English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 171 (8 milliseconds)
English Persian
shoe of a pile نوک شمع
Other Matches
shoe لاستیک چرخ
shoe زیر پایه
shoe پایه
shoe پاشنه
shoe کفش
shoe نعل اسب
shoe کفش پوشیدن
shoe دارای کفش کردن نعل زدن به
shoe کفشک
shoe پاشنه کیل ناو
shoe polish واکس کفش
shoe tree قالب کفش
snow shoe کفش
drilling shoe پاشنه ی مته کاری
die shoe قاب نگهدارنده ورق
snow shoe برفی
tennis shoe کفش
tennis shoe تنیس کفش کتانی
to pluck off a shoe کفشی را بزور کندن
court shoe رجوع شود به pump
bridge shoe زیره پل
bridge shoe پاشنه
track shoe عاج
bridge shoe پاشنه پل
shoe making کفشدوزی
pole shoe کفش قطب
shoe board علامتی به شکل نعل اسب درشرطبندیها
shoe cleaner کفش پاک کن
hot shoe راننده زبردست
horse shoe نعل اسب
shoe cleaner گلگیر
golden shoe بهترین جایزه گلزن فصل اروپا
golden shoe کفش طلایی
shoe leather چرم کفش
shoe leather کفش
shoe lift پاشنه کش
shoe maker کفشدوز
pole shoe کفشک قطب
accessory shoe صفحه فلزی ضمائم
sand shoe کفشماسهای
shoe polisher واکسکفش
shoe rack چنگککفش
spiked shoe کفشمیخدار
T-strap shoe کفشروبنددار
shoe smith نعلبند
weightlifting shoe کفشوزنهبرداری
shoe is on the other foot <idiom> برخلاف حقیقت
shoe lace بند کفش
shoe string بند کفش
running shoe کفشدوندگی
parts of a shoe اجزایکفش
casual shoe کفشمعمولی
cleated shoe کفشمیخدار
fencing shoe کفششمشیربازی
golf shoe کفشگلف
heeled shoe کفشپاشنهدار
brake shoe کفشک ترمز
one-bar shoe کفشیکمیله
oxford shoe کفشآکسفورد
anti-slip shoe پایهضدلغزش
Every shoe fits not every foot. <proverb> هر کفش به اندازه هر پایى نیست.
if the shoe fits, wear it <idiom> غیر مستقیم منظورش تویی
principal types of shoe انواععمدهکفشها
My shoe-lace has come undone. بند کفشم باز شده
current-collecting shoe کششگردآورندهلاستیک
sling back shoe کفشپشتباز
hot-shoe contact نفطهاتصالفلاش
brake shoe ring رینگ کفشک ترمز
brake shoe carrier نگهدارنده کفشک ترمز
pile-up تصادف چند ماشین
pile یک تارموی
pile پارچه خزنما
pile ستون ستون لنگرگاه
pile ستون پل
pile توده کردن کومه کردن
pile اندوختن
pile پرزقالی وغیره
pile پیل اتمی
pile شمع
pile دستک
pile تیرپایه
pile نوک تیر
pile پیل
pile ستون
pile مقدار زیاد کرک
pile up <idiom> روی هم قرار دادن
pile گوشت فرش [قسمت آزاد نخ در بالای گره است و ارتفاع آن بسته به نوع و محل بافت فرش از چند میلیمتر تا چند سانتیمتر می رسد.]
pile خامه فرش
pile کرک
pile سد موج شکن
to pile it on اغراق گفتن
pile-up انباشتگی کارهای عقب افتاده
pile-up تراکم کار
pile کپه
pile خواب پارچه
pile توده
pile کومه
Act your age [and not your shoe size] ! به سن خودت رفتار بکن ! [مثل بچه ها رفتار نکن !]
uranium pile مشعل اورانیومی
uranium pile مشعل هسته اتمی
pile-ups تصادف چند ماشین
pile-ups انباشتگی کارهای عقب افتاده
bearing pile تکیه گاه پایه کوب
atomic pile واکنشگاه اتمی
bored pile شمع درجا
pile height ارتفاع پرز [این ارتفاع یکی از عوامل تعیین کننده قیمت و کیفیت فرش است.]
silk pile خامه ابریشمی
silk pile پرز ابریشمی
loop pile پرزهای حلقوی [این نوع پرز توسط بافت های ماشینی مثل فرش ماشینی بوجود آمده و به هر دو صورت ترکی و فارسی بافته می شود. اگر حلقه ها پس از اتمام کار بریده نشوند به آن پرز حلقوی می گویند. همانند سطح حوله.]
bale of pile عدل کرک
bale of pile عدل خامه
make a pile <idiom> پول هنگفتی به جیب زدن
make a pile <idiom> بار خود را بستن
pile hammer چکش شمع کوب
pile-ups تراکم کار
unspun pile [خامه و پرز کم تاب یا بدون تاب]
to pile up or on the agony شرح اندوه یا سختی ای رازیادترکردن
pile cap کلاهک شمع
pile helmet کلاهکی که سر شمعها را می پوشاند تا در موقع چکش کاری صدمهای وارد نیاید
pile plank سپر
pile planking سپرکوبی
pile planking دیوار سپر فولادی
pile bent خرک
pile bent پایه
raking pile شمع پشتبند
sand pile توده ماسه
sand pile توده شن
screw pile شمع پیچی
pile cap دال بتنی که سر شمعها را می پوشاند
pile head قسمت فوقانی شمع
pile group دسته شمعهائی که سر انها رادال بتنی می پوشاند
pile driver تیرکوب
pile driver ماشین یا دستگاه بلندکردن الوار
pile driver شمعکوب
pile driving شمعکوبی کردن
pile dwelling ابسرا
pile engine شمعکوب
pile foot قسمت تحتانی شمع
pile foundation شالوده شمعی
pile foundation شمع پی
pile foundation فونداسیون ستون
sheet pile سپر فولادی برای ساختمانهای ابی
nuclear pile پیل هستهای
driven pile شمع کوبیده
cross or pile شیر یا خط
storage pile انبار مصالح در کارگاه
concrete pile شمع بتنی
concrete pile پایه بتونی
timber pile پایه چوبی
to make a pile پول بسیار اندوختن
to pile arms چاتمه زدن
to pile up a ship کشتی را بخاک نشاندن
dry pile پیل خشک
pile head سر شمع
foundation pile میله هایی که در فونداسیون قرار می گیرد
dry pile باطری قلمی
king pile تیری که قبل از شروع حفاری به منزله شمع در وسط شیارمیکوبند
head of a pile سر شمع
friction pile شمع اصطکاکی
f. pile or pyre توده هیزم که مرده راروی ان میسوزانند
foundation pile تیر فونداسیون
friction pile شمع مالشی
carbon pile regulator نافم کربنی
pile driving appartus ماشین شمعکوبی
double-pile house خانه دو خوابه
steam pile driver شمعکوب بخاری
steam pile driver دنگ بخاری
end bearing pile شمع نوک تیز
carbon pile voltage regulator تنظیم کننده ولتاژ زغالی
To make money. To make ones pile. پول درآوردن ( ساختن )
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com