Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English
Persian
small scale integration
مجتمع سازی در مقیاس کوچک
small scale integration
قطعه
Other Matches
medium scale integration
مدار مجتمع با دو قطعه
very large scale integration
مجتمع سازی در مقیاس بسیار بزرگ
very large scale integration
قطعه
wafer scale integration
یک قطعه بزرگ که از مدارهای مجتمع کوچکتر تشکیل شده است که بهم وصل هستند
medium scale integration
مجتمع سازی در مقیاس متوسط
large scale integration
مجتمع سازی در مقیاس بزرگ
ultra large scale integration
مجتمع سازی در مقیاس ماوراء بزرگ
super large scale integration
قط عه
small-scale
بمقدار کم
small-scale
مقیاس کوچک
small-scale
بمقیاس کم
small scale
طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
small scale
مقیاس کوچک
small scale
بمقیاس کم
small scale
بمقدار کم
small-scale
طبلک کوچک مقیاس نقشه مقیاس کوچک
a building of small scale
عمارت کوچک
small scale industry
صنعت به مقیاس کوچک
integration
یکی کردن و بهم پیوستن پیوستگی اجزاء
integration
یکپارچگی اتحاد عناصر مختلف اجتماع
integration
انضمام
integration
مجتمع سازی
integration
انجام چندین عمل با هم
integration
انتگرال گیری
integration
یکپارچگی
integration
ائتلاف
social integration
یکپارچگی اجتماعی
vertical integration
ادغام عمودی
seamless integration
فرایندشامل کردن وسیله بانرم افزارجدیددر سیستم بدون مشکل
economic integration
یکپارچگی اقتصادی
economic integration
همبستگی اقتصادی
integration by parts
انتگرال گیری جز به جز
[فیزیک]
radius of integration
شعاع ترکیب عمل جنگ افزارهای معمولی با جنگ افزار اتمی
integration by parts
انتگرال گیری جز به جز
[ریاضی]
horizontal integration
تمرکز افقی
personality integration
یکپارچگی شخصیت
variable of integration
متغیر انتگرال
[ریاضی]
horizontal integration
انضمام افقی
Constant of integration
ثابت انتگرال گیری
[ریاضی]
horizontal integration
ادغام افقی
double integration method
روش انتگرال دوبل
rate integration gyro
ژایرویی با یک درجه ازادی که محور خروجی ان با مایع چسبناکی به محور دوران متصل شده
battery integration end radar display
equipment
battery integration end radar display
وسایل توزیع اتش الکترونیکی پدافند هوایی و رادارهای مربوطه
small
غیر مهم
small
دون
small
خرده
small
ریز
small
جزئی کم
small
جزیی
small
کم
small
بزرگ نه
small
کوچک شدن یاکردن
small
پست
small
محقر خفیف
small
کوچک
small ad
تبلیغ
It's too small
آن خیلی کوچک است.
small game
پرندگان وپستانداران شکاری کوچک
small bells
زنگوله
small beer
ابجو پست وکم الکل
small beer
چیز بی اهمیت
small beam
تیرچه
small ball
پرتاب بی حالت
small ale
ابجو ابکی وارزان
small bore
جنگ افزار کالیبر کوچک
small circle
دایره صغیره سماوی
small circle
دایره صغیره
small fry
<idiom>
شخص غیر مهم ،جوانان
small detail
جزء کوچک
small craft
کشتیهای کوچک ضتی ب
small craft
کرجی ها
small cloths
نیم شلواری
small clothes
جامه بچه گانه
small clothes
نیم شلواری
small claim
ادعانامه یا تقاضای خسارتی که مبلغ ان از 00001 ریال کمتر است
a small car
یک اتومبیل کوچک
small farmers
کشاورزان خرد یا کم مایه
it is ridiculously small
بقدری کوچک است که ادم خنده اش میگیرد
a small grimace
معوج سازی
[صورت]
a small grimace
شکلک
[به خاطر قهر بودن]
No small number of ...
تعداد زیادی
[از مردم]
he has small greek
کمی یونانی میداند
he has a small p in shimran
او ملک کوچکی درشمیران دارد
a small grimace
اخم
live in a small way
با قناعت زندگی کردن
I'd like some small change.
من قدری پول خرد میخواهم.
Just a small portion.
یک پرس کوچک
the small hours
ساعات بعد از نیمه شب
small cloths
جامه بچگانه
small hours
سحرگاهان
I have no small change.
