English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English Persian
partial carry رقم تقلی جزئی
partial carry فضای ذخیره سازی موقت تمام ارقام نقلی جمع کننده موازی بجای ارسال مستقیم
Other Matches
To carry out . To implement . To carry into action . عمل کردن
partial غرض امیز
partial غیرمنصفانه
partial طرفدارانه
partial پارهای
partial علاقمندبه
partial متمایل به
partial ناتمام
partial طرفدار
partial جانبدار
partial جزئی
partial غرض الود جزیی
partial جزء
partial مختصر
partial جزیی
partial نیمه کاره بخشی از
partial نیمه کامل
partial بخشی
partial بخشی قسمتی
partial مغرض جزئی
partial volume حجم جزیی
partial RAM قطعه RAM که فقط یک بخش آن به درستی کار میکند در قط عات جدید
partial pressure فشار جزیی
partial pressure فشار جزئی
partial pressure فشار جرئی یا سهمی
partial plan برنامه جزئی
partial order ترتیب جزئی
partial order پاره ترتیب
partial rienforcement تقویت سهمی
partial shipment حمل به دفعات
partial view نمای جزیی
partial variance پراکنش سهمی
partial sum حاصل جمع جزئی
partial sum پاره مجموعه
partial substitution جانشینی کامل برای دو کالا
partial shipment حمل تدریجی
partial shipment حمل در چندمرحله
partial mobilization بسیج جزیی
partial correctness صحت جزئی
partial loss خسارت جزیی
partial fraction پاره کسر
partial adjustment تعدیل جزئی
partial fixing نیمه گیرداری
partial excluder حاجب نقصانی
partial eqilibrium تعادل جزئی
partial correlation همبستگی سهمی
partial charge بار جزیی
partial competition رقابت جزئی
partial adjustment تطابق جزئی
partial fraction کسر جزئی
partial loss زیان جزئی
partial jurisdiction حق تصمیم گیری یا قضاوت محدود
partial jurisdiction حق خود گردانی محدود
partial ionization یونش جزیی
partial products حاصل ضربهای جز
partial function تابع جزئی
partial function پاره تابع
partial correlation همبستگی جزئی
partial restraint نیم گیرداری
as a partial payment علی الحساب
partial derivative مشتق پاره ای [ریاضی]
partial derivative مشتق جزیی [ریاضی]
partial quantity زیرمجموعه [ریاضی]
partial migrant کوچگر پاره ای [پرنده شناسی]
partial substitution جانشینی مصرف
partial pressure [فشار اولیه و جزئی که در اثر شانه کوبی و یا کشیدن تار در چله کشی به نخ های تار وارد می شود.]
partial color blindness رنگ کوری ناقص
partial molar volume حجم جزیی مولی
partial ionioc character خصلت جزیی یونی
partial exclusion from inheritance حجب از بعض
partial exclusion from inheritance حجب نقصانی
law of partial pressure قانون فشارهای جزیی
partial differential equation معادلات دیفرانسیل جزئی
partial differential equation معادله دیفرانسیل جزیی
agreement on partial payments توافق در پرداخت های قسطی
partial equilibrium analysis تحلیل تعادل جزئی
partial enhancement factor ضریب تشدید جزئی
partial reduction coefficient ضریب تقلیل جزئی
showing partial views اعمال نظر کردن
partial regression equation معادلات رگرسیون سهمی
partial molar properties خواص جزیی مولی
showing partial views اعمال نظر
partial two level forked junction گذرگاه زیر و رو
partial differential equation [PDE] معادله دیفرانسیل با مشتقات پاره ای [ریاضی]
partial two level forked junction گذرگاه زیر و زبر
Carry the one [two] . یک [دو] در ذهن داریم. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
carry out تکمیل کردن
carry out واقعی کردن
carry out عملی کردن
carry out صورت دادن
carry out جامه عمل پوشاندن
carry out واقعیت دادن
Carry the one [two] . یک [دو] بر دست. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
to carry on ادامه دادن
to carry off کشتن
carry out به اجرا در آوردن
carry out تحقق بخشیدن
to carry off ربودن
