Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (11 milliseconds)
English
Persian
regression time
زمان برگشت
Other Matches
regression
واپس روی
regression
بازگشت
regression
بسرفت
regression
برگشت
regression
عود
regression
سیرقهقرایی
regression
رگرسیون
regression
بازگشت به گذشته
regression
پسروی
regression
وایازی
regression
برگشت
[به حالت کم توسعه]
regression
تنزل
regression
بازگشت
[به حالت کم توسعه]
regression testing
ازمایش رگرسیون
regression rate
سرعت خطی سوختن دانههای سوخت جامد در امتداد عمودبر سطح در نقطه موردنظر
multiple regression
رگرسیون چند متغیره
regression analysis
تحلیل رگرسیون
nonlinear regression
برگشت غیرخطی
nonlinear regression
رگرسیون غیر خطی
multiple regression
رگرسیون چند گانه
multiple regression
چندمتغیری
coefficient of regression
ضریب رگرسیون
multiple regression
رگرسیون
simple regression
رگرسیون ساده دو متغیره
regression line
خط برگشت
stochastic regression
رگرسیون تصادفی
regression estimate
تخمین رگرسیون
regression estimate
براورد رگرسیون
regression equation
معادله برگشت
regression equation
معادله رگرسیون
regression coefficient
ضریب برگشت
regression coefficient
ضریب رگرسیون
regression analysis
تجزیه و تحلیل رگرسیون
regression analysis
تحلیل برگشت
stepwise regression
رگرسیون مرحلهای
regression line
خط رگرسیون
line of regression
خط براورد
line of regression
خط رگرسیون
linear regression
برگشت خطی
filial regression
واپس روی تباری
sum of squares of regression
مجموع مربعات رگرسیون مجموع مجذورات رگرسیون
regression sum of squares
مجموع مجذورات رگرسیون مجموع مربعات رگرسیون
partial regression equation
معادلات رگرسیون سهمی
I'll let you know when the time comes ( in due time ) .
وقتش که شد خبر میکنم
take off (time)
<idiom>
سرکار حاضر نشدن
out of time
بیجا
down time
مرگ
while away the time
<idiom>
زمان خوشی را گذراندن
time out
<idiom>
پایان وقت
against time
تایم گیری
time after time
<idiom>
مکررا
take one's time
<idiom>
انجام کاری بدون عجله
out of time
بیگاه
four-four time
چهارهچهارم
behind time
بی موقع
behind time
دیر
It's time
وقتش رسیده که
at the same time
در عین حال
at the same time
در ان واحد
at the same time
ضمنا"
at a specified time
در وقت معین یا معلوم
There is still time before I go.
هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم.
against time
رکوردگیری
time will tell
در آینده معلوم می شود
take your time
عجله نکن
in no time
<idiom>
سریعا ،بزودی
in time
<idiom>
قبل از ساعت مقرر
time is up
وقت گذشت
some other time
دفعه دیگر
[وقت دیگر]
at another time
در زمان دیگری
There is yet time.
هنوز وقت هست.
at this time
<adv.>
درحال حاضر
[عجالتا]
[اکنون ]
[فعلا]
time in
ادامه بازی پس از توقف
out of time
بیموقع
it is time i was going
وقت رفتن من رسیده است
what is the time?
وقت چیست
many a time
چندین بار
many a time
بارها
all-time
همیشگی
all-time
بیسابقه
all-time
بالا یا پایینترین حد
from time to time
هرچندوقت یکبار
from time to time
گاه گاهی
one-time
پیشین
one-time
قبلی
from this time forth
ازاین ببعد
from this time forth
زین سپس
from this time forth
ازاین پس
for the time being
عجالت
one-time
سابق
what is the time?
چه ساعتی است
what time is it?
