English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 133 (7 milliseconds)
English Persian
other things being equal اگر برای چیزهای دیگر نباشد
other things being equal اگر شرایط دیگررابرابربگیریم
Other Matches
Things wI'll be looking up .Things wI'll be assuming a better shape (complexion). اوضاع صورت بهتری پیدا خواهد کرد
One plus one is [equal] two. یک بعلاوه یک برابر [است با] دو.
equal کفو
equal دقیقاگ معادل
is not equal to مساوینیستبا
let ab be equal to cd فرض کنیم ab با cd برابرباشد
is equal to or less than مساوییاکوچکتراز
is equal to مساویبا
equal هم ارز
equal برابر
equal هم تراز کردن
equal : هم اندازه
equal برابر مساوی
equal هم پایه
equal همرتبه شبیه
equal یکسان
equal مشابه بودن
equal همانند
equal : برابر شدن با مساوی بودن
equal همگن
equal time فیلمتبلیغاتینامزدهایانتخاباتکهازتلویزیونیارادیوپخششود
On an equal footing. بر پایه مساوی
to be up to the task [to be equal to something] <idiom> از پس کاری برآمدن
equal angle آهن نبشی
is equal to or greater than مساوییابزرگتراز
equal angles اهن نبشی
is approximately equal to تقرییابرابراستبا
equal gate دریچه برابری
equal sign علامت برابری
equal sign علامت تساوی
Equal Opportunities Commission سازماننافربراجرایقانون
equal sacrifice theory مالیات بایدمتناسب با قدرت پرداخت افرادباشد
equal status persons افراد همپایه
principle of equal advantage اصل مزیت برابر
line of equal shear خط همبرش
equal sacrifice theory نظریه برابری فداکاری
equal cost lines خطوط هزینه برابر
equal appearing intervals فاصلههای یکسان نما
equal sacrifice theory برطبق این نظریه
method of equal appearing intervals روش فاصلههای یکسان نما
see things <idiom> چیزهای غیر واقعی راتصور کردن
It is one of those things. گاهی پیش می آید ،دیگر چه می شود کرد
That's (just) the way things are. موقعیت حالا دیگه اینطوریه.
I must think things over. باید راجع به این چیز ها فکر کنم
among other things میان چیزهای دیگر
things were at the مغلوب کردن
the four last things مراحل چهارگانه
take away your things اسباب خود را از اینجا ببرید
the four last things اخرت
the r. of all things برگشت همه چیزبحال کامل خودردر روزمعاد
things اسباب
things اموال
things اشیا
nature [of things] سرشت [ماهیت] [خوی] [ذات] [طبیعت]
It is in the nature of things. این موضوع ذاتا اینطور است.
to keep things to oneself حفظ کردن [رازی]
bathing things لوازم شنا [حمام]
to be congenial to somebody [things] برای کسی سازگار بودن [اشیا]
swimming things لباس شنا [حمام]
swimming things لوازم شنا [حمام]
to be congenial to somebody [things] برای کسی مطبوع بودن [اشیا]
to botch things up تباهی کردن
to botch things up بهم زدن چیزی
to botch things up زیرورو کردن چیزی
all things come to him who waits <proverb> بر اثر صبر نوبت ظفر آید
Things will turn out all right! همه چیز دوباره خوب میشود!
to be congenial to somebody [things] برای کسی دلپذیر بودن [اشیا]
to keep things to oneself نگه داشتن [رازی]
bathing things لباس شنا [حمام]
Take things as you find them. <proverb> مسائل را همانگونه نه هستند بپذیر .
