Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (11 milliseconds)
English
Persian
recovery time
مدت توانیابی
recovery time
زمان بهبود
Other Matches
recovery
ترمیم
recovery
بازیابی اخراجات جمع اوری وسایل
recovery
بازیابی
recovery
استحصال
recovery
وصول
recovery
استرداد جبران
recovery
اصلاحیه
recovery
سلامتی
recovery
بازگشت
recovery
برگشت
recovery
بهبود
recovery
بهبودی بازیافت
recovery
حصول
recovery
تحصیل چیزی
recovery
استرداد
recovery
وصول جبران
recovery
بخودایی
recovery
بهوش امدن
recovery
رونق
recovery
جبران
recovery
برگشتن به عملیات طبیعی پس ازخطا
recovery
بازیافت
recovery
مشابه 8398
recovery
فرایندهایی که نیازدارندسیستم به وضعیت طبیعی پس از خطا برگردد
recovery
زمانی که وسیله RAMاز حالت خواندن به نوشتن می رود
recovery
برگرداندن به برنامه پس ازثابت شدن خطاازنقط های که تابع فراخوانی صداشده بود
recovery
برگشت به حالت اولیه
recovery
برگرداندن فرایند یا برنامه پس ازوقوع خطاوتصحیح ان
recovery
نرم افزاری که به طورخودکارپس ازبروزخطا کارکندبرای اطمینان یافتن ازاینکه سیستم عملیات را ادامه میدهد
recovery phase
مرحله شکوفائی
battlefield recovery
اخراجات میدان رزم اخراجات میدان نبرد جمع اوری وسایل از کار افتاده رزمی
by product recovery
بازده محصولات فرعی
error recovery
ترمیم خطا
at the expense of recovery
در هزینه های بازیابی
sent document recovery
استردادمدارکفرستادهشده
file recovery
ترمیم فایل
file recovery
بازیافت فایل
gas recovery
بازیابی بنزین
recovery routine
روال ترمیمی
medical recovery
تخلیه پزشکی
medical recovery
اخراجات پزشکی
nickel recovery
بازیابی نیکل
recovery procedure
رویه ترمیمی
recovery upturn
بهبود
recovery procedures
روشهای تخلیه اقلام بازیافتی
recovery procedures
روشهای بازیابی
recovery procedures
روشهای اخراجات
recovery phase
مرحله رونق
quick recovery
رونق سریع
recovery party
گروه مخصوص جمع اوری اقلام بازیافتی
recovery airfield
فرودگاه مخصوص فروداضطراری هواپیماهافرودگاه یدکی
quick recovery
بهبود سریع
spontaneous recovery
بهبود خود به خودی
tank recovery vehicle
خودرو اخراجات تانک جرثقیل زرهی
disaster recovery plan
طرح یک واکنش به هنگامیکه خطری نرم افزار و سخت افزار را تهدید میکند
capital recovery factor
ضریب برگشت سرمایه
automatic recovery program
برنامه ترمیمی خودکار برنامه بازیابی اتوماتیک
acid recovery plant
کارگاه بازیابی اسید
error recovery procedures
رویههای ترمیم خطا
sulfur recovery unit
واحد بازیابی گوگرد
I'll let you know when the time comes ( in due time ) .
وقتش که شد خبر میکنم
since that time. thereafter.
ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
down time
زمان توقف
down time
زمان تلف
down time
مرگ
At the same time .
درعین حال
What time is it?What time do you have?
ساعت چند است
down time
زمان بیکاری
down time
وقفه
for the time being
<idiom>
برای مدتی
One by one . One at a time .
یک یک ( یکی یکی )
about time
<idiom>
زودتراز اینها
some time
مدتی
Once upon a time .
یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
down time
مدت از کار افتادگی
all the time
<idiom>
به طور مکرر
down time
زمان تلفن شده
do time
<idiom>
مدتی درزندان بودن
in time
<idiom>
قبل از ساعت مقرر
from time to time
<idiom>
گاهگاهی
at this time
<adv.>
درحال حاضر
[عجالتا]
[اکنون ]
[فعلا]
take your time
عجله نکن
she is near her time
وقت زاییدنش نزدیک است
behind time
بی موقع
behind time
دیر
some time
یک وقتی
It's time
وقتش رسیده که
at the same time
در عین حال
at the same time
در ان واحد
at the same time
ضمنا"
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
against time
رکوردگیری
against time
تایم گیری
There is yet time.
هنوز وقت هست.
have a time
<idiom>
به مشکل بر خوردن
have a time
<idiom>
زمان خوبی داشتن
keep time
<idiom>
زمان صحیح رانشان دادن
keep time
<idiom>
نگهداری میزان و وزن
on time
<idiom>
سرساعت
take off (time)
<idiom>
سرکار حاضر نشدن
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
time after time
<idiom>
مکررا
time out
<idiom>
پایان وقت
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
in no time
<idiom>
سریعا ،بزودی
some other time
دفعه دیگر
[وقت دیگر]
Our time is up .
وقت تمام است
at another time
در زمان دیگری
There is still time before I go.
هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم.
to know the time of d
هوشیاربودن
what is the time?
وقت چیست
all-time
همیشگی
all-time
بیسابقه
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
many a time
چندین بار
many a time
بارها
mean time
زمان متوسط
mean time
ساعت متوسط
off time
وقت ازاد
all-time
بالا یا پایینترین حد
off time
مرخصی
old time
قدیمی
on time
مدت دار
what is the time?
چه ساعتی است
what time is it?
چه ساعتی است
to know the time of d
اگاه بودن
just in time
روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
just in time
درست بموقع
it is time i was going
وقت رفتن من رسیده است
in time
بجا
in time
بموقع
in the time to come
اینده
in the time to come
در
in the mean time
ضمنا
in no time
خیلی زود
two time
دو حرکت ساده
i time
time Instruction
up time
زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
once upon a time
روزی
once upon a time
روزگاری
from this time forth
زین سپس
from this time forth
ازاین پس
for the time being
عجالت
one-time
قبلی
one-time
سابق
to keep time
موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
specified time
وقت معین
f. time
روزهای تعطیل دادگاه
four-four time
چهارهچهارم
some time or other
یک روزی
three-four time
نت
two-two time
نتدودوم
some time or other
یک وقتی
from this time forth
ازاین ببعد
one-time
پیشین
once upon a time
یکی بودیکی نبود
one at a time
یکی یکی
out of time
بیموقع
out of time
بیگاه
out of time
بیجا
time is up
وقت گذشت
time in
ادامه بازی پس از توقف
time and again
بکرات
time and again
چندین بار
there is a time for everything
دارد
there is a time for everything
هرکاری وقتی
from time to time
هرچندوقت یکبار
from time to time
گاه گاهی
even time
دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
time out
تایم
time
مرورزمان را ثبت کردن
any time
<adv.>
همیشه
at any time
<adv.>
درهمه اوقات
any time
<adv.>
درهمه اوقات
time
ساعتی
What have you been up to this time?
حالا دیگر چه کار کردی ؟
[کاری خطا یا فضولی]
time
متقارن ساختن
time out
ایست
time out
وقفه فاصله
time
زمانی موقعی
time
عهد
time
روزگار
time
مدروز
time
مدت
time
وقت معین کردن
time out
ساعت غیبت کارگر
any time
<adv.>
هر بار
time will tell
در آینده معلوم می شود
for the first
[last]
time
برای اولین
[آخرین]
بار
time
فرصت موقع
time
زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
time
سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
time
دفعه وقت چیزی رامعین کردن
time
وقت قرار دادن برای
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time
فرصت
time
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time
ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time
خیر زمانی مشخصی ایجاد کند
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com