English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (8 milliseconds)
English Persian
rock-hard بینهایتسخت
Other Matches
It is as hard as rock. مثل سنگ سفت است
If you dont study hard ( hard enough ) , you cant go to a higher class. اگرخوب درس نخوانی درهمین کلاس خواهی ماند
rock جنبیدن
rock خاره
rock تکان دادن
rock-like صخرهمانند
the rock جبل الطارق
rock تکان نوسانی دادن
rock جنباندن نوسان کردن
rock صخره
rock حرکت دورانی بال به دور بدنه
rock جنباندن
rock تکان
rock جنبش
rock سنگ خاره صخره
rock تخته سنگ یا صخره
rock سنگ
rock wash پوشش سنگی
hand placed rock سنگفرش فکافته
rock basin حوضهرودصخراهای
rock-climbing صخرهنوردی
rock-climber صخرهنورد
rock pool استخرکوچک
rock music موسیقیRock
rock step پایهصخرهای
rock rubble ریزش سنگ
fall of rock ریزش سنگ
eruptive rock سنگ بیرون ریخته
bed rock سنگ کف
bed rock سنگ مادر
bituminous rock سنگ قیری
broken rock صخره
cap rock پوش سنگ
crystalline rock سنگ بلوری
detrital rock سنگ اواری
To stand like rock . مانند کوه ایستادن
almond rock گزبادامی
rock cork پنبه کوهی
eruptive rock سنگ خروجی
rock bound دشوار
impervious rock تختهسنگغیرقابلنفوذ
rock flint سنگ اتشزنه سیاه
rock candy نبات
rock candy تبرزد
rock crystal سنگ بلور
rock dove کبوتر کوهی
rock drill مته سنگ شکن
rock dyke سنگریز
rock fill سنگریز
rock erosion از بین رفتن سنگ در اثرخراش
rock brake بسفایج معمولی
rock bound دیریاب
rock bound محاط بصخره
igneous rock سنگ اذرین
igneous rock سنگ اذرین سنگ اتشفشانی
layer of rock لایه سنگی
layer of rock طبقه سنگی
mantle rock سنگپوش
phosphate rock سنگ فسفات
rock bound خاره بست
rock bound سنگ بست
rock fever حصبه جبل الطارق
rock flour سنگارد
rock flour ارده سنگ
rock work خاره یا صخره مصنوعی
rock work کوه مصنوعی
rock work دیوار کوه نما
to rock to sleep جنباندن
to rock to sleep خواب کردن
to stumble against a rock گیرکردن به سنگ یاخوردن به سنگ
under szturated rock سنگ زیر اشباع
vitreous rock سنگ شیشه نما
rock wool پشم کوهی
rock facing سنگریز حفافتی
rock toe سنگچین پایاب
rock goat بزکوهی
rock goat مرال
rock hewn از کوه کنده شده
rock oil نفت
rock pigeon کبوتر کوهی
rock pitons انواع میخهای سنگ نوردی
rock scorpion کسیکه که درجبل الطارق زاییده شود
rock sucker مارماهی دریایی
volcanic rock سنگ خروجی
to rock the boat <idiom> گرد و خاک به پا کردن [اصطلاح مجازی]
rock the boat <idiom> واژگون کردن
rock and roll رقص بحنبان وبچرخان
rock bottom کمترین و نازلترین قیمت پایین ترین قسمت
rock-bottom کمترین و نازلترین قیمت پایین ترین قسمت
rock'n'roll رقص بحنبان وبچرخان
rock'n'roll رقص راک اندرول
igneous rock سنگ خروجی
as steady as a rock <idiom> مثل کوه [استوار و ثابت]
rock and roll رقص راک اندرول
rock salt نمک سنگی
As firm as a rock . به محکمی آهن ( سنگ )
rock garden باغچه ایکه با سنگ تزئین شده
rock gardens باغچه ایکه با سنگ تزئین شده
bed rock ledge لایه سنگی کف بستر
rock fill dam سد سنگی
natural rock asphalt سنگ قیر
to make the party rock جشن را گرم کردن
rock-bottom price کمترین قیمت
sluiced rock fill سنگریز ابپاشی شده با فشار
rock fill dam سد سنگریز
zone of rock flowage منطقه سنگهای روان
to hit rock bottom از نظر روحی خرد شدن
zone of rock fracture ناحیهای از سنگ کره که دارای سنگهای شکافدار میباشد
A big rock rolled down the mountain. سنگ بزرگی از کوه بپایین غلتید
hard سخت
hard by نزدیک
hard by درنزدیکی
hard قوی
it is hard to say به اسانی نمیتوان قضاوت کرد
it is not very hard چندان سخت نیست
hard مشکل شدید
hard سفت
hard up جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard دشوار
hard سخت گیر نامطبوع
hard زمخت
hard دیسک مغناطیسی محکم که قادر به ذخیره سازی حجم داده بسیار بیشتر از روی فلاپی دیسک است و معمولا متحرک نیست
hard سخت در مقابل نرم
hard خطای موقت در سیستم
hard که قابل برنامه ریزی یا تغییر نیستند
hard متن چاپ شدن یا کپی اطلاعات در سیستم یا کامپیوتر به صورت خوانا.
