English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 160 (8 milliseconds)
English Persian
proportional limit حد نسبی
proportional limit حد خطی
Other Matches
proportional تناسبی
proportional به نسبت
proportional متناسب
proportional نسبی
proportional نسبتی
proportional متقابل یا هماهنگ
mean proportional واسطه هندسی
proportional همزمان
proportional navigating هدایت موشک به طورهماهنگ با مسیر تعیین شده
proportional parts بخشهای کسری اقلام تصاعدی یک جدول
proportional growth رشد تناسبی
proportional representation انتخابات نسبی
proportional representation گزینش برپار
proportional spacing سیستم چاپ که در آن هر حرف نسبت به اندازه اش فضای خالی بعد از خود دارد.
proportional spacing فضادهی مناسب
proportional taxation مالیات تناسبی
proportional clothing لباس هماهنگ یا همرنگ زمین یا منطقه عملیات
proportional spacing فاصله دهی مناسب
proportional tax مالیات تناسبی
proportional tax مالیات نسبی
proportional tax مالیات که هرفرد بدون توجه به مقداراموالش باید بپردازد
proportional income tax مالیات بر درامد تناسبی
proportional pie graph نمودار گرد متناسب
adjustable proportional module نیمه مدول نسبی با سقف تنظیم شونده
proportional tax system نظام مالیات تناسبی
proportional liability partnership شرکت نسبی
there is no limit to it حد ندارد
there is no limit to it اندازه ندارد
without limit بی حد بی اندازه نامحدود
to have a limit [of up to something] [تا] به حد [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
there is no limit to it حدی بران متصور نیست
limit حدود
limit مسافت یا مدت مسابقه
limit حریم
limit محدود کردن تعیین کردن حد
limit حد
limit محدود
limit کنار
limit حد [ریاضی]
limit پایان
limit اندازه وسعت
limit محدود کردن
limit معین کردن
to limit something چیزی را محصور کردن
limit منحصر کردن
limit کران
liquid limit حد جاری شدن
load limit حد بار
load limit اندازه بار
lower limit حد پایینی
lower limit حد تحتانی
lower limit حد پائینی
lower limit کران پایین
lower limit حد پایین
magnetic limit مرز مغناطیسی
physiological limit کران فیزیولوژیکی
plastic limit حد خمیری
price limit حد قیمت
liquid limit حد سیلان
roche limit حد روش
upper limit حد بالایی
upper limit حد فوقانی
upper limit حد بالا
shrinkage limit حد انقباض
age limit محدودیت سنی
To set a limit to everything. برای هر چیزی حدی قائل شدن
to have a maximum limit [of something] [به] حداکثر [چیزی یا مقداری] اعتبار داشتن [اقتصاد]
what is the limit on my account? حد اعتبار حساب من چقدراست؟
transmission limit محدوده فرافرستی
transfer limit حدود تصحیحات انتقال تیر
transfer limit حدود صحت تصحیحات برای انتقال به دستگاه سمت توپ
rupture limit مرز پاره شدن
safety limit حد تامین
strain limit حد تناسب میان تنش و انبساط
suction limit حد مکش
tax limit حد مالیاتی
temperature limit مرز دما
tolerance limit خطای مجاز
time limit حد زمانی
detection limit حد اشکارسازی
elastic limit حد ارتجاعی
elastic limit حد کشسانی
elastic limit حد بر جهندگی حد ارتجاعی
elastic limit مرز برجهندگی
elastic limit مرز ارتجاعی
elastic limit حد کشواری
elastic limit حد جهمندی
elastic limit حدالاستیک
endurance limit حد دوام مصالح
fatigue limit حد خستگی
flow limit حد بده
debt limit حداکثر مبلغی که یک واحددولتی میتواند مدیون گردد وبیش از ان مجاز نیست
cut off limit حد برش
time limit محدوده زمانی
time limit محدودیت زمانی
speed limit سرعت مجاز
speed limit حداکثر سرعت مجز در جاده ها وغیره
acceptance limit حد قابل قبول
acceptance limit حد پذیرش
audibility limit حد شنودپذیری
bag limit حد مجاز صید
absorption limit لبه جذب
confidence limit حد اطمینان
creep limit حد انبساط دائمی
creep limit حد خزش
critical limit حد بحرانی
flow limit حد جریان
liquid limit مرز ابگونگی
limit of inflammability حد قابل اشتعال
limit of load حد بار گذاری
limit of proportionality حد تناسب
limit of tolerance حد رواداری
limit state حالت حدی
limit state حالت خاص یک ساختمان که دیگر وفیفه خودرا انجام نمیدهد و یا شرایطی که برای ان طرح شده است جایز نمیباشد
limit stop حد ایست
limit switch لیمیت سوئیچ
limit velocity حداقل سرعت ابتدایی توپ یاخمپاره که بتوان با ان نفوذلازم را به دست اورد
liquid limit حد روانی
liquid limit مرز روانی
liquid limit حدمیعان
liquid limit حد میعان
liquid limit مرزحالت شلی
limit of inflammability حد اتش گیری
limit of fire حدود میدان اتش تیربار یاسلاح
limit of fire حدود اتش
high limit حد نهایی
limit check مقابله حدود
limit check بررسی حدی
limit load بیشترین باری که ممکن است در حالتی بر یک جزء یا قطعه وارد شود
limit gage وسیله سنجش تلرانس
limit indicator نشاندهنده تلرانس
limit of elasticity حد ارتجاعی
limit of elasticity حد کشسانی
ultimate stress limit حد تنش نهایی
prudent limit of patrol حداکثر زمان گشت مطمئن هواپیما از نظر سوخت
lower flammability limit حد پایینی اشتعال پذیری
rear limit line خطمحدودکنندهعقب
prudent limit of endurance حداکثر زمان پرواز مطمئن هواپیما از نظر سوخت
liquid limit test ازمون مرز حالت شلی
liquid limit test ازمون حد روانی
time yield limit حد تسلیم زمانی
threshold limit values استانه مقدارهای حدی
upper limit [of the integral] کرانه بالا [انتگرال] [ریاضی]
lower limit [of the integral] کرانه پائین [انتگرال] [ریاضی]
rated fatigue limit حد دوام نامی
average limit of ice حد متوسط یخ
upper flammability limit حد بالایی اشتعال پذیری
cylinderical limit gage دستگاه اندازه گیر رابط استوانهای
limit creep stress حد خزش
limit fatigue stress حد دوام
limit state of failure حالت حدی که برای ان حداکثرفرفیت باربری حاصل شده باشد
work limit test ازمون سرعت کار
central limit theorem قضیه حد مرکزی
Limit your expenditures to what is essential . مخارجتان رافقط صرف ضروریات بکنید
elastic limit tensile strength elastometer ratio
elastic limit tensile strength دستگاه اندازه گیری الاستیسیته ارتجاع سنج
To go too far . To exceed the limit . To overexend oneself . از حد گذراندن ( شورش را در آوردن )
The prescribed time - limit expires tomorrow . مهلت مقرر فردا منقضی می شود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com