> دم دست
nose down <idiom> پایین آوردن دماغه
nose around [about] <idiom> چیزی را سری نگه داشتن کاوش کردن
nose down خارج شدن هواپیما از پروازتراز بطرف شیرجه و کاهش ارتفاع
nose دماغه جلو کشتی
nose برجستگی
nose دماغه کلاهک موشک
it is under his nose پیش روی اوست
nose سر لوله
nose دهانه
it is under his nose درست جلوچشم اوست
nose دماغه جلویی تخته موج سواری
nose پوزه
nose بینی
nose بینی اسب
nose بینی مالیدن به مواجه شدن با
nose بوکشیدن
nose دماغه
nose نوک برامده هر چیزی
nose عضو بویایی
on the nose بردن شرط
lead by the nose <idiom> کنترل کامل داشتن
keep one's nose to the grindstone <idiom>
bridge of nose برآمدگیبینی
keep one's nose clean <idiom>
To talk through ones nose. تو دماغی حرف زدن
dorsum of nose تیغهبینی
bull nose چشمی سینه ناو
nose leather چرم بینی
tip of nose نوکبینی
parson's nose دم مرغیاهرپرندهپختهنشده
nose leaf لایهبینی
My nose is running. از بینی ام آب می آید
external nose نمایبیرونیبینی
Go and blow your nose. برو دماغت رابگیر ( نظافت بینی )
nose pad لاییبینی
pay through the nose <idiom> برای چیزی پول زیادی خرج کردن
red-nose آدم الکلی [اصطلاح روزمره]
drinker’s nose آدم الکلی [اصطلاح روزمره]
boozer's nose آدمی که دماغش قرمز است [چونکه بیش از اندازه مشروب می نوشد] [اصطلاح روزمره]
red-nose آدمی که دماغش قرمز است [چونکه بیش از اندازه مشروب می نوشد] [اصطلاح روزمره]
drinker’s nose آدمی که دماغش قرمز است [چونکه بیش از اندازه مشروب می نوشد] [اصطلاح روزمره]
boozer's nose آدم الکلی [اصطلاح روزمره]
pay through the nose <idiom> سرکیسه کردن
have one's nose in a book <idiom> کرم کتاب خوانی داشتن
(no) skin off one's nose <idiom> دلبستگی به چیزی ،دلواپسی
thumb one's nose <idiom> با تنفر نگاه کردن
turn up one's nose at <idiom> ردکردن خوب بودن برای کسی
the answer is right under your nose <idiom> جواب مثل روز روشن است
nose-picking انگشت کردن در بینی
keep someone's nose to the grindstone <idiom> همت کردن
have one's nose in a book <idiom> دائم سر توی کتاب داشتن
he has Roman nose او بینی عقابی دارد
polypus of the nose بواسیر لحمی بینی
nose cone دماغه مخروطی شکل نوک موشک و راکت
nose band بخشی از کلگی اسب
nose band رو دماغی
nose bag توبره
nose angle زاویه نوک
mucus of the nose اب بینی
mucus of the nose مف
saddle nose بینی فرو رفته
mucus of the nose مخاط بینی
nose spray بسک جلو
long nose دم باریک
the tip of the nose نوک بینی
nose cone مخروط دماغه
nose dive شیرجه ناگهانی در هواپیما تنزل ناگهانی قیمت
nose dive ناگهان شیرجه رفتن یا تنزل کردن
pope's nose دمگاه
pope's nose دنبال چه
pug nose بینی کوتاه وکلفت سر ببالا
parsmip nose دنبال چه
parsmip nose دمبلیچه
nose spray بسکهای جلوی گلوله
nose ring حلقهای که به بینی گاومیزنند تا بدان اورابکشند
nose ribs تیغه هایی در امتداد وتر که در تمام طول بال و تا تیرک جلویی امتداد میابند
nose piece قسمتی از ریز بین که حامل عدسی شیئی است
nose hit ضربه کامل به میله شماره 1بولینگ
nose gear قسمت جلوی ارابه فرود ازنوع تری سیکل صرفنظر ازفاصله ان تا دماغه
parsmip nose دمگاه
long nose انبر دم باریک
lead by the nose الت قرار دادن
to follow ones nose کار رابدست تقدیر
to follow ones nose واگذاردن
to follow ones nose دنبال قسمت خودرفتن
he paid through the nose زیاد به او تحمیل کردند گوشش را بریدند
hawk nose دماغ قوشی
to lead by the nose الت قرار دادن
to speak through one's nose تو دماغی
to speak through one's nose سخن گفتن
hawk nose بینی قوشی
to blow one's nose دماغ گرفتن
bar nose دماغهمیله
spindle nose سر هرزگرد
to blow one's nose بینی پاک کردن
to blow nose گرفتن بینی
nose landing gear ترمزفروددماغه
needle-nose pliers دم باریک
nose ape or monkey بوزینه خرطوم دار
flat nose plier انبردست قابل تنظیم
fillet under the nose of a step مغزی لبه یا دماغه پله
flat nose plier اچار فرانسه
camlock spindle nose هرزگرد بادامکی شکل
septal cartilage of nose غضروفدرونیبینی
to snap one's nose or head off بکسی پریدن واوقات تلخی کردن
snap a person's nose off تشر زدن
snap a person's nose off بکسی پریدن
poke nose into something [one's life] <idiom> در کار کسی مداخله کردن
To glean information . To nose around . سر وگوش آب دادن
My nose (hand)is bleeding. دماغم ( دستم ) خون می آید
She leads her husband by the nose . سوار شوهرش است ( تسلط ونفوذ )
ear, nose and throat specialist متخصص گوش و حلق و بینی [پزشکی]
To put ones nose into other peoples affairs . درکار دیگران فضولی کردن
Eye ( ear , nose ) drops . قطره چشم ( گوش و بینی )
To try to pick up some information . to nose around. To pry about . سر وگوشی آب دادن
cut off one's nose to spite one's face <idiom> به حدنهایت رسیدن عصبانیت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com