English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 88 (5 milliseconds)
English Persian
settling days روزهای مشخص تصفیه حسابها در بورس
Other Matches
settling ته نشینی
settling basin حوضچه تهنشینی
settling rounds گلولههای نشست دهنده توپ گلولههای مستقر کننده توپ
settling rounds تیر استقرار قنداق توپ
settling basin حوضچه رسوب
Those were the days . Good old days . یاد آنروزها بخیر
these days <adv.> در این روزگار
the a of days خدای ازلی
one or two days یکی دو روز
nine days wonder چیزی که جند صباحی تازگی داردو پس از ان زودفراموش میشود
the a of days خدای سرمدی قدیم الایام
the days of old روزگار پیشین
these days <adv.> این روز ها
Every three days . سه روز درمیان
It took us four days to get there . چهار روزکشید تا آنجا رسیدیم
a few days چند روزی
Two more days to go before (until). . . دوروز مانده تا ...
I've been here for five days. پنج روزه که من اینجا هستم.
two days d دو روز معطلی
two days d دو روز درنگ
these days <adv.> امروزه
in these latter days در این روزگاراخر
in the next few days درهمین چند روزه
an a days یک روز در میان
One of these days . همین روزها
every three days سه روزیکبار
days یوم
his days عمرش نزدیک است به پایان برسد
in the days of در روزگار
in the days of درایام
days روز
one of these days دراینده نزدیک
days on end چند روز متوالی
within three days of demand در طی سه روز پس از تقاضا
I will be staying a few days من میخواهم چند روزی بمانم.
Things are going well for me these days . وضع من این روزها میزان است
She has known better days in her youth . معلومه که در جوانی وضعش بهتر بوده
somebody's days are numbered <idiom> از کار اخراج شدن کسی
appointed days وعده های ملاقات
somebody's days are numbered <idiom> فوت کردن کسی
somebody's days are numbered <idiom> نومید بودن کسی در موقعیتی
today of all days مخصوصا امروز
His days are numbered. <idiom> زمان فوت کردنش نزدیک است.
today of all days از همه روزها امروز [باید باشد]
Does it have to be today (of all days)? این حالا باید امروز باشد [از تمام روزها] ؟
appointed days تاریخ ها
appointed days قرار های ملاقات
I will be staying a few days من میخواهم یک هفته بمانم.
Midsummer Days جشن 42 ژوئن
young days جوانی
to end one's days مردن
salad days ایام جوانی وبی تجربگی
running days ایام هفته
man days نفر در روز
days of grace مهلت اضافی
i stayed there for days سه روز انجا ماندم
gang days روزهایی که بمصلامیروندومناجات جمعی میخوانند
ember days روزهای روزه ودعا
dog days چله تابستان دوران رکود و عدم فعالیت
dog days ایام بین اول ژوئیه تا اول سپتامبر که هوا بسیار گرم است
ask for days grace دو روز مهلت خواستن
flag days روزهای مناسب یا نامناسب برای حرکات موتوری
pay-days روز پرداخت حقوق
Midsummer's Days جشن 42 ژوئن
One hardly ever sees him these days. اینروزها کم پیداست
It was customary in the old days that. . . درگذشته رسم بر این بود که ...
The days are getting shorter now . روزها دارند کوتاه می شوند
days of grace ایام مهلت
Their birthdays are four days apart. روز تولد شان چهار روز با هم فاصله دارد
I want to take a couple of days off . یک ردوروز مرخصی می خواهم
During the past few days. طی چند روز گذشته
To be counting the days . روز شماری کردن
One of these fin days . انشاء الله یکی از این روزها ( قول آینده )
To give somebody a few days grace . بکسی چند روز مهلت دادن
Every other day . On alternate days . یکروز درمیان
days sight draft برات دیداری 06 روزه
to sighfor lost days افسوس روزهای تلف شده راخوردن
We suffered hunger for a few days . چند روز گرسنگی کشیدیم
I don't socialize much these days. این روزها من با مردم خیلی رفت و آمد ندارم.
the days of woman's state of discharge menstrual fromthe "pureness" طهر
His departure has been postponed for two days. حرکت او [مرد] دو روز به تاخیر افتاد.
In times past . In olden days . درروزگاران قدیم
He is expected to arrive in acople of days. فردا پ؟ فردا قرار است بیاید
Cash is in short supply these days . از حقوق ماهانه ام کم کنید
My shoes stretched after wearing them for a couple of days . پس از چند روز پوشیدن، کفشهایم گشاد شدند.
After a few days out of the office it always takes me a while to get into gear when I come back. بعد از چند روز دور بودن از دفتر همیشه مدتی زمان می برد تا پس از بازگشت دوباره سر رشته امور را به دست بیاورم.
I am inundated with work . I am up to my eyes . I am overly occupied these days. اینروزها سرم خیلی شلوغ است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com