Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 130 (7 milliseconds)
English
Persian
organic brain syndrome
نشانگان اسیب مغزی
organic brain syndrome
او بی اس
Other Matches
acute brain syndrome
نشانگان مغزی حاد
organic
یکان سازمانی
organic
سازمانی اصلی
organic
مربوط به یک قسمت یا یکان
organic
اساسی
organic
سازمانی الی
organic
زیستی
organic
وابسته به موجودالی
organic
عضوی
organic
ساختمانی
organic
موثردرساختمان اندام
organic
اندام دار اساسی
organic
اصلی
organic
ذاتی
organic
بنیانی حیوانی
organic
الی
organic
وابسته به شیمی الی
syndrome
علائم مشخصه مرض
syndrome
مجموعه علائم بدنی وذهنی مرض
syndrome
همرفت
Down's syndrome
نشانگان داون
syndrome
نشانگان
organic silt
خاک رس
organic compound
مواد شیمیایی
organic compound
مواد آلی
organic silt
مخلوط بامواد الی
organic soil
خاک الی
organic soup
سوپ الی
organic chemistry
شیمی الی
organic set
امایه عضوی
organic weakness
ضعف ارگانیک
organic deafness
کری عضوی
organic psychosis
روان پریشی عضوی
organic polymer
بسپار الی
organic pesticides
افت کش الی
organic materials
مواد الی
organic magnet
مغناطیس الی
organic disorder
اختلال عضوی
organic deposits
نهشتهای الی
organic deposits
رسوبهای الی
organic sensations
احساسهای عضوی
munchausen syndrome
نشانگان مونچاوزن
scheie's syndrome
نشانگان شی
capgras syndrome
نشانگان کپگراس
cushing's syndrome
نشانگان کوشینگ
klinefelter's syndrome
نشانگان کلاین فلتر
dacosta's syndrome
نشانگان داکوستا
effort syndrome
نشانگان تلاش
pickwickian syndrome
نشانگان پیک ویکی
pick's syndrome
بیماری پیک
pick's syndrome
نشانگان پیک
kanner's syndrome
نشانگان کانر
ganser syndrome
نشانگان گانسر
korsakoff's syndrome
نشانگان کرساکف
parkinson's syndrome
نشانگان پارکینسون
adaptation syndrome
نشانگان انطباق
gerstmann syndrome
نشانگان گرستمان
withdrawal syndrome
نشانگان ترک دارو
turner's syndrome
نشانگان ترنر
triple x syndrome
نشانگان سه ایکسی
amnesic syndrome
نشانگان یاد زدودگی
stockholm syndrome
نشانگان استکهلم
hetero organic polymer
ناجور بسپار الی
organic mental disorder
اختلال روانی عضوی
brown sequard syndrome
نشانگاه براون- سکار
dry mouth syndrome
زروستومی
[پزشکی]
kluver bucy syndrome
نشانگان کلوور- بوسی
dry mouth syndrome
خشکی دهان
[پزشکی]
slapped cheek syndrome
بیماری پنجم
[پزشکی]
slapped cheek syndrome
اریتما اینفکتیوزوم
[پزشکی]
social breakdown syndrome
نشانگان فروپاشی اجتماعی
frontal lobe syndrome
نشانگان قطعه پیشانی
general adaptation syndrome
نشانگان انطباق عمومی
brain
مخ
brain
مغز
brain
کله
brain
هوش
brain
ذکاوت فهم
brain
مغز کسی را دراوردن بقتل رساندن
i have got him on my brain
همیشه به اوفکر میکنم
d. of the brain
ترزید دماغ
atmosphere related syndrome
[ARS]
حساسیت به تغییرات هوا
[پزشکی]
brain teaser
سوالهوش
split brain
دوپاره مخ
to batter one's brain
مغز کسی را خرد کردن
brain death
از کار افتادن مغز و کلیهی فعالیتهای مغزی
brain death
مرگ مغزی
brain drain
فرارمغزها
Much as I raked my brain .
هر چقدر به مغزم فشار آوردم
brain storming
سیال سازی ذهن
brain scan
مغزنگاری
brain drain
فرار مغزها
brain potential
الکتریسیته مغز
brain localization
منطقه بندی مغز
brain lesion
ضایعه مغزی
brain injured
اسیب دیده مغزی
brain injury
اسیب مغزی
brain damage
اسیب مغزی
brain concussion
ضربه مغزی
brain center
مرکز مغزی
brain bucket
کلاهخود
brain abscess
ابسه مغزی
brain abscess
دمل مغزی
addle brain
ادم بی کله
addle brain
ادم کودن
brain stem
ساقه مغز
brain stimulation
تحریک مغز
brain washing
شستشوی مغزی
mid brain
پل مخ
mid brain
پل دماغ
infundibuliform of the brain
قیف مخ
fore brain
پیش مخ
feather brain
ادم سبک مغز
electronic brain
مغز الکترونیکی
brain worker
کارگر ذهنی روشنفکر
brain worker
کارگر مغزی
brain work
کارذهنی
brain washing
مغزشویی روشی که به وسیله ان و ازطریق اعمال تدابیر و اعمال مختلف افکار و اعتقادات فردرا زایل و اعتقادات دیگری راجایگزین ان می کنند
brain work
کار فکری
brain work
کار مغزی
brain waves
امواج مغزی
minimal brain damage
کمترین اسیب مغزی موثر
He is most suitable for brain work .
خیلی بدرد کارهای فکری می خورد
higher brain centers
مراکز عالی مغز
a comparison of the brain to a computer
مقایسه ای از مغز با کامپیوتر
acute brain disorder
اختلال مغزی حاد
The human brain is a complex organ .
مغز انسان عضو پیچیده یی است
I racked ( cudgeled ) my brain to find a solution .
به مغزم فشارآوردم تا راه حلی پیدا کنم
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com