English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 197 (10 milliseconds)
English Persian
small hours ساعات عبادت صبحگاهی
small hours سحرگاهان
Search result with all words
the small hours ساعات بعد از نیمه شب
Other Matches
off hours ساعات فراغت
off hours ساعات بیکاری
at all hours <adv.> هر بار
at all hours <adv.> همیشه
at all hours <adv.> درهمه اوقات
hours 06 دقیقه
some two hours یک دو ساعتی
hours مدت کم
hours وقت
hours ساعت
lighting hours زمان روشنایی یا سوختن
leisure hours ساعات فراغت یا بیکاری هنگام فرصت
keep good hours زود خوابیدن و زود برخاستن
man hours نفر در ساعت
keep early hours زود خوابیدن و زود برخاستن
keep late hours دیر خوابیدن و دیر برخاستن
keep bad hours دیر خوابیدن و دیر برخاستن
impatient hours ساعات نا شکیبایی یا بی صبری
idle hours ساعتهای بیکاری
hours of worship ساعات پرستش یا نماز
hours of business ساعتهای کاری
keep regular hours ساعات خواب و بیداری منظم داشتن
dead hours ساعات خاموشی در شب ساعات خاموشی شبانه
to keep late hours دیر برخاستن
office hours ساعات اداری
During the rush hours. درساعات شلوغی [پر رفت وآمد پر ترافیک]
vacant hours ساعات بیکاری یا فراغت
to keep late hours دیر خوابیدن
waking hours ساعات بیداری
kilowatt hours کیلووات در ساعت
to keep regular hours هر کاری را درساعت معین کردن
thoughtful hours ساعات تفکر
thoughtful hours ساعات فکر
licensing hours زمان مجاز
opening hours ساعاتی که بانک، کتابخانه و سایر مراکز باز می شود.
visiting hours ساعات ملاقات
Outside office hours. خارج از وقت اداری
silent hours ساعات خواب
office hours ساعات کار
dead hours ساعات خاموشی در شب
canonical hours ساعات رسمی نماز یا عقد
business hours ساعت کاری
man-hours نفرساعت
hours of labor ساعات کار
man-hours جمع تعداد ساعات کار
out of [outside] office hours خارج از ساعات اداری
business hours ساعت اداری
keep late hours دیر خوابیدن و دیر بیدار شدن
We had to queue [line] up for three hours to get in. ما باید سه ساعت در صف می ایستادیم تا برویم تو.
I areraged six hours a day. روی هم رفته روزی شش ساعت کار کردم.
Far into the night . Into the early hours. تا دم دمهای صبح
To keep late nights [hours] شب زنده داری کردن
Pleasant hours fly fast. <proverb> لحظات خوش زود می گذرد.
pleasant hours fly fast. <proverb> عمر اگر خوش گذرد زندگی نوح کم است.
The reporter was held at the checkpoint for several hours. خبرنگار چندها ساعت در محل بازرسی معطل شد.
The library is the obvious place for the after-dinner hours. کتابخانه جایی بدیهی برای ساعت پس از شام است.
The capacity of a battery is typically expressed in milliamp-hours. ظرفیت باتری به طور معمول در میلی آمپر در ساعت بیان می شود.
small ad تبلیغ
small بزرگ نه
small کم
It's too small آن خیلی کوچک است.
small جزیی
small غیر مهم
small پست
small جزئی کم
small دون
small محقر خفیف
small ریز
small خرده
small کوچک
small کوچک شدن یاکردن
I worked ten hours a day this week and my boss bit my head off for not doing my share of the work! من این هفته روزی ده ساعت کار کردم، اما رئیسم بخاطر کم کاری توبیخم کرد!
I'd like some small change. من قدری پول خرد میخواهم.
Just a small portion. یک پرس کوچک
small blade تیغکوچک
to grind small خوب نرم کردن
small business تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
No small number of ... تعداد زیادی [از مردم]
they sing small now سرافکنده شده اند
they sing small now دیگر جیک نمیزنند
they sing small now اکنون دیگر صداشان در نمیاید
small truck کامیون کوچک
small tool ابزار کوچک
small timer ادم بی اهمیت
small stuff ریسمان
small stuff طناب نازک
small sircraft هواپیمای کوچک
small shot ساچمه
to live in a small way با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
a small car یک اتومبیل کوچک
small screen صفحهتلویزیون
small businessman تاجرشرکتهایکوچک
I have no small change. من پول خرد ندارم.
