Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 97 (6 milliseconds)
English
Persian
snowy picture
صفحه نمایش پر از پارازیت
Other Matches
snowy
برفی
snowy
پوشیده از برف
snowy
سفیدهمچون برف
snowy
سفید
picture
نمایش
[فیزیک]
[ریاضی]
to picture
شرح دادن
[نمایش دادن]
[وصف کردن]
picture
که تولید تصویر میکند با روشن کردن فسفر پوشیده شده روی صفحه
picture
و یا تغییر شدت آن طبق سیگنال دریافتی
picture
تصویر چاپ شده یا رسم شده از شی یا صحنه
picture
دیدن شی یا صحنه
picture
حرکت اشعههای الکترون در تلویزیون
To be in the know . To be in the picture .
وارد بودن ( مطلع وآگاه )
self picture
خودانگاره
picture
کوچکترین واحد یا نقط ه روی صفحه نمایش که رنگ و شدت روشنایی آن قابل کنترل است
picture
الگوریتم فشرده سازی تصویر در سیستم ویدیوی DVI شرکت Intel
picture
تصویر
picture
عکس
picture
ارسال تصویر روی خط تلفن
picture
منظره
picture
سینما با عکس نشان دادن
picture
روشن ساختن
picture
نقاشی کردن
picture
تصور وصف
picture
مجسم کردن
picture
آنالیز اطلاعات یک تصویر با روشهای کامپیوتری یا الکترونیکی برای تامین تشخیص شی در تصویر
to picture to oneself
مجسم کردن
picture rail
قابعکس
You have come out well in this photo(picture).
ازمد افتادن
picture to oneself
پیش خود مجسم کردن
to picture to oneself
تصور کردن
the picture of joy
خوشی مجسم
the picture of joy
مظهر خوشی
string picture
روزنه کمان
picture writing
خط تصویری
picture writing
تصویر نگاری
picture window
پنجره دل باز وخوش منظره پنجره بزرگ
picture tube
لامپ تصویر
word picture
بیان یا شرح روشن
The picture is not straight .
عکس کج است ( راست قرار نگرفته )
put someone in the picture
<idiom>
شرایط را شرح دادن برای کسی
clear picture
تصویر شفاف
sharp picture
تصویر شفاف
clear picture
تصویر واضح
sharp picture
تصویر واضح
as pretty as a picture
<idiom>
مثل ماه شب چهارده
picture noise
پارازیت روی تمام صفحه نمایش
picture postcard
کارت پستال
the picture on the wall
این عکس روی دیوار
Heisenberg picture
نمایش هایزنبرگ
[فیزیک]
moving picture
فیلم سینما
picture gallery
نگارخانه
picture frequency
فرکانس تصویر
picture frequency
بسامد تصویر
picture frame
قاب عکس
picture element
عنصر تصویر
picture element
کوچکترین واحد یا نقط ه روی صفحه نمایش که رنگ و شدت روشنایی آن قابل کنترل است
picture element
سازه تصویر
picture book
کتاب عکس دار
noisy picture
تصویر همهمهای
fancy picture
عکس خیالی
living picture
نمایش یاتصویر برجسته
living picture
پرده نقاشی
folded picture
تصویر تا خورده
transter picture
عکس برگردان
motion picture
سینما
moving picture
سینما
picture gallery
اطاق نقاشی
picture graph
نمودار تصویری
picture hat
کلاه زنانه لبه پهن
picture point
نقطه نشانی یا نقطه بازرسی موجود در روی عکس هوایی
picture postcard
کارت پستال عکس دار
picture processing
پردازش تصویری
picture palace
سینما
picture palace
نمایش گاه تصاویر متحرک
picture screen
صفحه تصویر
picture signal
علامت تصویر
picture palace
جایگاه سینما
picture signal
سیگنال تصویر
picture theatre
جایگاه سینما
picture theatre
سینما نمایش گاه متحرک
magnetic picture recording
ضبط تصویر مغناطیسی
slow motion picture
تصویر با حرکت اهسته
I am in the dark. Iam not in the picture.
من در جریان نیستم
picture arrangement test
ازمون تنظیم تصویرها
picture interpretation test
ازمون تفسیر تصاویر
picture frustration test
ازمون ناکامی سنج تصویری
To draw a check ( picture ) .
چک ( عکس ) کشیدن
tricolor picture tube
لامپ تصویر سه لولهای
three gun picture tube
لامپ تصویر سه لولهای
to paint a rosy picture of something
امیدوارانه به چیزی
[موضوعی]
نگاه کردن
picture completion test
ازمون تکمیل تصویر
healy picture completion test
ازمون تکمیل تصاویر هیلی
symonds' picture study test
ازمون تفسیر تصاویرسایموندز
rozenzweig picture frustration study
ناکامی سنج مصورروزنزوایگ
make a picture story test
آزمون داستان سازی مصور
peabody picture vocabulary test
ازمون واژگان مصور پی بادی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com