Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
radial play
بازی عرضی
radial play
بازی شعاعی
Other Matches
radial
رادیال
radial
شعاعی سمت مغناطیسی ایستگاه ناوبری هوایی
radial
اشعهای
radial
تابشی
radial
محوری مربوط به رادیو
radial
شعاعی
radial
پرتوی
radial
ستارهای
radial
منشعب
radial of a well
شعاع یک چاه
radial road
راه شعاعی
radial nerve
پی زندزبزین
radial nerve
عصب زنداعلی
radial form
شکل ستارهای
radial motor
موتور ستارهای
radial potential
پتانسیل شعاعی
radial stress
تنش شعاعی
radial transfer
انتقال داده بین دو وسیله جانبی یا برنامه که در لایههای مختلف سیستم ساختیافته هستند.
radial velocity
تندی شعاعی
radial artery
شریان زند اصلی
radial artery
سرخرگ زندزبزین
radial bearing
یاطاقان شعاعی
radial section
برش شعاعی
radial brick
اجر دمبی
radial davit
قایق بالابر چرخشی
radial davit
جرثقیل چرخشی قایق
radial deformation
تغییر شکل شعاعی
radial cut
برش شعاعی
radial flow
جریان شعاعی
radial velocity
سرعت شعاعی
radial load
بار عرضی
radial tyre
لاستیکشعاعی
radial motor
موتور شعاعی
one port radial pump
تلمبه شعاعی یک پرهای
radial ball bearing
بلبرینگ شعاعی
bench type radial
میز نوع شعاعی
radial probability density
چگالی شعاعی احتمالی
belted radial tyre
تایرباتسمهشعاعی
radial drilling machine
دستگاه مته بازویی
radial flow pump
تلمبه با جریان شعاعی
radial flow turbine
توربین با جریان شعاعی
radial line plot
روش تعیین محل نقاط بااخراج اشعه
radial probability distribution
توزیع احتمال شعاعی
radial quantum number
عدد کوانتومی شعاعی
long radial extensor of wrist
عضلهیمنبسطبلندشعاعیمچ
short radial extensor of wrist
عضلهشعاعیکوتاهمچ
double bank radial engine
موتور ستارهای دوبل
to play it
با وسائل پست سو استفاده کردن از
play out
تا اخر ایستادگی کردن
play out
تا اخرایفا کردن
play out
تا اخر بازی کردن
play out
بپایان رساندن
play out
خسته کردن ماهی
to play in or out
با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
to play first f.
پیش قدم بودن
play on
سوء استفاده کردن از
to play off
از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
play by play
پخش رادیویی
play by play
پخش رادیویی مسابقه
play down
بازی در وقت اضافه
play for one
حفظ توپ
to play one f.
بکسی ناروزدن
play off
مسابقه را باتمام رساندن
play off
درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
play off
از سر خود واکردن
to play off
سنگ رویخ کردن
play through
رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play up
اطمینان دادن به
to play at
شرکت کردن در
we used to play there
ما انجا بازی میکردیم
we used to play there
.......
by-play
حرکات یا مکالمات فرعی
by-play
حرکات یا مکالمات کنار صحنه
by-play
کار یا نمایش ثانوی
to play
با وسائل پست سو استفاده کردن
to play the d.
شیطنت کردن
to play at
داخل شدن در
to play at
خواهی نخواهی اقدام کردن
to play at d.
تخته نرد بازی کردن
play up
تاکید کردن
play up to
پشتیبانی کردن از
play off
<idiom>
رفتار مختلف با اشخاص
to play first f.
ویولون اول
to play up
درست و حسابی بازی کردن
to play upon
سو استفاده کردن از
to play upon
گول زدن
to play with something
چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
to play away
ببازی گذرانیدن درقمارباختن
to play itself out
رخ دادن
come into play
روی کار امدن
play
کیفیت یاسبک بازی
play
اداره مسابقه
in play
در شرف ضربه زدن به توپ
play up to someone
<idiom>
با چاپلوسی سودبدست آوردن
let us play
بازی کنیم
play
شرکت درمسابقه انفرادی
play
نمایش نمایشنامه
play
ضربه به توپ
in play
بطور غیر جدی
in play
به شوخی
play
حرکت ازاد
play
خلاصی بازی
play
بازی کردن حرکت ازاد داشتن
play at
وانمود کردن
to play itself out
اتفاق افتادن
play
خلاصی داشتن
play
بازی کردن
out of play
توپ مرده
play
شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
play
رقابت
play
روی صحنهء نمایش فاهرشدن
play
رل بازی کردن
play down
<idiom>
ارزش چیزی را پایین آوردن
play at
بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play
بازی
play away
به بازی گذراندن
play
تفریح کردن ساز زدن
play
تفریح بازی کردن
play (someone) for something
<idiom>
به بازی گرفتن شخصی
play
نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
play
الت موسیقی نواختن
play
زدن
Let's play for keeps.
