English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 205 (9 milliseconds)
English Persian
play-acted بازی کردن
play-acted نقش داشتن
play-acted وانمود کردن
play-acted تو بازی رفتن
play-acted ادا در آوردن
Other Matches
acted فرمان قانون
acted تصویب نامه
acted اعلامیه
acted سند
acted بازی کردن نمایش دادن
acted پیمان
acted امرمسلم
acted :کنش
acted فعل
acted کردار
acted رساله سرگذشت
acted پردهء نمایش
acted :کنش کردن
acted قانون
acted قرارداد
acted عمل کار
acted عمل
acted رفتارکردن اثرکردن
acted روح دادن برانگیختن
acted عمل کردن جان دادن
acted کارکردن
acted حقیقت
he acted from impluse نیروی ناگهانی یا
he acted from impluse اورابکردن ان کار وادار کرد
I acted as interpreter for the Prime Minister at yesterday's meeting. من در جلسه دیروز مترجم نخست وزیر بودم.
play out تا اخر بازی کردن
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
play out بپایان رساندن
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
let us play بازی کنیم
play up <idiom> پافشاری کردن
play out تا اخرایفا کردن
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play at وانمود کردن
play off از سر خود واکردن
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
play off مسابقه را باتمام رساندن
play for one حفظ توپ
play on سوء استفاده کردن از
play down بازی در وقت اضافه
play by play پخش رادیویی مسابقه
play by play پخش رادیویی
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
play away باختن
play away به بازی گذراندن
play out تا اخر ایستادگی کردن
play out خسته کردن ماهی
to play at شرکت کردن در
to play at داخل شدن در
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
to play upon سو استفاده کردن از
to play up درست و حسابی بازی کردن
to play first f. ویولون اول
to play first f. پیش قدم بودن
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
to play off سنگ رویخ کردن
to play one f. بکسی ناروزدن
to play upon گول زدن
to play with something چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
play through رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play up اطمینان دادن به
play up تاکید کردن
play up to پشتیبانی کردن از
to play at d. تخته نرد بازی کردن
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
to play با وسائل پست سو استفاده کردن
by-play کار یا نمایش ثانوی
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
by-play حرکات یا مکالمات فرعی
we used to play there .......
we used to play there ما انجا بازی میکردیم
to play the d. شیطنت کردن
play بازی
to play itself out رخ دادن
play رقابت
play ضربه به توپ
play شرکت درمسابقه انفرادی
play کیفیت یاسبک بازی
play اداره مسابقه
to play itself out اتفاق افتادن
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
play حرکت ازاد
play خلاصی بازی
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
Let's play for keeps. بیا جدی بازی کنیم. [روی پول یا هر چیزی بها دار]
play خلاصی داشتن
play بازی کردن
all play all مسابقه دورهای
come into play روی کار امدن
out of play توپ مرده
play نمایش نمایشنامه
in play در شرف ضربه زدن به توپ
play تفریح کردن ساز زدن
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
play زدن
play تفریح بازی کردن
in play به شوخی
play الت موسیقی نواختن
in play بطور غیر جدی
play روی صحنهء نمایش فاهرشدن
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
play رل بازی کردن
to play square راست وحسینی بازی کردن
to play the deuce with ضایع کردن
what instrument can you play? چه سازی میتوانیدبزنید
child's play بچه بازی
child's play بازی کودکان
to play possum خودرا بنا خوشی زدن
to play [the] harp چنگ زدن [موسیقی]
play-act تو بازی رفتن
play-act وانمود کردن
play-act نقش داشتن
play-act بازی کردن
child's play هر کار بسیار آسان
what instrument can you play? کدام ساز را ...
to represent a play داستانی را نمایش دادن
to play the truant ازاموزشگاه گریز زدن
to play the woman گریه کردن ترسیدن
to play the man مرد بودن
play-act ادا در آوردن
to play the man مردانگی کردن
to play the game رعایت قانون راکردن باشرافت رفتارکردن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
to play the fool ابلهی کردن
to play the fool احمقانه رفتارکردن
to play the fool مسخرگی کردن
to play the fool لودگی کردن
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to play the woman جرامدن
to play the deuce with خراب کردن
to put over a play موافق بدادن نمایشی شدن
to play up to another actor بدانگونه درنمایش بازی کردن که بازیگر دیگر سر ذوق آید
to play the truant از رفتن به اموزشگاه طفره زدن
play with fire <idiom> بازی باجان خود
play by ear <idiom> توانایی اجرای موسیقی تنها با گوش وبدون خواندن موسیقی
play ball with someone <idiom> شرکت منصفانه
play music موزیک ساختن
play music آهنگ ساختن
fair play <idiom> عدالت ،مساوی ،عمل درست
To play cards . ورق بازی کردن
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
to play it safe با احتیاط عمل کردن [اصطلاح روزمره]
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
To play for love . عشقی بازی کردن ( بدون شرط بندی پولی )
To play ones last card آخرین تیر ترکش رارها کردن
play music موسیقی ساختن
to play with fire با آتش بازی کردن [همچنین اصطلاح مجازی]
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
play second fiddle to someone <idiom> ازنظر مهم بودن مقام دوم داشتن
play one's cards right <idiom> از فرصتهای خود سودبردن
play on words <idiom> بازی با کلمات
play it by ear <idiom> تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
play hooky <idiom> از مدرسه یا کار دررفتن
as good as a play <idiom> مثل فیلم
play footsie <idiom> باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
play footsie <idiom> از زیرمیز با پا عضوی از بدن شخص مقابل را لمس کردن
to play with fire آتش روشن کردن
All work and no play. کار بدون تفریح
to play football فوتبال بازی کردن
to play soccer فوتبال بازی کردن
play-acts وانمود کردن
play-acts نقش داشتن
play-acts بازی کردن
play-acting ادا در آوردن
play-acting تو بازی رفتن
play-acting وانمود کردن
play-acting نقش داشتن
play-acting بازی کردن
play-acts تو بازی رفتن
play-acts ادا در آوردن
A 4-cat play. نمایش در 4 پرده
Do you know how to play this game ? این بازی رابلد هستید ؟
role play بازیرولیکهباشخصیتخودفردبسیارمتفاوتاست
nativity play کهدرزمانکریسمستوسط کودکاناجرامیشود
nativity play نمایشنامهایدرموردحضرتعیسی
foul play <adj.> ناجوانمردی
foul play ناجوانمردی
play/pause دکمهنمایشوایست
play key کلیدپلی
play button دکمهشروع
on/play button کلیدشروعبهکار
play the ball حفظ توپ با دریبل
play bill اگهی نمایش
play back خواندن داده یا سیگنال از رسانه ذخیره سازی
play a trick on حیله زدن به
play a joke حیله شوخی امیز بکار بردن
passive play اتلاف وقت
passive play بازی غیرفعال
out of bound play به جریان انداختن بازی
net play بازی نزدیک تور
miracle play نمایش بخشی از زندگی پیغمبران یا صاحبان کشف وکرامت
match play مسابقه گلف بین دو نفر یا دوتیم مسابقه بولینگ بین دونفر
long play صفحه طولانی
play bill اعلان نمایش
play club دربازی گلف چوگان
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com