English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 143 (8 milliseconds)
English Persian
snow blindness برف کور
snow blindness برف کوری
Other Matches
blood snow [watermelon snow] [red snow] برف سرخ [برف با خون]
The snow doesn't stay on the ground. [The snow doesn't stick.] [American English] , [The snow doesn't settle.] [British English] برف روی زمین نمی ماند.
blindness کوری
blindness بی بصیرتی
blindness نابینایی
blindness ندیدن
Blindness is better than ignorance. <proverb> کورى به از نادانى .
cortical blindness نابینایی مغزی
day blindness روز کوری
moon blindness روز بینی
moon blindness شبکوری
mind blindness کوری ادراکی
night blindness شب کوری
moon blindness اماس نوبتی در چشم اسب
psychic blindness نابینایی روانی
functional blindness نابینایی کارکردی
day blindness روزکوری
color blindness رنگ کوری
violet blindness بنفش کوری
colour blindness کوررنگی
word blindness واژه کوری
word-blindness واژه کوری
river blindness رجوع شود به onchocerciasis
Color blindness کوررنگی
flash blindness کوری حاصله از نگاه کردن به برق ترکش اتمی
chess blindness کوری شطرنجی
red green blindness رنگ کوری سبز- قرمز
total color blindness رنگ کوری کامل
blue yellow blindness رنگ کوری ابی- زرد
partial color blindness رنگ کوری ناقص
There was a heavy fall of snow (snow-fall). برف سنگینی بارید
to d. with snow ازبرف
to d. with snow پوشاندن
snow under شکست فاحش خوردن
snow under بیش ازحدتوانایی در کاری مستغرق شدن
snow under مستغرق ساختن
snow under <idiom> قبول چیزی که نمیتوان از آن مراقبت کرد
snow course برف راهه
snow برف باریدن
snow برف امدن
snow پوشاندن کامل صفحه رادار باتولید پارازیت
snow برفک
snow واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snow برف
snow برفک روی صفحه تلویزیون [اصطلاح روزمره]
snow shoe برفی
snow line خطی که حدبرف همیشگی رامعین میکند
snow machine ماشین ایجاد کننده برف مصنوعی
snow white مثل برف سفید اسم خاص
snow plough برف روب
snow white سفید یکدست
snow plough برف پران
to crust [snow] تشکیل دادن به پوسته سخت [برف]
snow plough برف پاک کن
snow shoe کفش
snow tire تایریخ شکن
snow survey برفسنجی
snow storm کولا ک برف
snow shovel پارو
snow tire لاستیک مخصوص حرکت روی برف تایر زمستانی
surmounted with snow پوشیده از برف
snow guard محافظبرف
packed snow برف فشرده شده
cloggy snow برف چسبناک
snow tractor تراکتور برف
snow geese غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
snow thrower برف خور
snow job <idiom> لاف استادی زدن
snow job <idiom> لاف زدن
to shovel snow با بیل برف کندن
Snow thaws. برف آب می شود
snow shower بارشبرف
intermittent snow بارشمتناوببرف
continuous snow بارشبرفدائمی
snow line خط برف
snow goose غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
new fallen snow برف تازه
snow berry گل برف
snow berry گل مروارید
snow blind برف کور
snow blind برف کوری
snow blink تکههای ابر سفید در اسمان یا صفحه رادار
snow boot پوتین برف یا اسکی
snow bound دچار برف
snow bound بازمانده از زفتن بواسطه برف
snow capped دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
snow cave اتاق برفی
snow slip بهمن
snow devil بهمن
snow-white سفید
snow-white برفام
snow-white سفید برفی
snow-capped دارای قله پوشیده از برف
accumulation of snow توده برف
corn snow تگرگ
corn snow برف تگرگی
corn snow برف شکری
corn snow برفی که دانه بندی درشت دارد
granular snow برف سفت با دانههای درشت
snow grouse بعدا پرسیده شود
snow charge بار برف
snow fence حفاظ برف
snow flake برف دانه
snow flake برف ریزه
snow flake یکجور گل حسرت
snow gage برفسنج
snow gauge برف سنج
snow leopard یوز پلنگ
snow goggles عینک توفان
snow goggles عینک افتابگیر
snow job ماست مالی
snow gun ماشین ایجادکننده برف مصنوعی
snow inlet دریچه ریزش برف
snow flake دانه برف
snow job سرهم بندی
snow ball با گلوله برف زدن
snow clad برف پوشیده
snow ball گلوله برف
snow clad پر برف
snow clad برف پوش
snow lily بنفشه گل سفیدوحشی
snow covers برف پشته
snow drift توده برف
snow drift برف انبار
snow farming اماده کردن پیست اسکی
snow fence دیواره برفگیر
I've shoveled snow all the morning. من تمام صبح برف پارو کردم.
to stamp the snow off your boots با کوبیدن پا برف را از چکمه ها پاک کردن
The snow is more than a meter deep. برف یک متر بلندیش است.
effective snow melt برف ذوب شده موثر در جریان رودخانه
We had a light fall of snow. برف سبکی بارید
snow ball tree گل بدماغ
snowplough [ snow-clearer] برف روب [آلت برف پاک کن ]
measurement of snowfall: snow gauge اندازهگیریمقداربارشباران
half a metre deep in snow نیم متر زیر برف
snow blower [rotary snowplough] برف خور
The snow crunched [scrunched] underfoot. برف زیر پاهایم [پاهایمان] خرد شد.
The driver coaxed his bus through the snow. راننده با دقت اتوبوس را از توی برف راند .
ablation [melting of snow or ice] گداز [آب شدن] [سطح کوه یخ یا برف]
heavy drifting snow at ground level بارشبرفسنگیندرسطحزمین
slight drifting snow at ground level بارشبرفاندکدرسطحزمین
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com