English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (9 milliseconds)
English Persian
spinner play حمله یک نفره با دریافت توپ و چرخیدن یک دایره کامل
Other Matches
spinner پوشش ایرودینامیکی روی توپی ملخ
off spinner توپ چرخشی
spinner قاشقک
spinner شخص ریسنده
spinner دستگاه ریسندگی جهت تهیه نخ
spinner نوعی طعمه ماهیگیری چرخان
spinner ریسنده
spinner نخ ریس
spinner عنکبوتی که تار می تند کارگر یاماشین نخ ریسی
spinner نختاب تابنده
cotton spinner صاحب کارخانه نخ ریسی
cotton spinner نخ ریس
web spinner جانوری که تارمی تند
web spinner عنکبوت
full spinner حرکت گوی بولینگ با حالت فرفره
salad spinner سالادخردکن
semi spinner پرتاب دورانی گوی بولینگ
money spinner کارتنه کوچک که انرا نشانه خوشبختی و وسیله پیدا شدن پول میدانند
to play upon گول زدن
to play at d. تخته نرد بازی کردن
to play first f. ویولون اول
play by play پخش رادیویی مسابقه
to play first f. پیش قدم بودن
to play at خواهی نخواهی اقدام کردن
to play at داخل شدن در
play up <idiom> پافشاری کردن
play down <idiom> ارزش چیزی را پایین آوردن
to play away ببازی گذرانیدن درقمارباختن
play off <idiom> رفتار مختلف با اشخاص
play off <idiom> ثابت ماندن بازی دوتیم
play (someone) for something <idiom> به بازی گرفتن شخصی
play at بطور غیر جدی مشغول کاری شدن
play at وانمود کردن
play on/upon (something) <idiom> نفوذ کردن
play away به بازی گذراندن
play away باختن
to play with something چیزیرا بازیچه پنداشتن بچیزی ور رفتن
by-play کار یا نمایش ثانوی
to play at شرکت کردن در
play out تا اخر بازی کردن
play out بپایان رساندن
play out خسته کردن ماهی
to play با وسائل پست سو استفاده کردن
to play the d. شیطنت کردن
play through رد شدن گلف باز یا گروه درزمین از بازیگر کند
play up اطمینان دادن به
play up تاکید کردن
play up to پشتیبانی کردن از
play on سوء استفاده کردن از
play out تا اخرایفا کردن
play out تا اخر ایستادگی کردن
play down بازی در وقت اضافه
we used to play there ما انجا بازی میکردیم
we used to play there .......
play for one حفظ توپ
by-play حرکات یا مکالمات فرعی
by-play حرکات یا مکالمات کنار صحنه
play off مسابقه را باتمام رساندن
play off درمسابقه حذفی شرکت کردن وابسته به مسابقات حذفی مسابقه حدفی
play off از سر خود واکردن
to play up درست و حسابی بازی کردن
let us play بازی کنیم
play بازی
play رقابت
play شرط بندی روی بازی یا بازیگر رساندن ماهرانه ماهی صیدشده به خشکی
play خلاصی داشتن
play بازی کردن حرکت ازاد داشتن
play خلاصی بازی
play حرکت ازاد
to play upon سو استفاده کردن از
Let's play for keeps. بیا جدی بازی کنیم. [روی پول یا هر چیزی بها دار]
to play one f. بکسی ناروزدن
play بازی کردن
play ضربه به توپ
play شرکت درمسابقه انفرادی
play کیفیت یاسبک بازی
play نواختن ساز و غیره سرگرمی مخصوص
play تفریح بازی کردن
play تفریح کردن ساز زدن
play الت موسیقی نواختن
play زدن
play رل بازی کردن
play روی صحنهء نمایش فاهرشدن
play نمایش نمایشنامه
play اداره مسابقه
all play all مسابقه دورهای
to play off سنگ رویخ کردن
come into play روی کار امدن
in play بطور غیر جدی
in play به شوخی
to play itself out رخ دادن
to play off از سر خود وا کردن و بجان دیگری انداختن
in play در شرف ضربه زدن به توپ
to play it با وسائل پست سو استفاده کردن از
to play in or out با نواختن ارغنون یا سازدیگرواردیا خارج کردن
play by play پخش رادیویی
to play itself out اتفاق افتادن
out of play توپ مرده
play up to someone <idiom> با چاپلوسی سودبدست آوردن
play-act ادا در آوردن
play-act تو بازی رفتن
to play [the] harp چنگ زدن [موسیقی]
play-act وانمود کردن
to play the game رعایت قانون راکردن باشرافت رفتارکردن
play-acted بازی کردن
play-act نقش داشتن
play-acted وانمود کردن
to play the woman جرامدن
radial play بازی شعاعی
to play the woman گریه کردن ترسیدن
play-acted تو بازی رفتن
to play up to another actor بدانگونه درنمایش بازی کردن که بازیگر دیگر سر ذوق آید
play-acted نقش داشتن
to play the truant از رفتن به اموزشگاه طفره زدن
to play upon words جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
to play the fool احمقانه رفتارکردن
what instrument can you play? چه سازی میتوانیدبزنید
to play the fool مسخرگی کردن
to play the fool لودگی کردن
to play the deuce with خراب کردن
to represent a play داستانی را نمایش دادن
what instrument can you play? کدام ساز را ...
