English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 133 (7 milliseconds)
English Persian
snow clad برف پوشیده
snow clad پر برف
snow clad برف پوش
Other Matches
blood snow [watermelon snow] [red snow] برف سرخ [برف با خون]
The snow doesn't stay on the ground. [The snow doesn't stick.] [American English] , [The snow doesn't settle.] [British English] برف روی زمین نمی ماند.
clad پوشاندن
clad ملبس
clad مزین
clad steel فولاد روکش شده
copper clad سیم مس اندود
clad steel فولاد نرم
iron clad زره مغناطیسی
armour clad زره پوش
iron clad زره پوش
iron clad اهنین
iron-clad روکش آهنی
steel clad زره پوش
armour clad زره دار
sky clad برهنه
rich clad جامه فاخر پوشیده
nickel clad sheet ورقه پوشش شده نیکلی ورق با پوشش نیکل
copper clad metal فلز روکش مسی
copper clad metal روکش مسی
There was a heavy fall of snow (snow-fall). برف سنگینی بارید
snow پوشاندن کامل صفحه رادار باتولید پارازیت
snow برفک
snow برف باریدن
snow برف
snow under مستغرق ساختن
snow under بیش ازحدتوانایی در کاری مستغرق شدن
snow under شکست فاحش خوردن
snow under <idiom> قبول چیزی که نمیتوان از آن مراقبت کرد
to d. with snow پوشاندن
to d. with snow ازبرف
snow course برف راهه
snow واسط نمایش داده شده به صورت روشن و خاموش وقتی که صفحه نمایش لکه دار میشود
snow برفک روی صفحه تلویزیون [اصطلاح روزمره]
snow برف امدن
snow white مثل برف سفید اسم خاص
snow shoe کفش
snow plough برف پاک کن
snow plough برف پران
snow ball با گلوله برف زدن
snow ball گلوله برف
snow storm کولا ک برف
snow shoe برفی
snow survey برفسنجی
snow machine ماشین ایجاد کننده برف مصنوعی
snow plough برف روب
snow shovel پارو
snow line خطی که حدبرف همیشگی رامعین میکند
snow tire تایریخ شکن
snow tire لاستیک مخصوص حرکت روی برف تایر زمستانی
snow line خط برف
snow white سفید یکدست
surmounted with snow پوشیده از برف
snow tractor تراکتور برف
snow geese غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
snow thrower برف خور
to shovel snow با بیل برف کندن
to crust [snow] تشکیل دادن به پوسته سخت [برف]
packed snow برف فشرده شده
cloggy snow برف چسبناک
continuous snow بارشبرفدائمی
intermittent snow بارشمتناوببرف
snow guard محافظبرف
snow shower بارشبرف
Snow thaws. برف آب می شود
snow job <idiom> لاف زدن
snow job <idiom> لاف استادی زدن
snow goose غاز آمریکای شمالی که پرهای سفیدی دارد.
new fallen snow برف تازه
snow berry گل برف
snow berry گل مروارید
snow blind برف کور
snow blind برف کوری
snow blindness برف کور
snow blindness برف کوری
snow blink تکههای ابر سفید در اسمان یا صفحه رادار
snow boot پوتین برف یا اسکی
granular snow برف سفت با دانههای درشت
snow slip بهمن
snow devil بهمن
snow-white سفید
snow-white برفام
snow-white سفید برفی
snow-capped دارای قله پوشیده از برف
accumulation of snow توده برف
corn snow تگرگ
corn snow برف تگرگی
corn snow برف شکری
corn snow برفی که دانه بندی درشت دارد
snow grouse بعدا پرسیده شود
snow bound دچار برف
snow lily بنفشه گل سفیدوحشی
snow flake برف دانه
snow flake برف ریزه
snow flake یکجور گل حسرت
snow gun ماشین ایجادکننده برف مصنوعی
snow gage برفسنج
snow gauge برف سنج
snow goggles عینک توفان
snow goggles عینک افتابگیر
snow inlet دریچه ریزش برف
snow job سرهم بندی
snow job ماست مالی
snow leopard یوز پلنگ
snow flake دانه برف
snow capped دارای قله پوشیده از برف برف پوشیده
snow charge بار برف
snow covers برف پشته
snow cave اتاق برفی
snow drift توده برف
snow bound بازمانده از زفتن بواسطه برف
snow drift برف انبار
snow farming اماده کردن پیست اسکی
snow fence دیواره برفگیر
snow fence حفاظ برف
The snow is more than a meter deep. برف یک متر بلندیش است.
I've shoveled snow all the morning. من تمام صبح برف پارو کردم.
to stamp the snow off your boots با کوبیدن پا برف را از چکمه ها پاک کردن
snow ball tree گل بدماغ
effective snow melt برف ذوب شده موثر در جریان رودخانه
We had a light fall of snow. برف سبکی بارید
snowplough [ snow-clearer] برف روب [آلت برف پاک کن ]
half a metre deep in snow نیم متر زیر برف
The snow crunched [scrunched] underfoot. برف زیر پاهایم [پاهایمان] خرد شد.
measurement of snowfall: snow gauge اندازهگیریمقداربارشباران
snow blower [rotary snowplough] برف خور
The driver coaxed his bus through the snow. راننده با دقت اتوبوس را از توی برف راند .
ablation [melting of snow or ice] گداز [آب شدن] [سطح کوه یخ یا برف]
slight drifting snow at ground level بارشبرفاندکدرسطحزمین
heavy drifting snow at ground level بارشبرفسنگیندرسطحزمین
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com