English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 301 (14 milliseconds)
English Persian
one's better half زن بطور کنایه
Search result with all words
half cock چخماق در حال نیم پا
half نیم
half نصفه
half سو
half طرف
half شریک ناقص
half نیمی
half بطور ناقص
half نیمه نخست
half نصف
half حرکت یا نمایش گرافیکی با نیمی از شدت معمولی
half دیسک درایویی که مقابل آن نیمی از حالت استاندارد باشد.
half مودمی که در هر لحظه در یک حالت کار میکند.
half ارسال داده در یک جهت در واحد زمان روی کانال یک سویه
half کارتن با طول نصفه
half جمع کننده دودویی که میتواند نتیجه جمع دو ورودی را تولید کند. و رقم نقل خروجی تولید میکند ولی نمیتواند رقم نقل ورودی بپذیرد
half مجموعه بیتتها که نیمی از کلمه استاندارد را می گیرند ولی به عنوان واحد مجزا قابل دسترسی اند
half یکی از دو بخش معادل
first half نیمه نخست
half-time نیمه نخست
half note نیم پرده
half-note نیم پرده
half-notes نیم پرده
half-caste فرنگی پدروهندی مادر
half-life نیمه عمر در هسته شناسی
half-life نیم عمر
half-lives نیمه عمر در هسته شناسی
half-lives نیم عمر
half heartedly از روی عدم خلوص
half-heartedly از روی عدم خلوص
half-baked نیم پخته
half-baked نیم پز
half-baked ناقص
half witted مخبط
half witted خل
half-witted مخبط
half-witted خل
half-mast نیمه افراشتگی
half-mast پرچم نیمه افراشته
half-mast نیمه افراشتن
half wit کم ذوق
half wit ادم احمق ونادان ابله
half wit کودن
half-wit کم ذوق
half-wit ادم احمق ونادان ابله
half-wit کودن
half-wits کم ذوق
half-wits ادم احمق ونادان ابله
half-wits کودن
half-yearly ششماهه
half-hearted سرد
half-hearted بی میل
half-hearted غیر قلبی
half-brother برادر ناتنی
half-brother برادر امی یا ابی
half-brothers برادر ناتنی
half-brothers برادر امی یا ابی
half-sister خواهر ناتنی
half-sisters خواهر ناتنی
at half cock از بند دوم رد شده
biological half time زمان فعالیت یک عامل میکروبی
biological half time زمان امکان فعالیت عامل میکربی
brother of half blood برادر ناتنی
crankcase bottom o.lower half قسمت تحتانی محفظه لنگ کف کارتر
crankcase upper half قسمت فوقانی محفظه لنگ محفظه لنگ فوقانی
half cloverload junction چهارراه نیمه شبدری
half past two دوونیم
half pst two دوونیم
half a d. شش تا
half a d. نیم دو جین
half a metre deep in snow نیم متر زیر برف
half a rial نیم ریال
half adder نیم افزایشگر
half adder نیمه جمع کننده
half and half نوعی ابجو انگلیسی
half and half نصفانصف
half and half بالمناصفه
half angle نیمساز
half area محل توقف سربازان در حین حرکت برای تجدید سازمان یاگرفتن مهمات یا استراحت
half astern نصف قدرت به عقب
half back میان بازی کن
half back میان
half baked نیم پخته
half baked ناپخته ناقص
half baked خل
half baked بی تجربه
half baked خام
half binding جلدنیم چرم
half blood نابرادری یا ناخواهری دورگه
half blood brother برادر امی یا ابوی
half blood brother برادرناتنی
half blooded دورگه
half boot نیم چکمه
half bound درپشت وگوشه هاچرمی ودردوطرف پارچهای چرمی پارچهای
