English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (10 milliseconds)
English Persian
pile head قسمت فوقانی شمع
pile head سر شمع
Search result with all words
head of a pile سر شمع
Other Matches
pile up <idiom> روی هم قرار دادن
pile توده کردن کومه کردن
pile اندوختن
pile پرزقالی وغیره
pile پیل اتمی
pile تیرپایه
pile نوک تیر
pile دستک
pile سد موج شکن
pile توده
pile کپه
pile کومه
pile مقدار زیاد کرک
pile یک تارموی
pile خواب پارچه
pile پارچه خزنما
pile شمع
pile ستون ستون لنگرگاه
pile ستون پل
pile پیل
pile-up تصادف چند ماشین
pile-up انباشتگی کارهای عقب افتاده
pile کرک
pile خامه فرش
pile-up تراکم کار
to pile it on اغراق گفتن
pile گوشت فرش [قسمت آزاد نخ در بالای گره است و ارتفاع آن بسته به نوع و محل بافت فرش از چند میلیمتر تا چند سانتیمتر می رسد.]
pile ستون
silk pile پرز ابریشمی
silk pile خامه ابریشمی
unspun pile [خامه و پرز کم تاب یا بدون تاب]
driven pile شمع کوبیده
pile height ارتفاع پرز [این ارتفاع یکی از عوامل تعیین کننده قیمت و کیفیت فرش است.]
loop pile پرزهای حلقوی [این نوع پرز توسط بافت های ماشینی مثل فرش ماشینی بوجود آمده و به هر دو صورت ترکی و فارسی بافته می شود. اگر حلقه ها پس از اتمام کار بریده نشوند به آن پرز حلقوی می گویند. همانند سطح حوله.]
bale of pile عدل خامه
bale of pile عدل کرک
concrete pile شمع بتنی
pile dwelling ابسرا
pile hammer چکش شمع کوب
pile engine شمعکوب
pile helmet کلاهکی که سر شمعها را می پوشاند تا در موقع چکش کاری صدمهای وارد نیاید
king pile تیری که قبل از شروع حفاری به منزله شمع در وسط شیارمیکوبند
pile driving شمعکوبی کردن
pile driver شمعکوب
pile cap دال بتنی که سر شمعها را می پوشاند
pile bent خرک
pile bent پایه
atomic pile واکنشگاه اتمی
cross or pile شیر یا خط
make a pile <idiom> پول هنگفتی به جیب زدن
pile foot قسمت تحتانی شمع
pile foundation شالوده شمعی
nuclear pile پیل هستهای
pile foundation شمع پی
pile foundation فونداسیون ستون
pile group دسته شمعهائی که سر انها رادال بتنی می پوشاند
make a pile <idiom> بار خود را بستن
bored pile شمع درجا
pile cap کلاهک شمع
pile driver تیرکوب
pile driver ماشین یا دستگاه بلندکردن الوار
bearing pile تکیه گاه پایه کوب
raking pile شمع پشتبند
pile-ups انباشتگی کارهای عقب افتاده
foundation pile تیر فونداسیون
foundation pile میله هایی که در فونداسیون قرار می گیرد
friction pile شمع مالشی
friction pile شمع اصطکاکی
storage pile انبار مصالح در کارگاه
uranium pile مشعل هسته اتمی
concrete pile پایه بتونی
shoe of a pile نوک شمع
sheet pile سپر فولادی برای ساختمانهای ابی
screw pile شمع پیچی
sand pile توده شن
sand pile توده ماسه
pile-ups تراکم کار
pile-ups تصادف چند ماشین
timber pile پایه چوبی
to make a pile پول بسیار اندوختن
to pile arms چاتمه زدن
to pile up a ship کشتی را بخاک نشاندن
to pile up or on the agony شرح اندوه یا سختی ای رازیادترکردن
dry pile باطری قلمی
pile planking سپرکوبی
pile planking دیوار سپر فولادی
f. pile or pyre توده هیزم که مرده راروی ان میسوزانند
dry pile پیل خشک
pile plank سپر
uranium pile مشعل اورانیومی
steam pile driver دنگ بخاری
steam pile driver شمعکوب بخاری
end bearing pile شمع نوک تیز
carbon pile regulator نافم کربنی
pile driving appartus ماشین شمعکوبی
double-pile house خانه دو خوابه
head to head polymer بسپار سر به سر
carbon pile voltage regulator تنظیم کننده ولتاژ زغالی
To make money. To make ones pile. پول درآوردن ( ساختن )
with head on سربه پیش سر به جلو
to go off one's head دیوانه شدن
well head سر چشمه
to keep one's head ارام یاخون سردبودن
to get anything into ones head چیزیراحالی شدن یافهمیدن متقاعدشدن
head off دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
head out <idiom> ترک کردن
head for به سمت معینی در حرکت بودن
head down دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
head way بجلو
go to one's head <idiom> مغرور شدن
head way پیشرفت
per head متوسطمیانگین
head way بلندی طاق سرعت
head way پیشروی
head well مادر چاه
head well چاه پیشکار
head off <idiom> به عقب برگشتن
head off <idiom> مانع شدن از ،جلوگیری کردن
keep one's head <idiom>
head up <idiom> رهبر
head-on <idiom> فرجام مواجه شدن با
from head to f. ازسرتاپا
go head پیش بروید
keep one's head خونسردبودن
keep one's head دست پاچه نشدن
R/W head وسیله
R/W head HEAD WRITE/READ
one way head سریکجهته
head to head رقابت شانه به شانه
head up بردن قسمت جلوی قایق بسمت باد
get it through one's head <idiom> فهمیدن ،باورداشتن
go to head of مست کردن
over one's head <idiom> به مقام بالاتری رفتن
over one's head <idiom> خیلی سخت برای درک
on/upon one's head <idiom> برای خودش
go head ادامه بدهید بفرماید
head-on <idiom> برعلیه کسی بودن
head بخش بالایی وسیله
head منتها درجه موی سر
head راس
head نوک پیکان
head فهم
head خط سر
head دستشویی قایق بالای بادبان
head طول سر اسب بعنوان مقیاس فاصله برنده از نفر بعد
head عنوان مبحث
head موضوع در راس چیزی واقع شدن
head دماغه
head ارتفاع فشاری
head افت
head ارتفاع ریزش سر رولور سر
head دهنه ابزار
head رهبری کردن مقاومت کردن
head سالار عنوان
head موضوع
head انتهای میز بیلیارد
head فرق سرصفحه
head ریاست داشتن بر رهبری کردن
head : سرگذاشتن به
head رهبر یا دسته پیشرو یک ستون
head پیش رو
head عناصر اولیه ستون
head سرفشنگ
head دارای سرکردن
head سرپل توالت ناو
head عازم شدن سرپل گرفتن
head سرستون
head هد
head سردرخت
head ضربه با سر
head توپی کامل و سایر متعلقات
head اصلی
head عمده
head مواجه شدن سرپرستی شدن به وسیله
head مهم
head دربالا واقع شدن
head شبکه یا بدنه
to head off عازم شدن [گردش]
head-first سربجلو
head-first باکله
head first از سر سراسیمه
head first سربجلو
head first باکله
head سر
head-on نوک به نوک
head-on روبرو
head-on از طرف سر
head-first از سر سراسیمه
head ابتداء
head کله
Off with his head ! سرش را ببرید !
over head هزینه سربار
head راس عدد
head نوک
off with his head سرش را از تن جدا کنید
head-on از سر
head-on شاخ بشاخ
head انتها دماغه
head رئیس
head دهانه
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com