English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 127 (7 milliseconds)
English Persian
pilot burner چراغ کوچک اجاق گاز وامثال ان
pilot burner پیلوت
Other Matches
burner چراغ خوراکپزی یاگرم کن اتشخان
burner کوره
burner مشعل
burner فانوس
burner تولیدکننده حرارت در بالن
burner وسیلهای برای ترکیب سوخت با جریان هوا
burner سوخت پاش
burner وسیلهای که برنامه ها را در قطعه PROM می سوزاند
after burner دستگاه پس سوز
after burner پس سوزانه
after burner پس سوز
after burner قسمت عقب موتور جت
burner plier انبر مشعل
burner ring حلقهچراغخوراکپزی
burner frame سوخت
brick burner کوره پز
annular burner مشعل حلقوی
alcohol burner چراغ الکلی
burner frame قالب
prom burner PROبرنامه ریز
premix burner مشعل پیش گرمکن
oil burner مشعلروغن
ohm burner مشعل روغنی
mantle burner چراغ توری
burner nozzle شیپوره یاافشانک سوخت پاش
lime burner اهکپز
burner compartment قسمتی از روپوش موتور که روی محفظه احتراق قرارگرفته است
gas burner مشعل گازی
gas burner اجاق گازسوز کوره گازی
gypsum burner گچ پز
lime burner اهک پز
burner cans محفظه احتراق موتورهای توربینی
burner nozzle نازل سوخت پاش
acetylene burner چراغ استیلنی
bunsen burner چراغ بونزن
acetylene burner مشعل استیلنی
comb type burner مشعل نوع شانهای
to put somebody on the back burner به کسی حق تقدم ندادن [اصطلاح مجازی]
to put somebody on the back burner کسی را در مورد موضوعی کنار گذشتن [اصطلاح مجازی]
to put somebody on the back burner به کسی کمتر توجه کردن [اصطلاح مجازی]
high pressure burner مشعل فشار قوی
two-burner camp stove اجاقدوشعله
burner gas tube لولهسوختگاز
multi flame burner اجاق چند شعله
pulverized coal burner مشعل خاک ذغالی
bunsen gas burner چراغ گازی ازمایشگاه
total consumption burner مشعل تمام مصرف کن
single-burner camp stove اجاقپیکنیکیتکشعله
pilot راندن ازمایشی
pilot خلبان
pilot رهبری کردن خلبانی کردن
co-pilot کمک خلبان
pilot رهبر
pilot پیلوت چراغ راهنما
pilot خلبان هواپیما راننده کشتی
pilot لیدر
pilot اسباب تنظیم ومیزان کردن چیزی
pilot راهنمای ناو راهنمایی کردن
pilot ناوبری کردن
pilot راهنمای ناوبری
pilot پیلوت
pilot زبان پایلوت
pilot Teaching or InquiryLearning Programming یک زبان برنامه نویسی
pilot زبان برنامه نویسی کامپیوتری که از قالب مبتنی بر متن استفاده می کنند و در آموزش کامپیوتر به کار می رود
pilot ناخدا
co pilot کمک خلبان
first pilot خلبان اول
pilot راننده
first pilot سرخلبان سرملوان
pilot راننده قایق روی یخ
reference pilot نمونه مرجع
How can I make such pilot چگونه میتوانم با خلبان جمله بسازم
pilot's trace کالک دستی خلبان
helicopter pilot خلبان هلیکوپتر [شغل] [حمل و نقل هوایی]
pilot valve سوپاپ تنظیم
pilot tunnel تونل کوچکی که جلو تونل اصلی حفر میشود تا شیب وسمت واقعی تونل اصلی که بایستی حفر گردد تعیین شودو به تونل راهنما معروف است
pilot study بررسی مقدماتی
helicopter pilot خلبان چرخبال [شغل] [حمل و نقل هوایی]
pilot lights افروزک
pilot's trace کالک راهنمای خلبان هواپیما
paragliding pilot خلبانپاراگلایدور
automatic pilot [A/P] خلبان خودکار [حمل و نقل هوایی]
automatic pilot [A/P] خلبان اتوماتیک [حمل و نقل هوایی]
pilot lights پیلوت
pilot lights شمعک
pilot rudder تیغه سکان مانور ناو
pilot production تولید نمونه
pilot house اطاق سکان
pilot engine ماشینی که راه را برای ماشین دیگر صاف و اماده میسازد
pilot chart نقشههای راهنمای دریایی نقشه ناوبری دریایی
pilot cell پیل راهنما
pilot brush زغال راهنما
pilot book direction sailing
pilot bearing بلبرینگ لغزنده
pilot bearing بلبرینگ کلاج
pilot ballon بالون اکتشافی
pilot charges هزینههای راهنما
one should not drop the pilot شخص نباید رایزنی راکه بدواطمینان پیدا کرده است رها کند
gyro pilot سیستم هدایت خودکار ناو هدایت ژیروسکوپی ناو هدایت نجومی خودکار ناو
coast pilot کتاب راهنمای ساحلی راهنمای ساحلی
test pilot خلبان ازمایش کننده هواپیما
automatic pilot خلبان اتوماتیک
automatic pilot وسیله تثبیت خودکار مسیرتقرب هواپیما تثبیت کننده خودکار مسیر
pilot house پل فرماندهی
pilot injection تزریق مقدماتی
pilot plant واحد ازمایش صنعتی
pilot plant کارخانه نمونه
pilot plant کارگاه نمونه
pilot officer ستوان دوم هوایی
pilot motor موتور کوچک
pilot model مدل ازمایشی
pilot model مدل یا قالب نمونه اولیه وسایل و ماشین الات یاقطعات
pilot model نمونه ازمایشی
pilot method عمل ازمایش سیستم کامپیوتری در یک ناحیه بجای ازمایش ان در محدوده گستردهای از فعالیت ها
pilot materials وسایل و دست ابزارهای ماشین سازی یا مدل سازی
pilot lamp لامپ خبر
pilot lamp لامپ کنترل
automatic pilot دستگاه خودکار هدایت کشتی وهواپیما
pilot lamp لامپ پیلوت
pilot master سر راهنما
pilot line operation کار تولید حداقل کالاهای نظامی فقط به منظور حفظ سیستم تولید
clutch pilot bearing بلبرینگ کلاچ
pilot line production تولید به حداقل در کارخانجات نظامی
pilot gas tube پیلوتلولهگاز
clutch pilot bearing زغال کلاچ
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com