half bred دورگه
half bred بی تربیت
half breed از نژاد مختلف
half breed ادم دورگه
half brick wall دیوار نیم اجره
half brother نابرادری
Other Matches
i thank you be half of از طرف ... تشکر می کنم
second half نیمه دوم
half in half out دو پشتک به عقب با نیم وارو
outside half هافبک کناری
half way نیمه راه
one is half of two یکی نیمی است از دو
one half of یک نصف
half way واقع در نیمه راه
to go off half بی اندیشه سخن گفتن وزیاددیدن
right half نیمهراست
one half of نیمی از
ones better half زن
to go off half بی گدارباب زدن
half seas over پاتیل
half sidestep روش صعود با اسکی گام به گام
half sister خواهر ناتنی
half seas over مست خراب
half section نیم برش
half section نیم مقطع
half shadow نیم سایه
half round گج بری نیم گرد
half slip ژوپن
half tone نیم پرده
half timer شاگردیکه درنیمی ازوقت خوددرس میخواندودرنیمه دیگرکارمیکند
half time نیم وقت
half time نصف وقت
half timber ساخته شده از الوار کوتاه
half timber الوار کوتاه
half tide حالت وسط جزر ومد
half time نیمه بازی
half thickness ضخامت لازم برای نصف کردن نفوذ عناصر تراونده
half step نیم گام
half step نیم قدم
half staff نیم افراشته
half sovereign سکه زر ده شیلینکی انگلیس
half sole نیم تخت زدن
half sole نیم تخت انداختن
half sole نیم تخت
half slip زیر پیراهنی
half tone رنگ متوسط سایه رنگ
half moon هلالی
half moon هرچیزهلالی شکل
half moon تربیع اول وثانی زن قحبه
half moon نصفه ماه
half mast نیم افراشتن پرچم
half mast نیم افراشتگی پرچم
half mast نیم افراشته
half mast نیم افراشتن
half mast نیم افراشتگی
half made نیم دیوانه
half made اندکی دیوانه
half mad خل
half mad اندکی دیوانه
half long حد فاصل بین جمله طویل وجمله کوتاه
half loaded سلاح نیمه خرج گذاری شده
half loaded سلاح نیمه پر
half nephew پسرنابرادری
half nephew پسرناخواهری
half round نیم دایره
half round نیم گرد
half relief نیم برجسته
half reaction نیم واکنش
half pint کوچولو
half pint کوچک
half pint کوتاه تر از مقدارمتوسط
half penny سکه نیم پنی
half pay حق مستمری
half pay حق انتظار خدمت
half pay حقوق ناتمام
half pace سکو
half pace تخت گاه
half pace شاه نشین
half of my time نیمی ازوقت من
half life نیمه عمر تشعشعی موادرادیواکتیو نیمه عمر
half tone سایه روشن
half-pace شاه نشین نیم گرد
half-term تعطیلیبینترم
half-price نیمبها
half-day کارنیمروز
half board هتلیکهفقطصبحانهوعصرانهدرآنسروشود
left half نیمهچپ
half-slip زیرداخلی
half-side نصفیکطرف
half-glasses عینک یک چشمی
half indexing فهرستسازینیمه
half handle نیمدسته
half barb پیکاننصفه
fly half نیمهپرتابمرتفعتوپ
centre half نیمهمیانی
He is only half a man . مردانگی ندارد (فاقد قدرت وشجاعت )
go off half-cocked <idiom> صحبت یا انجام کاری بون آمارگی قبلی
half-baked <idiom> احمق
half-moon سنگر نیم هلالی
half-figure پیکره انتهایی
half-column نیمه ستون
half-bat آجر نیمه
Give me half [some of it] of it! نصف آن [یکخورده از آن] را به من بده!
