Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 203 (12 milliseconds)
English
Persian
practice makes perfect
کار نیکو کردن از پر کردن است
practice makes perfect
کارکن تا استاد شوی
practice makes perfect
<proverb>
کار نیکو کردن از پر کردن است
Other Matches
He who makes no mistakes makes nothing .
<proverb>
آن کس اشتباه نمى کند که کارى انجام نمى دهد .
perfect
کاملا درست و بدون غلط
perfect
ساختن چیزی که کاملا درست است
perfect
تکمیل کردن
perfect
کاملا رسیده تکمیل کردن
perfect
بی عیب تمام عیار
perfect
درست
perfect
مام
perfect
کامل
perfect
عالی ساختن
makes
ترکیب
makes
ساختن
makes
بوجود اوردن
makes
درست کردن
makes
تصنیف کردن
makes
خلق کردن
makes
باعث شدن
makes
ساخت ترکیب
makes
درست کردن ساختن اماده کردن
makes
طرح کردن
makes
حالت
makes
رسیدن به ساخت
makes
پیمودن
makes
باعث شدن وادار یا مجبورکردن
makes
تهیه کردن طرح کردن
makes
شبیه
makes
نظیر
makes
سرشت
makes
ساختمان ساخت
makes
گاییدن
makes
تاسیس کردن
makes
واداریامجبور کردن
What makes you ask that ? Why do you ask ?
چطور مگه؟
makes
قرار دادن
What makes you ask that ? Why do you ask ?
چطور مگه ؟
That makes it even.
این به آن در
perfect arch
قوس دور تمام
future perfect
شامل زمان اینده نقلی که در انگلیس بصورت have willو have shall ساخته میشودونشانه خاتمه عمل درزمان اینده میباشد
perfect liquid
پول نقد
perfect loss
زیان مطلق
perfect loss
زیان خالص
perfect market
بازار کامل
perfect monopoly
انحصار کامل
perfect number
عدد بی کاست
perfect participle
وجه وصفی معلوم که برای ساختن ماضی نقلی اغاز گردد
perfect radiator
تابنده کامل
present perfect
مربوط به ماضی نقلی ماضی نقلی
perfect score
امتیاز کامل
perfect liquid
نقدینه کامل
perfect information
اطلاعات کامل
perfect competition
رقابت کامل
letter perfect
از بر
letter perfect
کاملاوارد
letter perfect
جزء بجزء
letter perfect
کلمه بکلمه
perfect fluid
سیال کامل
perfect foresight
پیش بینی کامل
perfect foresight
اینده نگری کامل
perfect game
یک سری بازی بولینگ با 21استرایک
perfect game
باحداکثر 003 امتیاز
in perfect trim
کاملا اراسته یا اماده
perfect gas
گاز کامل
perfect infinitive
مصدری که با اسم مفعول ساخته میشودو جای ماضی کامل را میگیرد
perfect gazes
گازهای ساده
perfect tense
ماضی قریب
perfect tense
ماضی کامل
She is a perfect wife .
یک همسر کامل است
It is a perfect fit.
کاملا" اندازه است ( لباس ،کفش وغیره )
perfect pitch
رجوع شود به pitch absolute
perfect end
همه تیرها به هدف
perfect number
عدد کامل
[ریاضی]
to be the perfect fit
<idiom>
مو نمی زند
word perfect
یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
perfect loss
زیان خاص
past perfect
ماضی بعید
word-perfect
یک کلمه پرداز سریع که درچندین نسخه ارائه شده و به کامپیوتر مورد نظر بستگی دارد
This is more like it. Now this makes sense.
حالااین شد یک چیزی
Many a little makes a mickle .
قطره قطره جمع گرددوانگهی دریا شود
the person who makes
مکره
see in the past makes saw
فعل see در گذشته sawمیشود
to makes suit
در خواست کردن
it makes a t. difference
تفاوت خیلی زیادی نمیکند
the person who makes
to another force to inorder therat a something do
She fabricates them. she makes them up .
اینها را از خودش می سازد ( درمی آورد)
he makes most noise
میکند
one of the makes lawful
محلل
he makes most noise
او از همه بیشتر صدا یا
He makes faces.
او دهن کجی میکند.
present perfect tense
ماضی قریب
perfect price discrimination
تبعیض قیمت کامل
tp perfect oneself in an art
در فنی متخصص شدن
present perfect tense
ماضی کامل
tp perfect oneself in an art
در هنری سرامد یا کامل شدن
past perfect tense
ماضی بعید
future perfect tense
زمان ایندهای که انجام کاری پیش از وقت معینی پیش بینی میکند
In perfect condition (shape).
کاملا" صحیح وسالم
It makes me sick just thinking about it!
وقتی که بهش فکر می کنم می خواهم بالا بیاورم!
It makes my stomach turn
[over]
.
<idiom>
دلم را به هم میزند.
[اصطلاح روزمره]
What one loses on the swings one makes up on the r.
