English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 86 (5 milliseconds)
English Persian
rough waller چینه کش
Other Matches
rough بهم زدن
rough دشوار
rough سخت
rough درشت ناهموار
rough پست و بلند
rough ناصاف
to rough it بسختی تن دردادن
rough زمخت کردن
to rough it سخت گذراندن
rough دست مالی کردن
rough up <idiom> حمله وصدمه جسمانی
rough d. الماس بی تراش
rough زبر
rough خشن
rough درشت
rough <adj.> پر دست انداز
rough ناهنجار
rough زمخت ناهموار
rough draw سر دستی طرح کردن
rough spoken درشت سخن
rough country سرزمین ناهموار
rough sea دریای خراب
rough rider سوارکاریکه میتوانداسبهای سوغانی نشده راسوارشود
rough rice شلتوک
rough log دفترچه وقایع ناو
rough legged دارای پاهای پردار مودرچهارقلم
rough draw طرح کردن
rough hew درشت بریدن طرح کردن
rough hew ناصاف بریدن
rough estimate براورد تقریبی
rough hew قالب کردن
rough surface رویه زبر
rough guess <idiom> تخمین تقریبی
rough and tumble <idiom> با خشونت تمام جنگیدن
rough and ready <idiom> زبروخشن ولی موثر
We had a very rough time. نه ما خیلی سخت گذشت
very rough sea sea heavy
rough and tumble بی نظم و ترتیب
to have a rough time بد گذراندن
to cut up rough کینه جویی یا کج خویی کردن
ti is true in the rough بطورکلی درست است
the rough and the smooth اسایش وسختی
rough wrought طرح شده تنهادرمراحل نخستین درست شده
rough wrought اجمالادرست شده
rough usage دست مالی
rough spoken شدیداللحن
rough country تپه ماهور
it is rough on the inside از تو زبر است
i saw the report in the rough من پیش نویس این گزارش رادیدم
cut up rough داد و بیداد راه انداختن
cut up rough متغیر شدن
rough-hewn نتراشیده ونخراشیده
rough-hewn درشت
rough-hewn طرح شده زمخت
rough-hewn ناصاف
rough hewn نتراشیده ونخراشیده
rough hewn درشت
rough hewn طرح شده زمخت
rough hewn ناصاف
rough and ready سریع العمل
rough and ready خشن
rough and tumble شلم شوربا
it is rough on the inside توی ان زبراست
over rough and smooth در زمین ناهموار وهموار در پستی وبلندی
rough footed دارای پاهای پردار
rough coating ناتمام
rough coating اجمالا درست شده ناقص
rough coating گل مال شده
rough coating اندوده به شن واهک
rough coat نخستین اندود
rough and tumble بیقاعده
rough cast ناتمام
rough cast اجمالادرست شده ناقص
rough cast گل مال شده
rough boundary جدار زبر
rough breathing نام این نشان
rough breathing که دردستوریونانی تلفظ شدن حرف اول را می رساند
rough cast اندوده به شن واهک
to rough a horse's shoes میخ مخصوص بنعل اسب زدن برای اینکه از سرخوردن ان جلوگیری شود
He is a bully . he is a rough guy . آدم گردن کلفتی است
rough handling of a thing گذاشت وبرداشت چیزی به تندی چنانکه خراب شودیا اززیبائی ولطافت بیفتد
Harsh ( rough) manners . رفتار خشک وخشن
A rough (crude)estimate. حساب سر انگشتی
rough or foul copy چرک نویس
rough cast glass شیشه خام
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com