Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 115 (7 milliseconds)
English
Persian
rotational motion
حرکت چرخشی
Other Matches
rotational
چرخش
rotational
دوران گردش بدور
rotational
چرخشی دورانی
rotational level
تراز چرخشی
rotational inertia
گشتاور خطی
[فیزیک]
rotational inertia
گشتاور ماند
[فیزیک]
rotational inertia
ممان اینرسی
[فیزیک]
rotational inertia
گشتاور لختی
[فیزیک]
rotational speed
گردش بر دقیقه
rotational speed
چرخش بر دقیقه
rotational speed
سرعت چرخش
rotational spectrum
طیف چرخشی
rotational spectroscopy
طیف بینی چرخشی
rotational post
شغل در چرخش
rotational post
شغل نوبتی
rotational symmetry
تقارن چرخشی
rotational isomers
همپارهای چرخشی ایزومرهای چرخشی
rotational inertia
لختی دورانی
rotational delay
تاخیر چرخشی
rotational speed
دور بر دقیقه
rotational reflection axis
محور چرخش انعکاس
motion
اشاره کردن
motion
طرح دادن
motion
پیشنهادکردن
motion
پیشنهاد
motion
جنبش
motion
تکان
motion
حرکت
motion
جنب وجوش
simple motion
حرکت ساده در خط مستقیم یادایره یا مارپیچ
translational motion
حرکت انتقالی
to make a motion
پیشنهاد کردن بر ان شدن
to put in motion
در جنبش دراوردن
set in motion
راه انداختن
sampling in motion
نمونه برداری در حال انتقال
to make a motion
اشاره کردن
slow motion
کند جنبی
To set in motion.
بحرکت ؟ رآوردن
to put in motion
بحرکت در اوردن
to put in motion
بکار انداختن
wave motion
انتشار موج
slow motion
کند
slow motion
حرکت کند
slow motion
کند نمایی
slow-motion
برپیچسرخورنده
to decide on a motion
در مورد تقاضایی تصمیم گرفتن
to carry a motion
پیشنهادی را اجرا کردن
wave motion
حرکت موج
wave motion
حرکت موجی
equation of motion
معادله حرکت
[فیزیک]
to put in motion
راه انداختن
to set in motion
راه انداختن
to set in motion
بجریان انداختن به جنبش اوردن
transitional motion
حرکت انتقالی
uniform motion
حرکت متشابه
upward motion
حرکت رو به بالا
vibrational motion
حرکت راتعاشی
vortex motion
حرکت گردابی
motion picture
سینما
equations of motion
معادلات حرکت
forward motion
جنبش پیشرو
harmonic motion
الحان مرکب
harmonic motion
اهنگ مرکبی که از ترکیب چند موج صوتی ساده تر ترکیب شده باشد
harmonic motion
حرکت هماهنگ
helicoidal motion
حرکت پیچی یا مارپیچی
motion analysis
تحلیل حرکات
motion analysis
تجزیه حرکت
motion study
حرکت پژوهی
drift motion
حرکت سوقی
motion pictures
سینما
disrotatory motion
چرخش ناهمسو
apparent motion
حرکت فاهری
ballistic motion
حرکت پرتابی
circular motion
حرکت مستدیر
circular motion
حرکت دایرهای
circular motion
حرکت گردشی
compound motion
حرکت مرکب
compound motion
حرکت صلیبی حرکت عرضی و طولی
conrotatory motion
چرخش همسو
constant of motion
ثابت حرکت
motion study
مطالعه ی حرکت
motion study
تحرک سنجی
proper motion
حرکت خاص
range of motion
دامنه حرکت
oscillatory motion
نوسان
oscillatory motion
جنبش تاب وار
perpetual motion
حرکت دائم
polar motion
وسیله نشان دادن حرکات قطعات یا مایعات سیال بااستفاده از انرژی مغناطیسی حرکت قطبی
oscillating motion
حرکت نوسانی
relative motion
حرکت نسبی
motion
[politic]
پیشنهاد
rotary motion
حرکت دایرهای
retrograde motion
حرکت رجعی
nonliner motion
حرکت غیرخطی
simple harmonic motion
حرکت نوسانی ساده
time and motion study
بررسی زمان و حرکت
damped harmonic motion
حرکت هماهنگ میرا
simple harmonic motion
حرکت هماهنگ ساده
slow motion picture
تصویر با حرکت اهسته
perpetual motion machine
ماشین خودکار دائمی
lagrange's equations of motion
معادلات حرکت لاگرانژ
laws of motion of capitalism
قوانین حرکت سرمایه داری
newton's laws of motion
قوانین نیوتون
hamilton's equations of motion
معادلات هامیلتونی حرکت معادلات حرکت هامیلتونی معادلات بندادی حرکت
newton's laws of motion
قوانین حرکت نیوتون
perpetual motion machine
ماشین با حرکت دائم
newton's laws of motion
قوانین حرکت نیوتن
to carry a motion by acclamation
درخواستی
[رأیی]
را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
horizontal motion lock
دستهتنظیمافقی
transmission of the rotary motion to the rotor
ناقلحرکتدواریبهقسمتگردندهماشین
steady state wave motion
حرکت موجی پایا
main motion
[at a party conference etc.]
دادخواست اصلی
[در همایش حزبی و غیره]
To get things moving. To set the wheels in motion.
کارها راراه انداختن
To get things moving. To set the ball rolling. To set the wheels in motion.
کارها را بجریان انداختن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com