English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 302 (15 milliseconds)
English Persian
out of hand غیر قابل جلوگیری
out of hand فورا
Search result with all words
old hand ادم با سابقه و مجرب
left-hand واقع در سمت چپی
left-hand چپ دست
left-hand دست چپ
left hand drive فرمان به سمت چپ
left-hand drive فرمان به سمت چپ
hand دست
hand عقربه
hand دسته دستخط
hand خط
hand شرکت
hand دخالت کمک
hand طرف
hand پهلو
hand پیمان
hand دادن
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
hand نفر
hand کمک
hand یاری دادن
hand دست به دست کردن
hand خطای دست
hand میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand امضا
hand دستخط
hand سیستم جاری که عملوند عملیات را با اجرای دستورات از طریق صفحه کلید کنترل میکند
hand سیستم جاری که 1-عملوند عملیات خودکار را کنترل نمیکند. 2-عملوند نیازی به تماس با وسیله مورد استفاده ندارد
sleight of hand تردست
right-hand واقع در دست راست
hour hand عقربه ساعت شمار
second-hand نیمدار
second-hand مستعمل
second-hand ثانیه شمار
off-hand پاس کوتاه روی سر
hand to hand نزدیک
hand to hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand دردسترس
hand to hand دست به یقه
hand to hand دسته و پنجه نرم کردن
hand to hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand-to-hand نزدیک
hand-to-hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand دردسترس
hand-to-hand دست به یقه
hand-to-hand دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand me down لباس ارزان ودوخته
hand me down ارزان
hand-me-down لباس ارزان ودوخته
hand-me-down ارزان
hand-me-downs لباس ارزان ودوخته
hand-me-downs ارزان
hand picked دست چین
hand-picked دست چین
hand to mouth دست بدهان
hand to mouth محتاج گنجشک روزی
hand-to-mouth دست بدهان
hand-to-mouth محتاج گنجشک روزی
hand-held وسیله کوچکی که در دست جا میشود براس اسکن عکسهای کوچک و رسم خط و تبدیل آنها به تصاویر گرافیکی که قابل استفاده در کامپیوتر هستند
hand-held کامپیوتر بسیار کوچک که در دست جا میشود مناسب برای ورود اطلاعات ابتدایی وقتی که ترمینالی فراهم نیست
hand-held آنچه قابل نگهداری در دست است
second hand نیم دار
second hand کار کردن
second hand مستعمل دست دوم
second hand عاریه
first-hand مستقیم
first-hand اصلی
an iron hand in a valvet glove دست اهنین در دستکش مخملی
arm hand steadiness test ازمون استواری دست و بازو
ask for a lady's hand تقاضای ازدواج با بانویی کردن
ask for the hand of a woman خواستگاری
at first hand مستقیما
at first hand در وهله نخست
at hand نزدیک
at hand دم دست
at second hand از قول دیگری
at second hand بطور غیرمستقیم
at the hand of بدست
at the hand of بوسیله
balance in hand موجودی
bear a hand کمک کردن
lend a hand کمک کردن
better hand پیشی
better hand تقدم
black smith, hand hammer چکش اهنگری
bow hand دسته تکیه گاه
bow hand دسته مضراب
cramp hand writing خط درهم و برهم
d. in second hand goods سمسار
d. in second hand goods دست فروش
down hand welding جوشکاری پایین دستی
drawing hand دستی که زه را می کشد
string hand دستی که زه را می کشد
english hand balance بالانس ژیمناست روی چوب موازنه
eye hand coordination هماهنگی چشم و دست
first hand نخستین بازی کن
first hand دست اول
Other Matches
to shuffle from hand to hand دست بدست کردن
pass from hand to hand ترتب ایادی
Hand to hand fighting جنگ تن به تن