من پول خرد ندارم.
live in a small way
بدون سر و صدا زندگی کردن
great and small
خردوبزرگ
small game
پرندگان و حیوانات کوچک که برای تفریح شکار می شوند
small gross
قراص کوچک
small-town
وابسته به شهرهای کوچک
small-town
شهرستانی
small-town
کم سروصدا
small blade
تیغکوچک
small stuff
طناب نازک
small sircraft
هواپیمای کوچک
small shot
ساچمه
small ship
کشتی کوچک یا با طول کم
small change
ناچیز
small change
کم اهمیت
small timer
ادم بی اهمیت
small tool
ابزار کوچک
small truck
کامیون کوچک
they sing small now
دیگر جیک نمیزنند
to grind small
خوب نرم کردن
to live in a small way
با هزینه کم و بی سر وصدازندگی کردن
small change
پول خرد
small change
کم ارزش
small business
تجارتوشرکتکوچککهتعدادکارمندانآنزیادنیست
small businessman
تاجرشرکتهایکوچک
small lot
نوبهای که تعداد مهمات یا خرج ان کم است
small lot
نوبه کم تعداد
small letters
حروف کوچک چون bوa
small letter
حرف ریز
small intestine
روده باریک
small intestine
معاء دقاق
small intestine
روده کوچک
small hours
ساعات عبادت صبحگاهی
This position is much too small for me .
این سمت برای من خیلی کوچک است
My salary is too small for me .
کمترین توجهی نکرد
small screen
صفحهتلویزیون
they sing small now
اکنون دیگر صداشان در نمیاید
small print
حروف چاپی ریز
small print
چاپ ریز
small potato
ادم یا چیز بی اهمیت
small minded
دارای ذوق واستعداد محدود
small minded
کوته نظر
small merchants
کسبه جزء
small stuff
ریسمان
money of small d.
پول خرد
small time
بی اهمیت
small-time
بی اهمیت
small arms
سلاحهای کالیبر کوچک
small talk
حرف مفت
small arms
جنگ افزارسبک یا کالیبر کوچک
small arms
سلاحهای سبک
small-minded
کوته نظر
small talk
حرف بیهوده زدن
small fry
کوچک
small fry
بچگانه
small time
ناچیز
they sing small now
سرافکنده شده اند
small-time
ناچیز
small detached house
خانهتکیکوچک
small hand cultivator
ماشینشخمزنیکوچکدستی
small craft warning
پرچم قرمز یا چراغ قرمزبعلامت باد شدید و دریای خطرناک
small piece of brick
کلوک
small earthen pot
دیزی
small pieces of bread
خرده یاریزه نان
small reservoir at well top
منبع
The ring is too small for my finger.
انگشتر به انگشتم ( دستم ) نمی رود
small business computer
کامپیوتر کوچک تجاری
small claims court
دادگاه دعاوی کوچک
I asked for a small portion.
من یک پرس کوچک سفارش دادم.
She is svelt . she has a small waist .
دختر کمر باریکی است
small drawstring bag
کیفکوچککیسهای
small pair of compasses
پرگاره
small-minded opinions
عقاید کوته نظر
small country town
شهرستان کوچک
his face is p with small pox
رویش ازابله پرازچاله است
small computer system interface
میانجی سیستم کامپیوتری کوچک
small computer systems interface
واسط موازی سریع استاندارد , برای اتصال کامپیوتر به وسایل جانبی
Trifling ( small) happenings of life .
اتفاقات ( وقایع )کوچک زندگی
Do not entrust great affairs to the small.
<proverb>
به خردان مفرماى کار درشت .
Fancy meeting you here ! this is indeed a small woeld ! this is pleasant surprise !
شما کجا اینجا کجا !
scale down
کاهش تدریجی
z scale
مقیاس " زی "
t scale
مقیاس T
to scale down
پایین اوردن ومطابق مقیاس قراردادن
scale value
ارزش مقیاسی
scale up
افزایش مقیاس
scale up
افزایش به نسبت ثابت
scale up
افزایش
to scale up or down
مقیاس چیزیرابزرگتر یاکوچکتر کردن
scale down
کاهش مقیاس
scale down
کاهش
scale
مقیاس گذاشتن
y scale
در عکس هوایی مایل مقیاسی خطی است که موازی با خط محوراصلی عرضها کشیده میشود
x scale
در عکس هوایی مایل مقیاس خطی است که موازی با خط افق حقیقی عکس کشیده میشودc
two scale
دو مقیاسی
two scale
دودویی
z scale
نوعی مقیاس خطی روی عکس هوایی مورب که برای اندازه گیری ارتفاع اشیاء به کار می رود
scale down
به نسبت ثابت
x scale
مقیاس طولی عکس
scale
ن
scale
شاخص
scale
ستون درجه رسوب جدار داخلی دیگ بخارناو
scale
جدول
k scale
مقیاس ک
scale
ترازو
scale
قپان
scale
مقیاس نقشه
f scale
مقیاس اف
scale
میزان مقیاس درجه
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com