to carry out اجراکردن
to carry away ازجادربردن
carry out صورت گرفتن
carry over <idiom> برای بعد نگهداری کردن
carry out به انجام رساندن
carry (something) out <idiom> گماردن ،قراردادن
to carry to a بحساب بردن
to carry through بپایان رساندن
to carry on پیش بردن
to carry through انجام دادن
carry through <idiom> برای کاری نقشهای کشیدن
to carry over منقول ساختن
to carry over انتقال دادن
to carry out کاربستن
to carry away ربودن
carry out اجرا کردن
carry out انجام دادن
carry بردن
carry on ادامه دادن
carry سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
carry زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carry away از جا در بردن
carry انداختن یک یا دو میله بولینگ
carry حمل غیرمجاز توپ
carry گذشتن گوی از یک نقطه یا شی ء مسافتی که گوی در هوا می پیماید
carry رانینگ
carry جبران ضعف یار
carry it all همه رامیدید
carry گرفتن توپ ودویدن برای کسب امتیاز
carry نشانه وقوع وام
carry away ربودن
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry-on ادامه دادن
carry رقم ناشی از نتیجه زیادی که از عدد پایه استفاده شده بزرگتر است
carry خیر ناشی از جمع کننده در وام ایجاد شده
carry وام ایجاد شده در جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی
carry با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carry عملی که در آن یک وام در جمع کننده تولید وام میکند و همه در یک عمل رخ می دهند
carry all درشکه یک اسبه وچهارچرخه چنته یا خورجین
carry وام ایجاد شده در وام توسط جمع کننده
carry انتقال دادن
carry over انتقال دادن
carry one ده بر یک
carry تیررسی حالت دوش فنگ
carry محل ذخیره سازی وام های ایجاد شده در جمعهای موازی به جای ارسال مستقیم
carry too far بدرجه جدی رساندن
carry تیر رسی داشتن
carry out اجرا کردن
carry روپوش پرچم
carry over انتقال به صفحه بعد دادن
carry حمل کردن
carry out انجام دادن
carry رقم نقلی
carry حمل ونقل کردن
carry بدوش گرفتن
to carry a weapon مسلح بودن
cash-and-carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
cash and carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
carry into effect انجام دادن
to carry a weapon اسلحه ای با خود حمل کردن
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
carry into effect به اجرا در آوردن
Could you help me carry my luggage? ممکن است در حمل اسباب و اثاثیه ام به من کمک کنید؟
carry ineffect به اجرا در آوردن
carry into effect تحقق بخشیدن
carry into effect واقعی کردن
carry ineffect عملی کردن
carry into effect عملی کردن
carry ineffect به انجام رساندن
carry into effect به انجام رساندن
carry ineffect تکمیل کردن
carry into effect صورت دادن
carry into effect تکمیل کردن
carry ineffect واقعی کردن
carry into effect واقعیت دادن
carry ineffect تحقق بخشیدن
carry ineffect واقعیت دادن
carry ineffect انجام دادن
carry into effect جامه عمل پوشاندن
carry ineffect اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
carry ineffect جامه عمل پوشاندن
carry ineffect صورت دادن
end around carry رقم نقلی دور گشتی
to carry authority نفوذیاقدرت داشتن
carry on business داد و ستد کردن
carry lookahead با پیش بینی رقم نقلی
to carry costs هزینه مرافعه دادن
to carry forward منقول ساختن
to carry into effect اجراکردن
to carry into effect بموقع اجراگذاشتن
to carry into execution اجراکردن
to carry into execution انجام دادن
carry light نورافکن روشن نگهداشتن هدف برای تعقیب
to carry off to prison بزندان کشیدن
carry into execution اجرا کردن
to carry arms سلاح برداشتن
to carry arms سربازشدن
end around carry رقم نقلی دورگشتی
fireman's carry یک دست و یک پا
crawl carry انتقال خزشی
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com