to hand out از پنجره اویزان کردن
on the other hand از سوی دیگر
on one hand ازیک طرف
on one hand ازطرفی
on one hand ازیکسو
on hand در دست
on hand وسایل موجود درانبار
on hand موجود
off hand بی تهیه
off hand بی مطالعه
near at hand دم دست
on the other hand ازطرف دیگر
one hand گرفتن توپ با یک دست
to hand down بدوره بعدانتقال دادن
to hand down بارث گذاشتن
to hand دردسترس
to get ones hand in تسلط پیداکردن در
to get ones hand in دست یافتن به
to come to hand رسیدن
to come to hand بدست امدن
take a hand at شرکت کردن در
right hand دست راست
near at hand در دسترس
near at hand نزدیک
off hand سر ضرب
hand out خراب کردن سرویس اسکواش
hand out خطای سرویس
hand on پی درپی وبتواترچیزی را رساندن
hand on تسلیم کردن
hand off رد کردن توپ به یار
hand off کنار زدن حریف بوسیله توپدار
hand off رد کردن توپ
hand in hand دست بدست
hand in hand دست دردست یکدیگر
hand in سمت زمین سرویس اسکواش
hand in سمت زمین سرویس
hand down بتواتر رساندن
hand out حریف دریافت کننده سرویس
hand over تسلیم کردن
in hand گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
in hand در جریان
in hand در دست اقدام
hand saw اره قد کن
hand saw اره دستی
hand over تفویض کردن
hand over به قبض دادن
hand over فرستادن
hand over تحویل دادن
hand down پشت درپشت چیزی رارساندن
Do you need a hand? میتونم کمکت کنم؟
second-hand <adj.> کارکرده
to hand somebody something به کسی چیزی دادن
have a hand in something <idiom> در کاری دست داشتن
be off hand with someone <idiom> سر سنگین بودن
off hand فی البداهه
off hand بدون آمادگی
an old hand at something <idiom> کارکشته
Do you need a hand? کمک میخوای؟
on the other hand <adv.> از سوی دیگر
little hand عقربه کوچک [ساعت]
hand عقربه [ساعت ...]
on the one hand <adv.> در یک طرف
on the one hand <adv.> یکی انکه
on the other hand <adv.> به ترتیب دیگر
on the other hand <adv.> طور دیگر
on the other hand <adv.> درمقابل
on the other hand <adv.> ازطرف دیگر
in hand <idiom> زیرنظر
try one's hand <idiom> بیتجربه بودن
get out of hand <idiom> کنترل خودرا از دست دادن
from hand to hand <idiom> از یک شخص به یک شخص دیگری
To be an old hand at something. درکاری سابقه وتجربه داشتن
She has become rather off hand. سایه اش سنگین شده
He must have a hand in it. حتما" دراینکار دست دارد
under the hand of hand به امضای .....
under the hand of به امضای
under hand درنهان به پنهانی
to take in hand بعهده گرفتن
to take in hand دردست گرفتن
to hand over واگذارکردن
hand down <idiom> وصیت کردن
hand in <idiom> به کسی چیزی دادن
hand it to (someone) <idiom> به کسی اعتبار دادن
second hand <idiom> دست دوم
on the other hand <idiom> درمقابل
on hand <idiom> حاضر
on hand <idiom> قابل دسترس
on hand <idiom> دردسترس
have a hand in <idiom> مسئول کاری شدن
hand over <idiom>
hand-out <idiom>
hand-out <idiom> پاداش ،معمولا از طرف دولت
hand out <idiom> از چیزهایی مشابه به هم دادن
hand-me-down <idiom> بدش به من
to hand over تحویل دادن
four in hand گردونه چهار اسبه که یک راننده داشته باشد
for ones own hand بابت خود شخص
for ones own hand به خاطر خود شخص
hand down به ارث گذاشتن
under my hand and seal به امضا و مهر من
to oil one's hand به کسی رشوه دادن
upper hand اقایی
upper hand اربابی
upper hand امتیاز
upper hand برتری دست بالا
under hand stoping رگه شیب دار