بیا جدی بازی کنیم.
[روی پول یا هر چیزی بها دار]
play on/upon (something)
<idiom>
نفوذ کردن
play away
باختن
play off
<idiom>
ثابت ماندن بازی دوتیم
play up
<idiom>
پافشاری کردن
all play all
مسابقه دورهای
play-acted
ادا در آوردن
play-acted
تو بازی رفتن
play-acted
وانمود کردن
play-acted
نقش داشتن
play-acted
بازی کردن
play-act
ادا در آوردن
play-act
تو بازی رفتن
child's play
هر کار بسیار آسان
play-act
وانمود کردن
play-act
بازی کردن
play-act
نقش داشتن
child's play
بازی کودکان
to play the man
مرد بودن
to play the man
مردانگی کردن
to play the game
رعایت قانون راکردن باشرافت رفتارکردن
to play the fool with any one
کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
to play the fool
احمقانه رفتارکردن
to play the fool
مسخرگی کردن
to play the fool
لودگی کردن
to play the deuce with
خراب کردن
to play the deuce with
ضایع کردن
to play the fool
ابلهی کردن
to play the truant
از رفتن به اموزشگاه طفره زدن
to play the truant
ازاموزشگاه گریز زدن
child's play
بچه بازی
what instrument can you play?
کدام ساز را ...
what instrument can you play?
چه سازی میتوانیدبزنید
to represent a play
داستانی را نمایش دادن
to put over a play
موافق بدادن نمایشی شدن
to play up to another actor
بدانگونه درنمایش بازی کردن که بازیگر دیگر سر ذوق آید
to play upon words
جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to play the woman
گریه کردن ترسیدن
to play the woman
جرامدن
play-acting
وانمود کردن
play-acting
بازی کردن
To play cards .
ورق بازی کردن
play footsie
<idiom>
باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
play into someone's hands
<idiom>
(به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
play it by ear
<idiom>
تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
play-acting
ادا در آوردن
play on words
<idiom>
بازی با کلمات
play one's cards right
<idiom>
از فرصتهای خود سودبردن
play/pause
دکمهنمایشوایست
play key
کلیدپلی
play button
دکمهشروع
on/play button
کلیدشروعبهکار
play second fiddle to someone
<idiom>
ازنظر مهم بودن مقام دوم داشتن
play the field
<idiom>
با افراد مختلفی قرارگذاشتن
play footsie
<idiom>
از زیرمیز با پا عضوی از بدن شخص مقابل را لمس کردن
fair play
<idiom>
عدالت ،مساوی ،عمل درست
play ball with someone
<idiom>
شرکت منصفانه
To play ones part .
نقش خودرا بازی کردن
Lets play that again .
قبول ندارم.
[قبول نیست دربازی وغیره ]
To play for love .
عشقی بازی کردن ( بدون شرط بندی پولی )
To play ones last card
آخرین تیر ترکش رارها کردن
All work and no play.
کار بدون تفریح
A 4-cat play.
نمایش در 4 پرده
play by ear
<idiom>
توانایی اجرای موسیقی تنها با گوش وبدون خواندن موسیقی
Do you know how to play this game ?
این بازی رابلد هستید ؟
role play
بازیرولیکهباشخصیتخودفردبسیارمتفاوتاست
nativity play
کهدرزمانکریسمستوسط کودکاناجرامیشود
nativity play
نمایشنامهایدرموردحضرتعیسی
play-acts
ادا در آوردن
play-acts
تو بازی رفتن
foul play
<adj.>
ناجوانمردی
foul play
ناجوانمردی
to play football
فوتبال بازی کردن
to play soccer
فوتبال بازی کردن
to play
[the]
harp
چنگ زدن
[موسیقی]
play-acting
تو بازی رفتن
to play it safe
با احتیاط عمل کردن
[اصطلاح روزمره]
play music
آهنگ ساختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com