English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English Persian
point voting system سیستم رای گیری عددی سیستم رای گیری امتیازی
Other Matches
voting system نظام رای گیری
point system شرط بندی براساس امتیاز
voting رای گیری
viva voting رای شفاهی
tactical voting رایدادنبهنفعکسیبرایاینکهفرددیگرپیروزنشود
voting paradox تناقض در رای گیری
viva voting گزارش شفاهی
cross voting رای دادن دوطرف مخالف برای همدیگر
cumulating voting رای مجلی
point-to-point connection اتصال نقطه به نقطه
point to point line خط نقطه به نقطه
point to point network شبکه نقطه به نقطه
linear system [system of linear equations] دستگاه معادلات خطی [ریاضی]
0.42 [zero point four two] [zero point forty-two] [forty-two hundreths] صفر ممیز چهار دو [ریاضی]
system منظومه
system مقررات مربوط به اعطای امتیازهای اضافی به نسبت ضعف یا قدرت اسب
system تشکیلات
system نظام سیستم
system روش اصول
system ترتیب
system سازمان
system مجموعه سازمان
system سلسله
system سازگان
system هر گروه از سخت افزار یا نرم افزار یا وسیله جانبی و... که با هم کار می کنند
an system سیستم الکترونیکی نیروی زمینی و دریایی
system رشته دستگاه
system طرز روش
system نظم ترتیب
system اصول وجود
system اسلوب
p system سیستم عامل ریزکامپیوتری باامتیاز اساسی که برنامههای نوشته شده برای ان روی محدوده گستردهای ازماشینهای گوناگون کار میکند
system همستاد روش
system سیستم
cw system سیستمی که از سیگنالهی امواج پیوسته برای کسب اطلاعات درمورد مسیر پروازبهره میگیرد
c.g.s. system دستگاه سگث
i.f.f. system دستگاه تشخیص
the system of the which by ininheritance agnatisation the passedto is state the residueof agnates male تعصیب
value system نظام ارزشها
system سامانه
system همست
the system of رد مازاد ترکه متوفی به خویشان ذکورپدری
system طرز اسلوب
system قاعده رویه
system جهاز
system نظم منظومه
system دستگاه
system سلسله رشته
system نظام
system طریقه
point نقط های که تقسیم بین بیتهای عدد کامل و بخش کسری آنرا از عدد دودویی نشان میدهد
point درصد
point محل شروع چیزی
point نقط های در تخته مدار یا در نرم افزار که به مهندس امکان بررسی سیگنال یا داده را میدهد
point نقط ه
point که تقسیم بین واحد کامل و بخش کسری آنها
point نشان میدهد
point محل یا موقعیت
point پوینت
point نقط های در برنامه یا تابع که مجددا وارد میشود
point محل مرکز
point سب زدن به دایرههای مختلف هدف از 01 به پایین
point اشاره کردن دلالت کردن متوجه کردن نکته
point اصل
point مقصود
point جهت مرحله
point حد
point نقطه گذاری کردن
point نقطه نوک
point دماغه
point محل
point مرکز راس حد
point باریک کردن
point out <idiom> توضیح دادن
come to the point <idiom> به نکتهاصلی رسیدن
zero point نقطه صفر
zero point نقطه مرکزی گلوله اتشین اتمی در لحظه انفجار
in point در خور
in point بجا
in point مناسب
point to point 1-اتصال مستقیم بین دو وسیله . 2-شبکه ارتباطی که در آن هر گره مستقیما به سایر گره ها وصل هستند
point to point را پشتیبانی میکند و برای تامین ارسال داده بین کامپیوتر کاربر و سرور راه دور روی اینترنت با استفاده از پروتکل شبکه ICPIFP به کار می رود
point to point پروتکلی که اتصال شبکه آسنکرون
point to point نقطه به نقطه
to the point بجا
point four رهبری این گونه ممالک را به دست گیرد
way point ایستگاههای هوایی ایستگاههای اصلی عملیات هوانوردی
far point برد بینایی
beside the point <idiom> مسائل حاشیهای
let point امتیازی که بخاطر مداخله حریف به رقیب او داده میشود
point four اصل چهار
point four چهارمین ماده از مواد اصلی نطق افتتاحیه ترومن رئیس جمهور امریکادر ژانویه 9491 در کنگره که در ان پیشنهاد شده بود که ایالات متحده امریکا به وسیله تامین کمکها و مساعدتهای فنی در کشورهای توسعه نیافته جهان
The point is that… چیزی که هست
off the point بدون اینکه وابستگی داشته باشد
off the point بطور نامربوط
three point فن 3 امتیازی کشتی
to come to a point بنوک رسیدن
to come to a point باریک شدن
to the point مربوط بموضوع
try for point تلاش برای کسب امتیاز
off the point بطور بی ربط
point ماده اصل
One point for you. یک درجه امتیاز [ بازی] برای تو.
