English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English Persian
small hand cultivator ماشینشخمزنیکوچکدستی
Other Matches
cultivator برزگر
cultivator کشتکار
cultivator مزارع
cultivator ماشین شخم زنی وعلف هرزه کنی
cultivator's mallet کلوخ کوب
flame cultivator دستگاه مخصوص سوزاندن علف
pass from hand to hand ترتب ایادی
to shuffle from hand to hand دست بدست کردن
Hand to hand fighting جنگ تن به تن
It's too small آن خیلی کوچک است.
small کوچک
small بزرگ نه
small جزیی
small کوچک شدن یاکردن
small دون
small جزئی کم
small غیر مهم
small پست
small محقر خفیف
small کم
small خرده
small ad تبلیغ
small ریز
he has a small p in shimran او ملک کوچکی درشمیران دارد
to grind small خوب نرم کردن
small change پول خرد
small change کم اهمیت
small-town کم سروصدا
small change کم ارزش
small-town وابسته به شهرهای کوچک
small change ناچیز
small-town شهرستانی
small business تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
small businessman تاجرشرکتهایکوچک
money of small d. پول خرد
great and small خردوبزرگ
small blade تیغکوچک
small hours سحرگاهان
Just a small portion. یک پرس کوچک
I'd like some small change. من قدری پول خرد میخواهم.
a small car یک اتومبیل کوچک
I have no small change. من پول خرد ندارم.
small fry <idiom> شخص غیر مهم ،جوانان
small beer ابجو پست وکم الکل
This position is much too small for me . این سمت برای من خیلی کوچک است
My salary is too small for me . کمترین توجهی نکرد
the small hours ساعات بعد از نیمه شب
small screen صفحهتلویزیون
small minded کوته نظر
small tool ابزار کوچک
small lot نوبه کم تعداد
small letters حروف کوچک چون bوa
small letter حرف ریز
small intestine روده باریک
small intestine معاء دقاق
small intestine روده کوچک
small hours ساعات عبادت صبحگاهی
small gross قراص کوچک
small game پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
small game پرندگان وپستانداران شکاری کوچک
small lot نوبهای که تعداد مهمات یا خرج ان کم است
small merchants کسبه جزء
small timer ادم بی اهمیت
small stuff ریسمان
small stuff طناب نازک
small sircraft هواپیمای کوچک
small shot ساچمه
small ship کشتی کوچک یا با طول کم
small print حروف چاپی ریز
small print چاپ ریز
small potato ادم یا چیز بی اهمیت
small minded دارای ذوق واستعداد محدود
small farmers کشاورزان خرد یا کم مایه
small detail جزء کوچک
small craft کشتیهای کوچک ضتی ب
small ale ابجو ابکی وارزان
they sing small now اکنون دیگر صداشان در نمیاید
they sing small now دیگر جیک نمیزنند
they sing small now سرافکنده شده اند
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
live in a small way با قناعت زندگی کردن
small truck کامیون کوچک
to live in a small way با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
it is ridiculously small بقدری کوچک است که ادم خنده اش میگیرد
small beam تیرچه
small ball پرتاب بی حالت
small beer چیز بی اهمیت
small craft کرجی ها
small cloths نیم شلواری
small cloths جامه بچگانه
small clothes جامه بچه گانه
small clothes نیم شلواری
small claim ادعانامه یا تقاضای خسارتی که مبلغ ان از 00001 ریال کمتر است
small circle دایره صغیره
small circle دایره صغیره سماوی
small bore جنگ افزار کالیبر کوچک
small bells زنگوله
he has small greek کمی یونانی میداند
small scale بمقیاس کم
small-time بی اهمیت
small-time ناچیز
small time بی اهمیت
small time ناچیز
small scale طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
a small grimace شکلک [به خاطر قهر بودن]
small-scale طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
small arms سلاحهای سبک
small arms جنگ افزارسبک یا کالیبر کوچک
small talk حرف بیهوده زدن
small arms سلاحهای کالیبر کوچک
a small grimace اخم
small scale مقیاس کوچک
a small grimace معوج سازی [صورت]
small-minded کوته نظر
small scale بمقدار کم
small-scale بمقیاس کم
No small number of ... تعداد زیادی [از مردم]
small-scale مقیاس کوچک
small fry کوچک
small fry بچگانه
small-scale بمقدار کم
small talk حرف مفت
small drawstring bag کیفکوچککیسهای
small-minded opinions عقاید کوته نظر
small claims court دادگاه دعاوی کوچک
a building of small scale عمارت کوچک
small business computer کامپیوتر کوچک تجاری
small scale integration قطعه
his face is p with small pox رویش ازابله پرازچاله است
small reservoir at well top منبع
small piece of brick کلوک
small pieces of bread خرده یاریزه نان
The ring is too small for my finger. انگشتر به انگشتم ( دستم ) نمی رود
small detached house خانهتکیکوچک
small scale industry صنعت به مقیاس کوچک
I asked for a small portion. من یک پرس کوچک سفارش دادم.
small scale integration مجتمع سازی در مقیاس کوچک
small country town شهرستان کوچک
small earthen pot دیزی
She is svelt . she has a small waist . دختر کمر باریکی است
small craft warning پرچم قرمز یا چراغ قرمزبعلامت باد شدید و دریای خطرناک
small pair of compasses پرگاره
small computer system interface میانجی سیستم کامپیوتری کوچک
Do not entrust great affairs to the small. <proverb> به خردان مفرماى کار درشت .
small computer systems interface واسط موازی سریع استاندارد , برای اتصال کامپیوتر به وسایل جانبی
Trifling ( small) happenings of life . اتفاقات ( وقایع )کوچک زندگی
Fancy meeting you here ! this is indeed a small woeld ! this is pleasant surprise ! شما کجا اینجا کجا !
to hand down بدوره بعدانتقال دادن
near at hand دم دست
near at hand در دسترس
to hand over واگذارکردن
to hand out از پنجره اویزان کردن
to hand down بارث گذاشتن
near at hand نزدیک
to hand دردسترس
hand over تفویض کردن
to hand over تحویل دادن
to take in hand دردست گرفتن
to take in hand بعهده گرفتن
hand saw اره دستی
hand to hand رزم نزدیک رزم تن به تن
on the one hand <adv.> یکی انکه
hand-to-hand نزدیک
hand-to-hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand-to-hand دردسترس
hand-to-hand دست به یقه
hand-to-hand دسته و پنجه نرم کردن
hand-to-hand رزم نزدیک رزم تن به تن
hand saw اره قد کن
hand to hand دسته و پنجه نرم کردن
under hand درنهان به پنهانی
in hand گذاشتن گوی بیلیارد در نقطه دلخواه محدوده
in hand در جریان
in hand در دست اقدام
under the hand of به امضای
under the hand of hand به امضای .....
hand to hand نزدیک
hand to hand دست بدست یکدیگر مجاور
hand to hand دردسترس
hand to hand دست به یقه
hand کمک
hand یاری دادن
hand دست به دست کردن
hand خطای دست
hand میلههای تسخیرشده حریف در پایان
hand تغییروضع و فرصت برای کسب امتیاز
hand وضعی که بتوان گوی اصلی بیلیاردرا در هر نقطه گذاشت
hand بردن مسابقه اسب دوانی با فاصله مناسب مجموع چهارتایی پیکان
hand امضا
hand دستخط
hand نفر
hand کمک کردن بادست کاری را انجام دادن یک وجب
little hand عقربه کوچک [ساعت]
hand دست
hand عقربه
hand دسته دستخط
hand خط
hand شرکت
hand دخالت کمک
hand طرف
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com