hard تختهای که حاوی درایو دیسک سخت و واسط های الکترونیکی لزم است که قابل نصب در اتصال سیستم است
hard کدی در متن کلمه پرداز که انتهای پاراگراف را نشان میدهد
hard مدل کامپیوتر با دیسک سخت
hard مستقیما درمسیر موردنظر
hard که پیش از کار کردن درست وسیله باید ترمیم شود
hard خطا
hard-up جاده شیب دارکه ازمیان پیش ساحل بگذرد
hard بسرعت
hard بشدت
hard خسیس درمضیقه
hard که معادل خاموش کردن و سپس روشن کردن مجدد کامپیوتر است
hard یچی که یک سیگنال الکتریکی تولید میکند که CPU و تمام وسایل را تنظیم مجدد میکند
hard to please نازک نارنجی سخت راضی شو
hard to please مشکل پسند
hard right اعضایتندرویحزبسیاسی
to try hard to do something تقلا کردن برای انجام دادن کاری
However hard he tried ... با این وجود که او [مرد] سخت تلاش کرد ...
I am hard at it . سخت مشغولم
hard up <idiom> کمبود پول
hard on (someone/something) <idiom> آزار دادن کسی یا چیزی
come down hard on <idiom> به سختی تنبه کردن
it is hard to say نمیتوان گفت
hard of d. ناگوارا
i hard him out سخنانش را تا اخر گوش داده ام
hard of d. دیرهضم
hard times روزگارسخت
hard surface سطح چیزی
hard ware فروف فلزی
hard vacuum خلاء سخت
hard surface رافرش کردن
hard tube لامپ سخت
hard surface اجرفرش کردن سنگفرش کردن
hard surface سخت کردن سطحی
hard times هنگام تنگدستی
hard wood چوب بادوام
hard ware فلز الات
hard shouder شانه راست
hold hard عجله نکنید
hold hard صبر کنید
hard x ray پرتو ایکس سخت
hard favoured زشت
hard working زحمت کش
hard working پرکار
hard wood چوب سخت
hard wood چوب جنگلی
hard wood چوب سفت
hard wing بال صلب
hard wheat گندم ماکارونی دارای مقدارگلوتن زیادی است
hard water اب سنگین
hard water اب سخت
hard roe اشبل [تخم ماهی یا دیگر جانوران دریایی] [ماهیگیری]
hard line سختگیرانه
hard-hit درگیرمشکلی
hard-drinking معتادبهالکل
hard porn هرزهنگاریPornographyکهاعمالجنسیراواضح سریع و بصورت ناخوشایند نمایشمیدهد
hard left اعضایتندرویحزبسیاسی
hard drink نوشیدنیباالکلزیاد
hard time روزگار سخت
hard hat کلاهایمنی
hard-nosed پشت همانداز
hard-nosed ارغه
hard-nosed زرنگ و واقعبین
hard-nosed لجباز
hard-wearing قویوبادوام
hard-won رسیدنبههدفی
I had a very hard time ot it. دراینکار پوستم کنده شد
hard as nails <idiom> ازلحاظ جسمانی قوی درشت وسخت
hard feelings <idiom> عصب وخشم
hard-nosed <idiom> سرسخت بودن
hard pressed <idiom> بارمسئولیت ووفیفه
To do something the hard way . to do something in a roundabout way. لقمه را از دور سر توی دهان گذاشتن
hard sell <idiom> باپشتکاروسعی چیزی رافروختن
These coins are very hard to come by . این سکه ها دیگه گیر نمی آیند
to work hard سخت و با زحمت زیاد کار کردن [اصطلاح روزمره]
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com