point جهت
Now he gets the point! <idiom> دوزاریش حالا افتاد! [اصطلاح]
not to point پرت بیجا
not to the point خارج از موضوع
off to a point باریک شده نوک پیدامیکند
point موضوع
on the point of going در شرف رفتن
point سر
point درجه امتیاز بازی
point نکته
point نقطه
to point to something به چیزی متوجه کردن
to point to something به چیزی اشاره کردن
near point نقطه نزدیک
not to point بیرون از موضوع
to let it get to that point اجازه دادن که به آنجا [موقعیتی] برسد
the point is اصل مطلب این است
point نوک گذاشتن
point نوک
point ممیز [در کسر اعشاری] [ریاضی]
point نمره درس پوان
point قطبهای باطری یاپلاتین
point گوشه دارکردن
point خاطر نشان کردن
point مرحله قله
point تیزکردن
point راس
point رسد نوک
point پایان
point نوکدار کردن
point امتیاز
point مسیر
point نقطه گذاری کردن ممیز
point متوجه ساختن
point اشاره کردن
point به سمت متوجه کردن
point هدف
point نشانه روی کردن
point هدف گیری کردن
point نشان دادن
system engineer مهندس سیستم
executive system سیستم اجرایی
exhaust system سیستم اگزوز
system engineering مهندسی سیستم
end system روی اینترنت کامپیوتر اصلی یا میزبان که به اینترنت وصل است
system implementation پیاده سازی سیستم
numeration system سیستم شمارشی
english system سیستم اینچی
system library کتابخانه سیستم
system interrupt وقفه سیستم
system international سیستم بین المللی
system installation نصب سیستم
system indicator طبلک نشان دهنده کار دستگاه شاخص سیستم رمز
equilibrium system سیستم تعادلی
system generator مولد سیستم
system generation تولید سیستم
system generation ایجاد سیستم
system follow up ارزیابی و بررسی مستمرسیستم جدید نصب شده به منظور مشاهده میزان عملکرد ان طبق طرح
system flowchart نمودار گردش سیستم روندنمای سیستم
system floder مخزن سیستم
system file فایل سیستم
english system سیستم انگلیسی
system dynamics شناخت اثرعوامل تغییر دهنده نظام
system dynamics پویائی نظام
system chart نمودار سیستم
oblique system سیستم مایل
system catalog پرونده شاخص
on line system سیستم درون خطی
price system نظام قیمتی
system bus گذرگاه سیستم
system balance تعادل سیستم
system analysis تحلیل سازگان
system availability دسترس پذیری سیستم
file system سیستم پرونده ها
filing system نظام بایگانی
system analysis انالیز سیستم
filing system نرم افزار مرتب سازی فایل
filing system روش مرتب کردن متن ها برای مراجعه
system analyst تحلیل گر سیستم
non quantized system دستگاه ناکوانتایی
system check مقابله سیستم
system disk دیسک سیستم
feedback system سیستم باز خوردی
system board برد سیستم
system diagnostics امکانات عیب شناسی سیستم تشخیص خرابی سیستم
system diagnostics امکانات عیب شناسی سیستم
system design طرح سیستم
exhaust system سیستم تخلیه دود
expert system سیستم خبره
expert system سیستم هوشمند
system design طراحی سیستم
system date تاریخ سیستم
system commands فرامین سیستم
extrapyramidal system دستگاه برون هرمی
non quantized system دستگاه کلاسیک
system check بررسی سیستم
factory system نظام کارخانهای
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com