چه ساعتی است
just in time
درست بموقع
just in time
روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
to know the time of d
اگاه بودن
to know the time of d
هوشیاربودن
to keep time
موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
to d. a way one's time
وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
in time
بجا
in time
بموقع
in the time to come
اینده
in the time to come
در
in the mean time
ضمنا
in no time
خیلی زود
two time
دو حرکت ساده
i time
time Instruction
up time
زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
f. time
روزهای تعطیل دادگاه
three-four time
نت
two-two time
نتدودوم
Our time is up .
وقت تمام است
once upon a time
روزگاری
once upon a time
یکی بودیکی نبود
one at a time
یکی یکی
One by one . One at a time .
یک یک ( یکی یکی )
Once upon a time .
یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
about time
<idiom>
زودتراز اینها
all the time
<idiom>
به طور مکرر
do time
<idiom>
مدتی درزندان بودن
for the time being
<idiom>
برای مدتی
from time to time
<idiom>
گاهگاهی
have a time
<idiom>
به مشکل بر خوردن
have a time
<idiom>
زمان خوبی داشتن
keep time
<idiom>
زمان صحیح رانشان دادن
keep time
<idiom>
نگهداری میزان و وزن
down time
مدت از کار افتادگی
down time
زمان تلفن شده
mean time
ساعت متوسط
even time
دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
since that time. thereafter.
ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
What time is it?What time do you have?
ساعت چند است
At the same time .
درعین حال
off time
وقت ازاد
off time
مرخصی
old time
قدیمی
on time
مدت دار
once upon a time
روزی
down time
زمان تلف
down time
زمان توقف
down time
زمان بیکاری
down time
وقفه
on time
<idiom>
سرساعت
time
تایم
mean time
زمان متوسط
time
فرصت
time
فرصت موقع
time
دفعه وقت چیزی رامعین کردن
time
ساعتی
time
[s]
<adv.>
دفعه
time
مدروز
time
عهد
time
مدت
time and again
بکرات
time
وقت معین کردن
time
متقارن ساختن
time and again
چندین بار
there is a time for everything
دارد
there is a time for everything
هرکاری وقتی
time
مرورزمان را ثبت کردن
time
زمانی موقعی
time
وقت قرار دادن برای
specified time
وقت معین
time
ثیر قرار میدهد
time
سیگنالهایی که به درستی ارسال داده را همان می کنند
time
ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time
خیر زمانی مشخصی ایجاد کند
time
تا نتیجه در صفحه فاهر شود.2-سرعتی که سیستم به درخواستی پاسخ میدهد
time
1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
time
روش ترکیب چندین سیگنال به یک سیگنال ترکیبی سریع , هر سیگنال ورودی الگوبرداری میشود و نتیجه ارسال میشود , گیرنده سیگنال را مجدداگ می سازد
time
سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
time
مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time
زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
time
انتخاب صحیح فرکانس ساعت سیستم برای امکان رودن به رسانههای کندتر و..
time
زمانی که طول می کشد تا دیسک چرخان پس از قط ع برق می ایستد
time
زمان بین شروع و خاتمه عمل معمولاگ بین آدرس دهی محلی ازحافظه و دریافت داده
time
به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time
تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
some time or other
یک روزی
some time or other
یک وقتی
she is near her time
وقت زاییدنش نزدیک است
some time
مدتی
some time
یک وقتی
time
TIفرمان E
time
اندازه گیری زمان یک عملیات
time
زمانی که به صورت ساعت , دقیقه , ثانیه و... بیان شود
time
زمانی که جمع کننده عمل جمع را انجام میدهد
time
1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time
روزگار
What have you been up to this time?
حالا دیگر چه کار کردی ؟
[کاری خطا یا فضولی]
time
زمان
at any time
<adv.>
همیشه
any time
<adv.>
درهمه اوقات
any time
<adv.>
همیشه
at any time
<adv.>
درهمه اوقات
time
گاه
time
فرصت مجال
time
هنگام
time
ایام
any time
<adv.>
هر بار
time
زمانه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com