English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 130 (7 milliseconds)
English Persian
rough estimate براورد تقریبی
Search result with all words
A rough (crude)estimate. حساب سر انگشتی
Other Matches
over estimate بیش ازاندازه واقعی بها گذاشتن بر
estimate تخمین زدن براورد براورد وضعیت
estimate تخمین زدن ارزیابی کردن
estimate ارزیابی تخمین
estimate تخمین زدن
estimate براورد کردن براورد
over estimate زیاد براوردکردن
estimate تخمین
to estimate something [at] تخمین زدن چیزی [به]
estimate براورد
estimate دیدزنی
estimate تخمین تقویم
estimate ارزیابی
estimate قیمت شهرت
estimate براورد کردن
estimate براوردکردن تخمین زدن
estimate اعتبار
parametric estimate براوردی که بر مبنای در نظرگرفتن متغیرها انجام میشود
parametric estimate تخمین تقریبی
conservative estimate براورد محافظه کارانه
interval estimate براورد فاصلهای
intelligence estimate براورداطلاعاتی
biased estimate براورد سودار
commander's estimate براورد فرماندهی
cost estimate براورد هزینه
cost estimate تخمین مخارج
estimate of costs تخمین مخارج
intelligence estimate براورد اطلاعات
error of estimate خطای براورد
estimate of the situation براورد وضعیت
point estimate براورد نقطهای
unbiased estimate براورد ناسودار
staff estimate براورد ستادی
second revised estimate براورد تجدید نظر شده دوم
unbiased estimate براوردنااریب
Can you give me an estimate? ممکن است یک برآورد هزینه به من بدهید؟
estimate [quote] براورد [تخمین] [اقتصاد]
regression estimate تخمین رگرسیون
regression estimate براورد رگرسیون
unbiased estimate تخمین بدون تورش
command budget estimate براوردبودجه
command budget estimate براورد بودجه یکان
standard error of estimate خطای معیار براورد
pre design estimate براورد مقدماتی طرح
to rough it سخت گذراندن
rough <adj.> پر دست انداز
rough up <idiom> حمله وصدمه جسمانی
rough d. الماس بی تراش
to rough it بسختی تن دردادن
rough سخت
rough زمخت ناهموار
rough ناصاف
rough ناهنجار
rough دست مالی کردن
rough بهم زدن
rough دشوار
rough درشت ناهموار
rough پست و بلند
rough درشت
rough زبر
rough خشن
rough زمخت کردن
rough wrought اجمالادرست شده
rough and ready خشن
rough usage دست مالی
rough and tumble شلم شوربا
rough surface رویه زبر
very rough sea sea heavy
rough spoken شدیداللحن
rough waller چینه کش
rough spoken درشت سخن
rough sea دریای خراب
rough rice شلتوک
rough wrought طرح شده تنهادرمراحل نخستین درست شده
rough and ready سریع العمل
rough and tumble بی نظم و ترتیب
rough and tumble بیقاعده
We had a very rough time. نه ما خیلی سخت گذشت
rough and ready <idiom> زبروخشن ولی موثر
rough and tumble <idiom> با خشونت تمام جنگیدن
rough guess <idiom> تخمین تقریبی
over rough and smooth در زمین ناهموار وهموار در پستی وبلندی
to have a rough time بد گذراندن
to cut up rough کینه جویی یا کج خویی کردن
ti is true in the rough بطورکلی درست است
the rough and the smooth اسایش وسختی
rough rider سوارکاریکه میتوانداسبهای سوغانی نشده راسوارشود
rough log دفترچه وقایع ناو
rough legged دارای پاهای پردار مودرچهارقلم
rough breathing که دردستوریونانی تلفظ شدن حرف اول را می رساند
rough breathing نام این نشان
rough boundary جدار زبر
rough hewn ناصاف
rough footed دارای پاهای پردار
rough hewn طرح شده زمخت
rough hewn درشت
rough hewn نتراشیده ونخراشیده
rough-hewn ناصاف
rough-hewn طرح شده زمخت
it is rough on the inside توی ان زبراست
it is rough on the inside از تو زبر است
rough-hewn درشت
rough-hewn نتراشیده ونخراشیده
cut up rough متغیر شدن
i saw the report in the rough من پیش نویس این گزارش رادیدم
cut up rough داد و بیداد راه انداختن
rough cast اندوده به شن واهک
rough cast گل مال شده
rough draw سر دستی طرح کردن
rough draw طرح کردن
rough country سرزمین ناهموار
rough country تپه ماهور
rough hew درشت بریدن طرح کردن
rough coating ناتمام
rough hew قالب کردن
rough coating اجمالا درست شده ناقص
rough coating گل مال شده
rough coating اندوده به شن واهک
rough coat نخستین اندود
rough cast ناتمام
rough cast اجمالادرست شده ناقص
rough hew ناصاف بریدن
rough or foul copy چرک نویس
rough handling of a thing گذاشت وبرداشت چیزی به تندی چنانکه خراب شودیا اززیبائی ولطافت بیفتد
He is a bully . he is a rough guy . آدم گردن کلفتی است
Harsh ( rough) manners . رفتار خشک وخشن
rough cast glass شیشه خام
to rough a horse's shoes میخ مخصوص بنعل اسب زدن برای اینکه از سرخوردن ان جلوگیری شود
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com