to put ones hand to anything بکاری مبادرت کردن
to put in hand دایرکردن اقدام کردن
to lift up one's hand دست بدعا برداشتن
to lift one's hand دست به سوگند برداشتن
to make a hand of anything از چیزی سودبردن
to put ones hand to anything دست بکاری زدن
to lift one's hand سوگند خوردن
to make a hand of anything درکاری کامیاب شدن
to put in hand بجریان انداختن
to hand in ones checks مردن
the matter in hand موضوع مورد بحث
the flat of the hand پهنای درست
put in hand شروع کردن
raise the hand بالابردن دست برنده
right hand rule قاعده راست گرد
the broad of the hand کف دست
text hand دستخط درشت
running hand خط مسلسل
running hand خط شکسته
second hand stores سمساری
sweep hand عقربه ثانیه شمار
put in hand دست گرفتن
print hand دستخطی که مانندچاپ یاحروف چاپی باشد
to get the upper hand غالب شدن
section hand کارگرعضو دسته معینی ازکارگران راه اهن
to get the upper hand برتری جستن تفوق پیدا کردن
to get the upper hand پیشی جستن
out of hand serve سرویس پایین دست
to force ones hand کسیرابرخلاف میلش واداربکردن کاری یا اتخاذرویهای نمودن
subject in hand مانحن فیه
with a high hand امرانه
hand lever اهرم دستی
hand writing نسخه خطی
hand writing دست نوشته
hand-made دستباف
hand spun نخ تابیده با دست [دستریس]
hand knot گره دستی
to clench one's hand مشت خود را گره کردن
the hand of the time دست روزگار
have one's hand full کار مهمتر داشتن [دستم یا دستش بند است]
matter on hand مانحن فیه
upper hand <idiom> سود بردن
raise a hand <idiom> به دردسر انداختن
hand calculator ماشین حساب جیبی
hand-cooked دست پخت
retrograde hand عقربه برگشت دهنده [ساعت ...]
at the same time [on the other hand] <adv.> به ترتیب دیگر
at the same time [on the other hand] <adv.> طور دیگر
at the same time [on the other hand] <adv.> درمقابل
at the same time [on the other hand] <adv.> ازطرف دیگر
at the same time [on the other hand] <adv.> از سوی دیگر
hand gesture اشاره دست
hand-woven <adj.> دست باف
hand to mouth <idiom>
hand over fist <idiom>
glad hand <idiom> بااهمییت برخورد کردن
hand-wheel چرخدستی
hand vice گیرهدستی
hand shield سپردستی
hand protector پشتیباندست
hand protection محافظدستی
hand mower ماشینچمنزنیدستی
hand mixer مخلوطکندستی
hand lamp لامپدستی
hand grip گیرهدست
hand fork جنگکدستی
hand blender مخلوطکندستی
farm hand پالیزگر
farm hand کشتیار
farm hand کارگر مزرعه
deck hand جاشو
port hand دستسویچپ
starboard hand صفحهنمایشستاره
two-hand snatch وزنهبردارییکضرب
give someone a hand <idiom> با کاری به کسی کمک کردن
free hand <idiom> کاملاآزاد درانجام کاری
force one's hand <idiom> مجبورکردن شخص که قبل از وقت مقررکاری را انجام دهد
To take ones hat off to someone . To hand it to someone . به کسی ناز شست دادن
She pressed my hand . دستم را فشار داد
My hand is bruised. دستم ضرب دیده است
She was off hand with me today. امروز بامن سر سنگین بود ( بی اعتنا ء )
To go cap in hand to someone. دست گدایی بسوی کسی دراز کردن
This is a second-hand car. این اتو موبیل دست دوم است
right-hand man راستدست
right-hand drive اتومبیلهاییکهفرمانآنهادرسمتراستاست
helping hand کمکبهفردی
hand luggage چمدانمسافرت
charge hand کارگر معمولی
big hand عقربهبزرگساعت
deck hand ملوان ساده
hand in glove دوست یک دل ویکزبان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com