English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
spear head گروه جلودار
spear head گروه نوک درحمله یا سر جلودار
Other Matches
spear نیزه
spear نیزه دار
spear نیزهای
spear بانیزه زدن
spear سد کردن راه حریف با کوفتن کلاه خود به سینه او
spear سنان
spear ضربه زدن به حریف با تیغه چوب هاکی
king's spear بوته سریش
spear side طرف پدری
king's spear سوسن سفید
spear side سلاله ذکور
spear gun وسیله پرتاب نیزه ماهیگیری
king's spear برواق
king's spear نرگس
spear fisherman ماهیگیر با نیزه
Please check the spear tyre, too. لطفا تایر زاپاس را هم کنترل کنید.
head to head polymer بسپار سر به سر
head well چاه پیشکار
head well مادر چاه
head way پیشروی
head down دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
head way بلندی طاق سرعت
head way پیشرفت
head way بجلو
head-on نوک به نوک
to keep one's head ارام یاخون سردبودن
head first باکله
Off with his head ! سرش را ببرید !
head-first از سر سراسیمه
head-first سربجلو
head-first باکله
head سر
head first از سر سراسیمه
head موضوع در راس چیزی واقع شدن
head first سربجلو
head on نوک به نوک
to head off عازم شدن [گردش]
head off <idiom> به عقب برگشتن
go to one's head <idiom> مغرور شدن
get it through one's head <idiom> فهمیدن ،باورداشتن
off with his head سرش را از تن جدا کنید
over head هزینه سربار
per head متوسطمیانگین
head off دور کردن قسمت جلوی قایق از باد
from head to f. ازسرتاپا
go head پیش بروید
go head ادامه بدهید بفرماید
go to head of مست کردن
one way head سریکجهته
R/W head HEAD WRITE/READ
head off <idiom> مانع شدن از ،جلوگیری کردن
head-on <idiom> فرجام مواجه شدن با
head-on <idiom> برعلیه کسی بودن
to go off one's head دیوانه شدن
to get anything into ones head چیزیراحالی شدن یافهمیدن متقاعدشدن
head for به سمت معینی در حرکت بودن
well head سر چشمه
head up بردن قسمت جلوی قایق بسمت باد
with head on سربه پیش سر به جلو
head to head رقابت شانه به شانه
over one's head <idiom> به مقام بالاتری رفتن
over one's head <idiom> خیلی سخت برای درک
on/upon one's head <idiom> برای خودش
keep one's head <idiom>
head up <idiom> رهبر
head out <idiom> ترک کردن
R/W head وسیله
head-on روبرو
head کله
head دربالا واقع شدن
head سرفشنگ
head دارای سرکردن
head عناصر اولیه ستون
head پیش رو
head رهبر یا دسته پیشرو یک ستون
head سرپل توالت ناو
head عازم شدن سرپل گرفتن
head مواجه شدن سرپرستی شدن به وسیله
head توپی کامل و سایر متعلقات
head ضربه با سر
head هد
head انتهای میز بیلیارد
head طول سر اسب بعنوان مقیاس فاصله برنده از نفر بعد
head ریاست داشتن بر رهبری کردن
head : سرگذاشتن به
head مهم
head راس عدد
head نوک
head ابتداء
head انتها دماغه
head دهانه
head رئیس
head سالار عنوان
head موضوع
head منتها درجه موی سر
head فهم
head خط سر
head فرق سرصفحه
head سرستون
head سردرخت
head اصلی
head عمده
head دستشویی قایق بالای بادبان
keep one's head دست پاچه نشدن
head on از سر
head on شاخ بشاخ
head دماغه
head بخش بالایی وسیله
head شبکه یا بدنه
keep one's head خونسردبودن
head اولین عنصر داده در لیست بودن
head وسیله ارتباطی بین آنتن و شبکه کابل تلویزیونی
head دیسک مخصوص برای تمیز کردن نوک خواندن / نوشتن دیسک
head دادهای که نشان داده آدرس شروع لیست دادههای ذخیره شده در حافظه است
head بعد بالایی کتاب یا بدنه
head on از طرف سر
head on روبرو
head عنوان مبحث
head-on از طرف سر
head راس
head-on از سر
head ارتفاع فشاری
head رهبری کردن مقاومت کردن
head نوک پیکان
head دهنه ابزار
head ارتفاع ریزش سر رولور سر
head-on شاخ بشاخ
head افت
round head برگردان
rivet head کله پرچ
running head خط عنوان هرصفحه در متن
round head سر گرد
raise its head پدید امدن
recording head نوک ضبط
raw head نوک خواننده
raw head نوک خواندن
read head نوک خواننده
read head هد خواندن راس خواندن
read head نوک خواندن
record head نوک ضبط
scald head کچلی
sculptured head پیکره سر ادمی
sculptured head سردیس
to keep ones head above water خود را از بار بدهی رها کردن
swelled head دارای عقاید بزرگ خود فروش
t head bolt پیچ چکشی شکل " T "
tension head بار کشش
to gather head نیروگرفتن
ti lift one's head نیرو گرفتن
to bob one's head کوتاه کردن موی سر کسی
to hit someone on the head بر سر کمی زدن
to hide one's head ازشرمساری پنهان شدن پناه بردن
to knock head سجود
swelled head خودخواه
static head فشار ایستایی
she has a well poised head وضع سرش در روی بدنش خیلی خیلی خوش نما است
shock head انبوه گیسو
shock head دارای موی فراوان
to knock head پیشانی برخاک نهادن
pudding head ادم کودن و نادان
splash head پاشش گیر
to knock head چیزی که عبارت ازگذاشتن پیشانی بر روی زمین
the crown of the head فرق سر
spindle head سر هرزگرد
to gather head قوت گرفتن سرپیداکردن
it turned my head سرم را بدوران انداخت یا گیج کرد
lose one's head دیوانه شدن
lost head افت بار
lunk head ادم کله خر
magnetic head نوک مغناطیسی
magnetic head هد مغناطیسی
manufactured head سر ساخته شده
mast head نوک دکل کشتی
movable head با نوک متحرک
moving head با نوک متحرک
long head زیرکی
long head دوراندیشی
keep one's head above water رهایی یافتن
keep one's head above water قصر دررفتن
knock on the head خنثی کردن
knock on the head باطل کردن
knock on the head نقش بر اب کردن
knock one on the head مشت بر کله کسی زدن
knurled head سر عدسی اج دار
lapping head سمبه توپ
lapping head سمبه فلزی
letter head سر کاغذ
letter head کاغذیکه نشان چاپی دارد
navigation head بارانداز کنار اسکله دریایی محل مبادله بار کشتیها دراسکله
net head ارتفاع موثر
output per head تولید سرانه
poppet head طناب و قرقره که در بالای تیری نصب شده باشد
poppy head خشخاش ارایش گلدسته واردربالای صندلیهای کلیسا
power head سر موتور
power head نوک نیزه تیراندازی به ماهی
pressure head ارتفاع فشار
print head نوک چاپ
print head هد چاپ
pudding head بلید
puzzle head که دارای افکارمغشوش و خیالات درهم برهم است
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com