Moderation in all things. <proverb> در همه چیز اعتدال داشته باش.
things in possession اموالی که بالفعل در تصرف شخص هستند
things in possession اموال عینی
things in action اموالی که بالفعل در تصرف شخصی نیستند ولی نسبت به ان ها حقی دارد ومیتواند از طریق طرح دعوی ان ها را مطالبه کند
things in action اموال دینی
things have come to a pretty کاربجای باریک رسیده است کارو بار خراب است
priceable things اموال یا اشیا قیمتی
outward things محیط
outward things جهان برونی یا فاهر
if things shape well مایه امید واری بودن
if things shape right از اب درامدن
if things shape right درامدن
forbidden things محرمات
forbidden things نواهی ممنوعات
forbidden things مناهی
forbidden things منهیات
to stir [things] up دعوا راه انداختن [اصطلاح روزمره]
get in the swing of things <idiom> به شرایط جدید عادت کردن
Things are going well for me these days . وضع من این روزها میزان است
Keep an eye on things. هوای کاررا داشته باش
things hired اعیان مستاجره
Things can't remain this way. <idiom> این جسارت است ! [اصطلاح روزمره]
To fix things for someone. کار کسی را راه انداختن
of all [things or people] <adv.> مخصوصا [چیزی یا کسی]
keep an eye on things. مواظب جریان باش
Things can't remain this way. <idiom> این گستاخی است ! [اصطلاح روزمره]
Things can't remain this way. <idiom> این اهانت است ! [اصطلاح روزمره]
to always look for things to find fault with همیشه دنبال یک ایرادی گشتن
We don't do things halfway. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things by halves. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
to make things hum کارها را دایر کردن یا درجنبش اوردن
If things changer one day then … اگر روزی ورق برگردد آنوقت ...
Such things just dont interest me. توی این خطها نیستم
She is fond of sweet things. از چیزهای شیرین ( شیرینی ) خوشش می آید
things have come to a pretty pass کار بجای باریک رسیده است
It all depends on how things develop. بستگی دارد چه پیش بیاید
To make a distinction between two things. بین دوچیز امتیاز قایل شدن
to send things flying [بخاطر ضربه] به اطراف در هوا پراکنده شدن
To take things easy(lightly) کارها را آسان گرفتن
To put things straight(right). کارها را درست کردن
to speak [things indicating something] بیان کردن [رفتاری یا چیزهایی که منظوری را بیان کنند]
We don't do things by halves. کاری را ناقص انجام ندادن
We don't do things halfway. کاری را ناقص انجام ندادن
Things are very slack (quiet) at the moment. فعلا" که کارها خوابیده
To spoilt things . To mess thing up . کارها را خراب کردن
to set or put things straight چیزهایاکارهارادرست ومرتب کردن
worst amoung permitted things ابغض الحلال
Surely things wI'll turn out well for him in the end. مطمئنا" عاقبت بخیر خواهد شد
Things are coming to a critical juncture . کارها دارد بجاهای با ریک می کشد
free loan of non fungible things عاریه
We don't do things by half-measures. کاری را تا آخر و کامل به پایان رساندن
We don't do things by half-measures. کاری را ناقص انجام ندادن
To get things moving. To set the wheels in motion. کارها راراه انداختن
I am a great believer in using natural things for cleaning. من هوادار بزرگی در استفاده از چیزهای طبیعی برای تمیز کردن هستم.
Three things to avoid:a crumbling wall, a biting . <proverb> از دیوار شکسته و سگ درنده و زن سلیطه یذر کنید .
see the world (things) through rose-colored glasses <idiom> فقط خوبیهای یکچیز را دیدن
Tune in tomorrow when we'll be exploring what things to look for in a bike computer. کانالتان را فردا [به این برنامه] تنظیم کنید وقتی که ما بررسی می کنیم به چه چیزهایی درکامپیوتر دوچرخه توجه کنیم.
In the nature of things, young people often rebel against their parents. طبعا جوانان اغلب با پدر و مادر خود سرکشی می کنند. .
To gain full control of the affairs . To have a tight grip on things. کارها را قبضه کردن
One must avoid three things: crumbling walls, vicious dogs, and harlots از سه چیز باید حذر کرد، دیوار شکسته، سگ درنده، زن سلیطه
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion. کارها را بجریان انداختن
Recent search history
Search history is off. Activate
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com