<proverb>
آنچه کسى در بازى تاب از دست مى دهد روى بازى چرخ و فلک بدست مى آورد .
he makes rings round them
دست انهارا از پشت می بند د
Now you are talking. That makes sense.
حالااین شد یک حرف حسابی
haste makes waste
ادم دست پاچه که کارادوبارمیکند
he makes a living with hispen
بانویسندگی گذران میکند
haste makes waste
تعجیل موجب تعطیل است
he makes occasional mistakes
گاه گاهی اشتباه میکند
The car is now in perfect running order .
اتوموبیل الان دیگه مرتب وخوب کارمی کند
To perfect oneself in a foreign language .
معلومات خودرا در یک زبان خارجی کامل کردن
He makes a hundred jugs of which not one has a han.
<proverb>
صد کوزه بسازد یکى دسته ندارد .
A still tongue makes a wise head.
<proverb>
لب بر سخن بستن ,فرزانگى آورد .
It makes ones hair stand on end .
موبرتن آدم راست می شود
To break a habit makes one ill.
<proverb>
ترک عادت موجب مرض است .
Training makes the memory absorb more.
آموزش
[ورزش حافظه]
باعث می شود که حافظه بیشترجذب کند.
Smoking makes you ill and it is also expensive.
سیگار کشیدن شما را بیمار می کند و این همچنین گران است.
A happy heart makes a blooming visage.
<proverb>
قلب شاد,چهره را بشاش مى سازد .
Absence makes the heart grow fonder.
<proverb>
جدایى و دورى , باعث افزایش علاقه و دوستى مى شود.
Sea
[mountain]
air makes you hungry.
هوای دریایی
[کوهستانی]
گشنگی می آورد.
This is a perfect (an excellent) site for a cinema(theatre house).
این زمین برای ساختن یک سینما جان می دهد
practice
عادت
practice
عمل کردن
practice
جریان کار در دادگاه
practice
طرزکار
practice
معمول به عادت
practice
تکنیک
practice
عرف
practice
رویه
practice
کاربندی
practice
طرز اجرا
practice
کار پیشه
practice
رویه پیشه
practice
تجربه
practice
عمل
practice
ممارست تمرین کردن
practice
ممارست کردن
in practice
در عمل
in practice
عملا"
practice
تکرار
practice
پرداختن
practice
برزش برزیدن
in practice
دست اندرکار
practice
تمرین
practice
مشق
practice
تمرین کردن
practice
شیوه
practice
ورزش تمرین
practice
رسم
In the long run fatty food makes your arteries clog up.
در دراز مدت مواد غذایی پر چربی باعث گرفتگی رگها می شوند .
general practice
وفیفهپزشکعمومیدراتاقعمل
practice green
شروعبهسبزشدن
group practice
گروهپزشکی
teaching practice
آموزشتمرینی
put into practice
واقعی کردن
put into practice
عملی کردن
put into practice
واقعیت دادن
put into practice
صورت گرفتن
put into practice
انجام دادن
put into practice
اجرا کردن
practice fee
دستمزد
[مثال ویزیت دکتر]
put into practice
به انجام رساندن
workshop practice
تمرین کارگاهی
negative practice
تمرین منفی
batting practice
تمرین ضربه زدن به توپ
sharp practice
گول زنی
sharp practice
کلاهبرداری
sharp practice
حقه بازی
codes of practice
ایین نامه
codes of practice
ایین کار
code of practice
ایین نامه
code of practice
ایین کار
practice ammunition
مهمات مشقی
practice ammunition
مهمات مخصوص تمرین هدف
practice court
دادگاه مخصوص رسیدگی به کفالت
cupola practice
روش کوپل
cupola practice
روش معمول کوره کوپل
distributed practice
تمرین فاصله دار
massed practice
تمرین بی وقفه
mass practice
تمرین فشرده
mass practice
تمرین بدون استراحت
machining practice
تکنیک و روش براده برداری
international practice
طریقه معمول به بین المللی
international practice
عرف بین المللی روش جاری بین المللی
international practice
رویه بین المللی
in profession or practice
در حرف یا عمل
iam out of practice
چندی است که وارد کار نیستم
foundry practice
تکنیک ریخته گری
employment practice
شیوه استخدامی
practice effect
اثر تمرین
practice material
مواد تمرینی
unspaced practice
تمرین بی فاصله
ritual practice
عبادت
skull practice
کلاس تعلیم فنون مسابقه جلسه مشورت درباره مسابقه
service practice
تمرین اموزشی
service practice
مشق پای قبضه جنگ افزار تمرین عملی
service practice
مشق پای توپ
skull practice
کلاس اموزشی
spring practice
دوره تمرینهای بهاری دانشگاه
to put in practice
عملی کردن
to put in practice
اجرا کردن
put in practice
عملی کردن
practice of medicine
طبابت
put in practice
اجرا کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com