English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (9 milliseconds)
English Persian
passion play تعزیه
passion play نمایش مصیبت وشهادت
Other Matches
to g. with passion دراتش شهوت یاعشق سوختن
passion اشتیاق وعلاقه شدید احساسات تند وشدید
passion تعصب شدید
passion اغراض نفسانی
passion هوای نفس
passion هوس
passion شهوت
passion هوی
passion flower گل ساعت
passion plays تعزیه
passion sunday یکشنبه دوم پیش ازعیدرستاخیزمسیح یا عیدفصح
to fly in to passion از جادر رفتن
passion week هفته پیش از رستاخیز مسیح
passion week هفته مصیبت
iliac passion قولنج ایلاوس
passion fruit میوهی گل ساعت
to fly in to passion خشمگین شدن
She is blinded by passion . شهوت او را کور کرده است
to provoke passion شهوت انگیز بودن
passion plays نمایش مصیبت وشهادت
to fall into a rage or passion اتشی شدن
to fall into a rage or passion خشمگین شدن ازجادر رفتن
to fall into a rage or passion بخشم امدن
play by play پخش رادیویی مسابقه
play down بازی در وقت اضافه
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
play for one حفظ توپ
play off مسابقه را باتمام رساندن
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
play off از سر خود واکردن
play on سوء استفاده کردن از
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
play by play پخش رادیویی
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
to play the d. شیطنت کردن
to play one f. بکسی ناروزدن
to play off سنگ رویخ کردن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play at وانمود کردن
play away به بازی گذراندن
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
play away باختن
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
play out تا اخر ایستادگی کردن
play out تا اخرایفا کردن
play out تا اخر بازی کردن
to play with something چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
to play at داخل شدن در
to play با وسائل پست سو استفاده کردن
by-play کار یا نمایش ثانوی
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
to play at شرکت کردن در
to play up درست و حسابی بازی کردن
we used to play there ما انجا بازی میکردیم
by-play حرکات یا مکالمات فرعی
to play at d. تخته نرد بازی کردن
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
to play upon گول زدن
play out بپایان رساندن
play out خسته کردن ماهی
play through رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play up اطمینان دادن به
play up تاکید کردن
play up to پشتیبانی کردن از
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
to play first f. پیش قدم بودن
to play first f. ویولون اول
to play upon سو استفاده کردن از
we used to play there .......
play خلاصی بازی
play رقابت
play حرکت ازاد
play شرکت درمسابقه انفرادی
play کیفیت یاسبک بازی
play بازی
play اداره مسابقه
play نمایش نمایشنامه
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
to play itself out رخ دادن
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
all play all مسابقه دورهای
play خلاصی داشتن
play بازی کردن
out of play توپ مرده
to play itself out اتفاق افتادن
play روی صحنهء نمایش فاهرشدن
play up <idiom> پافشاری کردن
in play به شوخی
in play بطور غیر جدی
in play در شرف ضربه زدن به توپ
come into play روی کار امدن
play الت موسیقی نواختن
play تفریح کردن ساز زدن
play ضربه به توپ
play تفریح بازی کردن
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
let us play بازی کنیم
Let's play for keeps. بیا جدی بازی کنیم. [روی پول یا هر چیزی بها دار]
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
play رل بازی کردن
play زدن
play-act وانمود کردن
play-act بازی کردن
what instrument can you play? کدام ساز را ...
play-act نقش داشتن
to play football فوتبال بازی کردن
to play soccer فوتبال بازی کردن
child's play بچه بازی
play key کلیدپلی
child's play بازی کودکان
child's play هر کار بسیار آسان
to play [the] harp چنگ زدن [موسیقی]
what instrument can you play? چه سازی میتوانیدبزنید
to represent a play داستانی را نمایش دادن
to play the deuce with ضایع کردن
to play the deuce with خراب کردن
to play the fool لودگی کردن
to play the fool مسخرگی کردن
to play the fool ابلهی کردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
to play the game رعایت قانون راکردن باشرافت رفتارکردن
to play the man مردانگی کردن
to play the man مرد بودن
as good as a play <idiom> مثل فیلم
to play the truant ازاموزشگاه گریز زدن
to play the woman جرامدن
to play the woman گریه کردن ترسیدن
to play up to another actor بدانگونه درنمایش بازی کردن که بازیگر دیگر سر ذوق آید
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to play the fool احمقانه رفتارکردن
to put over a play موافق بدادن نمایشی شدن
to play the truant از رفتن به اموزشگاه طفره زدن
play on words <idiom> بازی با کلمات
fair play <idiom> عدالت ،مساوی ،عمل درست
To play cards . ورق بازی کردن
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
play music موسیقی ساختن
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
To play for love . عشقی بازی کردن ( بدون شرط بندی پولی )
play music موزیک ساختن
To play ones last card آخرین تیر ترکش رارها کردن
All work and no play. کار بدون تفریح
A 4-cat play. نمایش در 4 پرده
Do you know how to play this game ? این بازی رابلد هستید ؟
to play with fire با آتش بازی کردن [همچنین اصطلاح مجازی]
play one's cards right <idiom> از فرصتهای خود سودبردن
play second fiddle to someone <idiom> ازنظر مهم بودن مقام دوم داشتن
play it by ear <idiom> تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
play hooky <idiom> از مدرسه یا کار دررفتن
play with fire <idiom> بازی باجان خود
play footsie <idiom> باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
play footsie <idiom> از زیرمیز با پا عضوی از بدن شخص مقابل را لمس کردن
to play with fire آتش روشن کردن
play by ear <idiom> توانایی اجرای موسیقی تنها با گوش وبدون خواندن موسیقی
play ball with someone <idiom> شرکت منصفانه
role play بازیرولیکهباشخصیتخودفردبسیارمتفاوتاست
play music آهنگ ساختن
to play it safe با احتیاط عمل کردن [اصطلاح روزمره]
play-acts بازی کردن
play-acting ادا در آوردن
play-acting تو بازی رفتن
play-acting وانمود کردن
play-acting نقش داشتن
play-acting بازی کردن
play-acted ادا در آوردن
play-acted تو بازی رفتن
play-acted وانمود کردن
play-acted نقش داشتن
play-acted بازی کردن
play-act ادا در آوردن
play-acts نقش داشتن
play-acts وانمود کردن
nativity play کهدرزمانکریسمستوسط کودکاناجرامیشود
foul play <adj.> ناجوانمردی
nativity play نمایشنامهایدرموردحضرتعیسی
play/pause دکمهنمایشوایست
play button دکمهشروع
on/play button کلیدشروعبهکار
play-acts ادا در آوردن
foul play ناجوانمردی
play-acts تو بازی رفتن
play-act تو بازی رفتن
to play square راست وحسینی بازی کردن
play the field شرط بندی روی همه
play club دربازی گلف چوگان
play bill اعلان نمایش
play bill اگهی نمایش
play back خواندن داده یا سیگنال از رسانه ذخیره سازی
play a joke حیله شوخی امیز بکار بردن
passive play اتلاف وقت
passive play بازی غیرفعال
out of bound play به جریان انداختن بازی
net play بازی نزدیک تور
miracle play نمایش بخشی از زندگی پیغمبران یا صاحبان کشف وکرامت
match play مسابقه گلف بین دو نفر یا دوتیم مسابقه بولینگ بین دونفر
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com