My salary is too small for me . کمترین توجهی نکرد
This position is much too small for me . این سمت برای من خیلی کوچک است
small fry <idiom> شخص غیر مهم ،جوانان
a small grimace اخم
small-town کم سروصدا
small-town شهرستانی
small-town وابسته به شهرهای کوچک
small change ناچیز
small change کم اهمیت
small change کم ارزش
small change پول خرد
a small grimace معوج سازی [صورت]
a small grimace شکلک [به خاطر قهر بودن]
small ship کشتی کوچک یا با طول کم
small time ناچیز
money of small d. پول خرد
great and small خردوبزرگ
he has a small p in shimran او ملک کوچکی درشمیران دارد
he has small greek کمی یونانی میداند
small fry کوچک
it is ridiculously small بقدری کوچک است که ادم خنده اش میگیرد
live in a small way با قناعت زندگی کردن
small ale ابجو ابکی وارزان
small ball پرتاب بی حالت
small beam تیرچه
small beer چیز بی اهمیت
small beer ابجو پست وکم الکل
small bells زنگوله
small bore جنگ افزار کالیبر کوچک
small circle دایره صغیره سماوی
small circle دایره صغیره
small claim ادعانامه یا تقاضای خسارتی که مبلغ ان از 00001 ریال کمتر است
small fry بچگانه
small talk حرف بیهوده زدن
small time بی اهمیت
small-time ناچیز
small-time بی اهمیت
small-minded کوته نظر
small scale بمقدار کم
small scale بمقیاس کم
small scale مقیاس کوچک
small scale طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
small-scale بمقدار کم
small-scale مقیاس کوچک
small-scale طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
small arms سلاحهای سبک
small arms جنگ افزارسبک یا کالیبر کوچک
small arms سلاحهای کالیبر کوچک
small talk حرف مفت
small clothes نیم شلواری
small clothes جامه بچه گانه
small gross قراص کوچک
small game پرندگان وپستانداران شکاری کوچک
small game پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
small lot نوبه کم تعداد
small intestine روده کوچک
small intestine معاء دقاق
small intestine روده باریک
small letter حرف ریز
small letters حروف کوچک چون bوa
small lot نوبهای که تعداد مهمات یا خرج ان کم است
small merchants کسبه جزء
small minded کوته نظر
small minded دارای ذوق واستعداد محدود
small-scale بمقیاس کم
small potato ادم یا چیز بی اهمیت
small print چاپ ریز
small farmers کشاورزان خرد یا کم مایه
small detail جزء کوچک
small cloths جامه بچگانه
small cloths نیم شلواری
live in a small way بدون سر و صدا زندگی کردن
small print حروف چاپی ریز
small craft کرجی ها
small craft کشتیهای کوچک ضتی ب
small country town شهرستان کوچک
small hand cultivator ماشینشخمزنیکوچکدستی
I asked for a small portion. من یک پرس کوچک سفارش دادم.
small pair of compasses پرگاره
small piece of brick کلوک
small pieces of bread خرده یاریزه نان
small earthen pot دیزی
small claims court دادگاه دعاوی کوچک
small business computer کامپیوتر کوچک تجاری
small reservoir at well top منبع
small scale industry صنعت به مقیاس کوچک
small scale integration مجتمع سازی در مقیاس کوچک
small scale integration قطعه
small-minded opinions عقاید کوته نظر
his face is p with small pox رویش ازابله پرازچاله است
She is svelt . she has a small waist . دختر کمر باریکی است
small detached house خانهتکیکوچک
a building of small scale عمارت کوچک
small drawstring bag کیفکوچککیسهای
small craft warning پرچم قرمز یا چراغ قرمزبعلامت باد شدید و دریای خطرناک
The ring is too small for my finger. انگشتر به انگشتم ( دستم ) نمی رود
small computer systems interface واسط موازی سریع استاندارد , برای اتصال کامپیوتر به وسایل جانبی
Trifling ( small) happenings of life . اتفاقات ( وقایع )کوچک زندگی
Do not entrust great affairs to the small. <proverb> به خردان مفرماى کار درشت .
small computer system interface میانجی سیستم کامپیوتری کوچک
Fancy meeting you here ! this is indeed a small woeld ! this is pleasant surprise ! شما کجا اینجا کجا !
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com