half price نصف قیمت
for half board برای تختخواب، صبحانه و یک وعده غذای اصلی
for half board برای نیم پانسیون
meet someone half-way <idiom> به توافق رسیدن با کسی
six of one and half-a-dozen of the other <idiom> دوقلو بودن
have half a mind <idiom> احساس وسوسه کردن بیشتر از تحمل نداشتن
half the battle <idiom> قسمت بزرگیاز کار
half-timbered نیمه چوبی
to see with half an eye ازگوشه چشم دیدن
half yearly شش ماهه
half word نیم کلمه
half worcester ضربهای در بولینگ که میلههای 3 و 9 یا 2 و 8 را جامی گذارد
half width نیم پهنا
half way houses خانههای امادگی
half volley ضربه بلافاصله پس ازتماس توپ با سطح
half volley پرتاب نزدیک به توپزن که بیدرنگ پس از بلند شدن ضربه می خورد
half view نیم نما
half truth حقیقت ناقص
half truth سخن نیم راست
half tracked نیمه شنی
half track خودرو نیمه شنی یا نیم زنجیر
half track هاف تراک
half yearly نیم ساله
he did half swear سخت سوگندیادکردن
he is half your weight وزن او نصف وزن شما است
to meet half way درنیمه راه کسی را دیدن یابرخورد کردن
standoff half بازیگر میانی پشت خط تجمع برای دریافت توپ
right half back نگهبان راست
one and half pass یک و نیم گذری
of half blood ناتنی
meet half way مصالحه کردن سازش کردن
meet half way مدارا کردن
lap half پیوند نیم نیم
it is not half bad انجا بداست
it is not half bad هیچ بد نیست
it is half cooked نیم پخته است
i had half a mind to go چندان مایل برفتن نبودم انقدر ها میل نداشتم بروم
half-timbering ساختمان نیمه چوبی
half tone سایه روشن زدن
half caste دارای پدر اروپایی ومادر هندوستانی
half cap سلام با اندک تکانی درکلاه
half cap نیم سلام
half brother برادر ناتنی
half dome نیم گنبد
half hitch گره نیم خفت
half heartedness بی میلی سردی
half heartedness عدم خلوص
half hearted از روی بی علاقگی
half hearted از روی دودلی
half hearted مردد
half hard نیم سخت
half fare نصف قیمت
half fare نیم بهاء
half hitch نیم گره
half length نصف درازا
half length تصویر نیم تنه مجسمه نیم تنه
half length نیم پیکر
half left فرمان نیم به چپ چپ یا نیم به راست راست
half knot گره خفتی
half knot نیم گره
half hour 03 دقیقه
half hour نیم ساعت
half hose جوراب مردانه
half hitching نیم خفت زدن
half hitch نیم خفت
half faced نیمه کاره
half faced دارای صورت لاغر
half deck نیمه پل
half dead نیم جان
half crown سکه معادل دوشلیلینگ وشش پنس
half court قسمت سرویس زمین تنیس
half court زمین سرویس
half column شبه ستون
half column نیم ستون
half circle چرخش نمیدایره ژیمناست
half century 05 امتیاز یا بیشتر توپزن درمسابقه کریکت
half caste ازنژاد مختلف
half caste دورگه
half deck پل فرعی
half dime سکه پنج سنتی
half faced نیمرخ
half face نیم به راست راست یانیم به چپ چپ
half face نیمرخ
half evergreen دارای برگهای نیمه سبز درفصل زمستان
half eagle سکه زر پنج دلاری
half duplex نیم دو رشتهای
half duplex پروتکل کامل یکسو
half duplex یک طرفه
half dollar سکه سیمین نیم دلاری
Half a loaf is better than no bread . <proverb> نیم قرص نانى بهتر از بى نانى است.
whistle for the start of the second half سوت آغاز نیمه دوم بازی
half-distance line خطنیمفاصله
half-through arch bridge پلازوسطکمانی
How did this half hour unfold? این نیم ساعت چطور پیش رفت؟
half-mask respirator سپراتورنیمهماسک
half life period مدت زمان لازم برای فعالیت یک ماده رادیواکتیو است که به نصف مقدار اولیه خود کاهش یابد
half cell potential پتانسیل نیم سلول
half tide level ارتفاع متوسط کشند اب دریا
half tone screen صفحه سایه روشن زدن درعکاسی پرده سایه روشن
half volley kick شوت سر ضرب
half wave dipole انتن دو قطبی نیم موج
half cell reaction واکنش نیم سلول
half duplex transmission مخابره دو نیم رشتهای
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com