Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 125 (7 milliseconds)
English
Persian
pilot's trace
کالک راهنمای خلبان هواپیما
pilot's trace
کالک دستی خلبان
Other Matches
trace
رد یابی کردن نشان
trace
طرح کردن
trace
علامت باقیمانده روی یخ اسکیت راهنمای قلاب ماهیگیری
trace
رد الکترون
trace
تعقیب کردن
trace
پی بردن به
trace
پی کردن
trace
دنبال کردن
trace
نشانه
to trace the cause of anything
علت اصلی
to trace the cause of anything
چیزیراپیداکردن
value trace
اثر ارزشی
trace
رسم کردن
trace
ردیابی کردن
trace
روش تشخیص کارایی درست یک برنامه که وضعیت فعلی و محتوای ثباتها و متغیرها پس از هر دستورالعمل نوشته میشود
trace
برنامه تشخیص که برنامهای که رفع اشکال میشود را اجرا میکند در هر لحظه یک دستور و وضعیته و ثباتها را نمایش میدهد
trace
نقاط قط ع انتخابی که برنامه اجرا درآنجا توقف میشود و ثبات بررسی میشود
trace
اثر گذاشتن
trace
ضبط کردن کشیدن
trace
رسم کردن ترسیم کردن
trace
ردیابی کردن رد پا
trace
اثر
trace
نشان
trace
رد
trace
جای پا
trace
مقدار ناچیز ترسیم
trace
رسم
trace element
عنصر کم مقدار
To follow up (trace) something.
پی کاری را گرفتن
They found no trace of her .
ازاونشانی بدست نیامد
memory trace
رد یاد
logical trace
رد منطقی
we cannot trace the petitioner
نمیتوانم سابقه عرضحال دهنده را پیدا کنم
trace elements
عناصر کمیاب
trace conditioning
شرطی کردن ردی
trace compounds
ترکیبات کم مقدار
to trace the p of a person
دودمان کسی راپرسیدن نسبت کسی راتعیین کردن
stimulus trace
رد محرک
selective trace
ردیابی گزیده
radar trace
علامت رادار
To be on someone trail. To trace someone.
رد کسی را دنبال کردن
dark trace tube
لامپ تصویر تاریک
dark trace screen
صفحه تصویر تاریک
color trace recorder
رسام رنگی
He left no trace (mark,evidence).
اثری بجا نگذاشت
To follow up (trace) a matter (case).
موضوعی را دنبال کردن
pilot
راننده قایق روی یخ
pilot
رهبر
pilot
ناوبری کردن
pilot
راهنمای ناوبری
pilot
خلبان هواپیما راننده کشتی
pilot
ناخدا
pilot
زبان برنامه نویسی کامپیوتری که از قالب مبتنی بر متن استفاده می کنند و در آموزش کامپیوتر به کار می رود
pilot
Teaching or InquiryLearning Programming یک زبان برنامه نویسی
pilot
زبان پایلوت
pilot
پیلوت
pilot
لیدر
pilot
راننده
co-pilot
کمک خلبان
pilot
پیلوت چراغ راهنما
pilot
اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilot
رهبری کردن خلبانی کردن
co pilot
کمک خلبان
first pilot
سرخلبان سرملوان
first pilot
خلبان اول
pilot
راندن ازمایشی
pilot
خلبان
pilot
راهنمای ناو راهنمایی کردن
pilot lights
شمعک
reference pilot
نمونه مرجع
automatic pilot
[A/P]
خلبان خودکار
[حمل و نقل هوایی]
helicopter pilot
خلبان چرخبال
[شغل]
[حمل و نقل هوایی]
pilot valve
سوپاپ تنظیم
pilot tunnel
تونل کوچکی که جلو تونل اصلی حفر میشود تا شیب وسمت واقعی تونل اصلی که بایستی حفر گردد تعیین شودو به تونل راهنما معروف است
pilot lights
افروزک
helicopter pilot
خلبان هلیکوپتر
[شغل]
[حمل و نقل هوایی]
How can I make such pilot
چگونه میتوانم با خلبان جمله بسازم
paragliding pilot
خلبانپاراگلایدور
automatic pilot
[A/P]
خلبان اتوماتیک
[حمل و نقل هوایی]
pilot lights
پیلوت
pilot study
بررسی مقدماتی
pilot rudder
تیغه سکان مانور ناو
automatic pilot
دستگاه خودکار هدایت کشتی وهواپیما
pilot engine
ماشینی که راه را برای ماشین دیگر صاف و اماده میسازد
pilot chart
نقشههای راهنمای دریایی نقشه ناوبری دریایی
pilot cell
پیل راهنما
pilot burner
پیلوت
pilot burner
چراغ کوچک اجاق گاز وامثال ان
pilot brush
زغال راهنما
pilot book
direction sailing
pilot bearing
بلبرینگ لغزنده
pilot bearing
بلبرینگ کلاج
pilot ballon
بالون اکتشافی
pilot charges
هزینههای راهنما
one should not drop the pilot
شخص نباید رایزنی راکه بدواطمینان پیدا کرده است رها کند
gyro pilot
سیستم هدایت خودکار ناو هدایت ژیروسکوپی ناو هدایت نجومی خودکار ناو
coast pilot
کتاب راهنمای ساحلی راهنمای ساحلی
test pilot
خلبان ازمایش کننده هواپیما
automatic pilot
خلبان اتوماتیک
automatic pilot
وسیله تثبیت خودکار مسیرتقرب هواپیما تثبیت کننده خودکار مسیر
pilot house
اطاق سکان
pilot house
پل فرماندهی
pilot model
مدل یا قالب نمونه اولیه وسایل و ماشین الات یاقطعات
pilot model
مدل ازمایشی
pilot motor
موتور کوچک
pilot officer
ستوان دوم هوایی
pilot plant
کارگاه نمونه
pilot plant
کارخانه نمونه
pilot plant
واحد ازمایش صنعتی
pilot production
تولید نمونه
pilot model
نمونه ازمایشی
pilot method
عمل ازمایش سیستم کامپیوتری در یک ناحیه بجای ازمایش ان در محدوده گستردهای از فعالیت ها
pilot materials
وسایل و دست ابزارهای ماشین سازی یا مدل سازی
pilot master
سر راهنما
pilot injection
تزریق مقدماتی
pilot lamp
لامپ خبر
pilot lamp
لامپ کنترل
pilot lamp
لامپ پیلوت
clutch pilot bearing
بلبرینگ کلاچ
clutch pilot bearing
زغال کلاچ
pilot line operation
کار تولید حداقل کالاهای نظامی فقط به منظور حفظ سیستم تولید
pilot line production
تولید به حداقل در کارخانجات نظامی
pilot gas tube
پیلوتلولهگاز
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com