English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 129 (7 milliseconds)
English Persian
rational dress نیم شلواری که زن بجای دامن بپوشد
Other Matches
Full dress. Formal dress. لباس رسمی
rational مستدل
rational مدلل
rational عقلانی منطقی
rational گویا
rational عقلی
rational عقلایی
rational منطقی
rational عقلائی
rational خردگرا
rational عاقلانه
rational معقول
rational number عدد گویا [ریاضی]
rational consumer مصرف کننده عقلائی
rational numbers اعدد گویا [ریاضی]
rational expectations انتظارات منطقی
rational producer تولید کننده منطقی
rational expectations پیش بینیهای عقلائی
rational fraction کسر گویا
rational number عدد صحیح و یا خارج قسمت دو عدد صحیح
rational number عدد گویا
rational number عددی که به عنوان تقسیم دو عدد کامل نوشته میشود
rational numbers اعداد گویا
rational numbers اعداد منطقی
rational principle اصول عقلیه
rational numbers اعداد منطقی [ریاضی]
rational number عددگویا
law of rational indices قانون اندیسهای گویا
She is an intelligent ( a rational ) person . آدم چیز فهمی است
He seems to be a level – headed ( rational and knowledgeale ) boss . رئیس فهمیده ای بنظر می رسد ( می آید )
to dress down سرزنش کردن
dress بستن
dress ترتیب دادن
dress اهار زدن مستقیم کردن
dress پوشاندن
dress لباس مخصوص فرمان بایست در مشق صف جمع
dress درست کردن لباس
dress پیراستن
dress لباس درست کردن موی سر پانسمان کردن
to dress up خودرا اراستن
dress مزین کردن
dress جامه بتن کردن
dress لباس پوشیدن
to dress down تادیب کردن
she is too p about her dress زیاد درلباس دقت می گیرد
to dress up لباس پوشیدن
in the f. of her dress لای لباسش
dress up <idiom> بهترین لباس خود را پوشیدن
to dress out or up بالباس اراستن
dress down سخت ملامت کردن
dress down ملامت سخت
to [get] dress [ed] جامه پوشیدن
to fit a dress on somebody جامه ای را برای کسی اندازه کردن
She looks pathetic in that dress . این لباس به تنش گریه می کند
coat dress روپوش
dress with bustle لباسپرچین
to dress [salad] چاشنی زدن [آرایش دادن ] [سالاد]
dress with crinoline لباسپفی
This dress is quite the thing. این لباس چیز حسابی است
dress with panniers لباستوری
tunic dress بلوزبلندودامن
trapeze dress پیراهنازبالاکلوش
T-shirt dress تیشرت
shirtwaist dress پیراهنکمردار
sheath dress پیراهنیکسره
types of dress انواعپیراهن
polo dress پیراهنیقهمردانه
house dress لباسخانه
to dress [food] آماده کردن [پختن] [غذا یا دسرت]
wrapover dress پیراهنیقهچپ
princess dress پیراهنپرنسسی
wrapover dress راست
This dress suits me . این لباس به من میاید.
morning dress جامهی رسمی صبحگاهی
window dress بنمایش گذاشتن
evening dress لباس ویژه شام یامهمانی شب
dress shirts پیراهن لباس رسمی
battle dress نیم تنه جنگی
battle dress لباس ضدگلوله
battle dress جلیقه جنگی
canonical dress لباس رسمی روحانیون
dress coat جامه جلوبازمردانه که دامن ان درپشت است ودرمهمانیهای شب انرا
dress goods قماشهای زنانه
dress guard اسبابی که دردوچرخه جامه را ازاسیب چرخ نگه میدارد جامه پناه
dress improver لایی که درپشت دامن زنانه میگذارند
dress left از چپ نظام یا از راست نظام
dress shirts پیراهن عصر مردانه
dress shirts پیراهن سفید مردانه
dress shirt پیراهن لباس رسمی
dress rehearsal اخرین تمرین نمایش که بازیگران بالباس کامل نمایش بر روی صحنه میایند
dress rehearsals اخرین تمرین نمایش که بازیگران بالباس کامل نمایش بر روی صحنه میایند
full dress بالباس تمام رسمی
full dress لباس سلام
fancy dress لباس بالماسکه
fancy dress بالماسکه
dress circle صندلیهای ردیف جلوتماشاخانه
dress shirt پیراهن سفید مردانه
dress shirt پیراهن عصر مردانه
dress making زنانه دوزی
dress ship پرچم جشن را افراشتن
monkhood dress راهبان
night dress جامه خواب پیراهن خواب خواب جامه
plain dress لباس غیر نظامی
print dress جامه چیت
print dress لباس چیتی
proper dress جامه شایسته
proper dress جامه زیبا
head dress لچک ارایش سر یا مو
to panel a dress جامه زنانه را با تیکهای ازرنگ دیگر اراستن
top dress ازرو کود دادن
window dress پشت ویترین گذاشتن
monkhood dress جامه
head dress روسری
hog dress بریدن گلوی شکار
dress uniform لباس رسمی نظامی
dress suit لباس رسمی شب
head dress پوشاک سر
dress uniform انیفرم رسمی
evining dress لباس شب
fatigue dress جامه بیگاری
drop waist dress پیراهنازکمرکلوش
Plain food (dress). غذا ( لباس ) ساده
You really look like a million bucks in that dress. در این لباس واقعا محشر به نظر می آیی.
to dress a salad with mayonnaise مزین کردن [ترتیب دادن ] سالاد با مایونز
to top dress the eart کود روی خاک پاشیدن
Clinging clothes. Tight-fitting dress. لباس چسب تن
The tailor ruined my suit ( jacket , dress ) . خیاط لباسم راخراب کرد
to dress [put on your clothes or particular clothes] لباس پوشیدن [لباس مهمانی یا لباس ویژه] [اصطلاح رسمی]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com