Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 147 (10 milliseconds)
English
Persian
snow blower
[rotary snowplough]
برف خور
Other Matches
blood snow
[watermelon snow]
[red snow]
برف سرخ
[برف با خون]
The snow doesn't stay on the ground.
[The snow doesn't stick.]
[American English]
,
[The snow doesn't settle.]
[British English]
برف روی زمین نمی ماند.
blower
دمنده وزنده
blower
دم
blower
دمنده
[دستگاه بادزن]
blower
نوعی کمپرسور گریز از مرکز
blower
پنکه
blower
دستگاه دمنده
blower
ماشین مخصوص دمیدن
blower
کسی یا چیزی که بدمد یابوزد
blower
وزنده
blower
دمنده
blower
هواکش
blower
پنکه
blower
فن
blower
ذوب کننده
blower
ونتیلاتور
forage blower
دستگاهمکندهعلوفه
blower motor
موتورخنککننده
gas blower
دمنده گاز
glass blower
شیشه گر
evaporator blower
وزندهبخار
power blower
دمنده برقی
heating blower
دمنده ی حرارتی
shoot blower
دمنده دوده کشتی
shoot blower
دوده پاک کن دودکش ناو
cabin blower
در بعضی هواپیماهاکوپروسوری برای حفظ فشارکابین بالاتر از فشار محیط
blower engine
ماشین دمنده
fan blower
بادزن مکانیکی یاماشینی
cooling blower
دمنده هوای سرد
There was a heavy fall of snow (snow-fall).
برف سنگینی بارید
blower tupe supercharger
دمنده
gas engine blower
دمنده موتور گازی
blower tupe supercharger
سوپر شارژر
high pressure blower
دمنده فشار قوی
snow
برفک
snow
برف امدن
snow
برف باریدن
snow under
<idiom>
قبول چیزی که نمیتوان از آن مراقبت کرد
snow under
بیش ازحدتوانایی در کاری مستغرق شدن
snow under
شکست فاحش خوردن
snow
برف
snow course
برف راهه
to d. with snow
پوشاندن
snow under
مستغرق ساختن
snow
واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
to d. with snow
ازبرف
snow
برفک روی صفحه تلویزیون
[اصطلاح روزمره]
snow
پوشاندن کامل صفحه رادار باتولید پارازیت
snow shoe
کفش
snow line
خطی که حدبرف همیشگی رامعین میکند
snow plough
برف روب
snow plough
برف پران
surmounted with snow
پوشیده از برف
snow plough
برف پاک کن
snow white
مثل برف سفید اسم خاص
snow white
سفید یکدست
snow machine
ماشین ایجاد کننده برف مصنوعی
snow shoe
برفی
snow shovel
پارو
snow storm
کولا ک برف
snow tire
لاستیک مخصوص حرکت روی برف تایر زمستانی
snow survey
برفسنجی
snow tire
تایریخ شکن
continuous snow
بارشبرفدائمی
snow tractor
تراکتور برف
snow geese
غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
to shovel snow
با بیل برف کندن
to crust
[snow]
تشکیل دادن به پوسته سخت
[برف]
packed snow
برف فشرده شده
intermittent snow
بارشمتناوببرف
snow guard
محافظبرف
snow shower
بارشبرف
Snow thaws.
برف آب می شود
snow job
<idiom>
لاف زدن
snow job
<idiom>
لاف استادی زدن
snow thrower
برف خور
cloggy snow
برف چسبناک
snow-white
سفید
snow berry
گل برف
snow berry
گل مروارید
snow blind
برف کور
snow blind
برف کوری
snow blindness
برف کور
snow blindness
برف کوری
snow blink
تکههای ابر سفید در اسمان یا صفحه رادار
snow boot
پوتین برف یا اسکی
snow bound
دچار برف
snow bound
بازمانده از زفتن بواسطه برف
snow capped
دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
snow cave
اتاق برفی
new fallen snow
برف تازه
snow slip
بهمن
snow-white
برفام
snow-white
سفید برفی
snow-capped
دارای قله پوشیده از برف
accumulation of snow
توده برف
corn snow
تگرگ
corn snow
برف تگرگی
corn snow
برف شکری
snow goose
غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
corn snow
برفی که دانه بندی درشت دارد
granular snow
برف سفت با دانههای درشت
snow grouse
بعدا پرسیده شود
snow devil
بهمن
snow charge
بار برف
snow clad
برف پوشیده
snow fence
دیواره برفگیر
snow inlet
دریچه ریزش برف
snow flake
برف ریزه
snow flake
یکجور گل حسرت
snow gage
برفسنج
snow gauge
برف سنج
snow job
ماست مالی
snow goggles
عینک توفان
snow goggles
عینک افتابگیر
snow leopard
یوز پلنگ
snow job
سرهم بندی
snow gun
ماشین ایجادکننده برف مصنوعی
snow flake
برف دانه
snow flake
دانه برف
snow clad
پر برف
snow clad
برف پوش
snow ball
با گلوله برف زدن
snow line
خط برف
snow covers
برف پشته
snow drift
توده برف
snow drift
برف انبار
snow farming
اماده کردن پیست اسکی
snow lily
بنفشه گل سفیدوحشی
snow fence
حفاظ برف
snow ball
گلوله برف
to stamp the snow off your boots
با کوبیدن پا برف را از چکمه ها پاک کردن
I've shoveled snow all the morning.
من تمام صبح برف پارو کردم.
We had a light fall of snow.
برف سبکی بارید
snow ball tree
گل بدماغ
snowplough
[ snow-clearer]
برف روب
[آلت برف پاک کن ]
The snow is more than a meter deep.
برف یک متر بلندیش است.
effective snow melt
برف ذوب شده موثر در جریان رودخانه
The driver coaxed his bus through the snow.
راننده با دقت اتوبوس را از توی برف راند .
measurement of snowfall: snow gauge
اندازهگیریمقداربارشباران
half a metre deep in snow
نیم متر زیر برف
The snow crunched
[scrunched]
underfoot.
برف زیر پاهایم
[پاهایمان]
خرد شد.
ablation
[melting of snow or ice]
گداز
[آب شدن]
[سطح کوه یخ یا برف]
slight drifting snow at ground level
بارشبرفاندکدرسطحزمین
heavy drifting snow at ground level
بارشبرفسنگیندرسطحزمین
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com