to play the deuce with ضایع کردن
play-act بازی کردن
to play the truant ازاموزشگاه گریز زدن
to play the fool with any one کسیرادست انداختن کسیرامسخره کردن
to play the man مردانگی کردن
child's play بچه بازی
child's play بازی کودکان
child's play هر کار بسیار آسان
to play the man مرد بودن
to put over a play موافق بدادن نمایشی شدن
to play the fool ابلهی کردن
to play with fire با آتش بازی کردن [همچنین اصطلاح مجازی]
to play with fire آتش روشن کردن
as good as a play <idiom> مثل فیلم
play with fire <idiom> بازی باجان خود
play the field <idiom> با افراد مختلفی قرارگذاشتن
play second fiddle to someone <idiom> ازنظر مهم بودن مقام دوم داشتن
play one's cards right <idiom> از فرصتهای خود سودبردن
play on words <idiom> بازی با کلمات
play it by ear <idiom> تصمیم گیری درچیزی برطبق شرایط
play into someone's hands <idiom> (به کسی یاری وکمک رساندن)انجام کاری که به شخص دیگری سود برساند
play hooky <idiom> از مدرسه یا کار دررفتن
play music موسیقی ساختن
play music موزیک ساختن
to play soccer فوتبال بازی کردن
to play football فوتبال بازی کردن
foul play ناجوانمردی
foul play <adj.> ناجوانمردی
to play it safe با احتیاط عمل کردن [اصطلاح روزمره]
play music آهنگ ساختن
play footsie <idiom> باهمکارخود لاس زدن مخصوصا دریک جو سیاسی
play footsie <idiom> از زیرمیز با پا عضوی از بدن شخص مقابل را لمس کردن
play by ear <idiom> توانایی اجرای موسیقی تنها با گوش وبدون خواندن موسیقی
play button دکمهشروع
on/play button کلیدشروعبهکار
play-acts ادا در آوردن
play-acts تو بازی رفتن
play-acts وانمود کردن
play-acts نقش داشتن
play-acts بازی کردن
play-acting ادا در آوردن
play-acting تو بازی رفتن
play-acting وانمود کردن
play-acting نقش داشتن
play-acting بازی کردن
play key کلیدپلی
play/pause دکمهنمایشوایست
nativity play نمایشنامهایدرموردحضرتعیسی
play ball with someone <idiom> شرکت منصفانه
fair play <idiom> عدالت ،مساوی ،عمل درست
To play cards . ورق بازی کردن
To play ones part . نقش خودرا بازی کردن
Lets play that again . قبول ندارم. [قبول نیست دربازی وغیره ]
To play for love . عشقی بازی کردن ( بدون شرط بندی پولی )
To play ones last card آخرین تیر ترکش رارها کردن
All work and no play. کار بدون تفریح
A 4-cat play. نمایش در 4 پرده
Do you know how to play this game ? این بازی رابلد هستید ؟
role play بازیرولیکهباشخصیتخودفردبسیارمتفاوتاست
nativity play کهدرزمانکریسمستوسط کودکاناجرامیشود
play-acted ادا در آوردن
play the ball حفظ توپ با دریبل
play bill اعلان نمایش
play bill اگهی نمایش
play back خواندن داده یا سیگنال از رسانه ذخیره سازی
play a joke حیله شوخی امیز بکار بردن
passive play اتلاف وقت
passive play بازی غیرفعال
out of bound play به جریان انداختن بازی
net play بازی نزدیک تور
miracle play نمایش بخشی از زندگی پیغمبران یا صاحبان کشف وکرامت
match play مسابقه گلف بین دو نفر یا دوتیم مسابقه بولینگ بین دونفر
long play صفحه طولانی
draw play ضربه عمدی با انتهای گوی گلف
play club دربازی گلف چوگان
play club نوک چوبی
play out one's option ادامه بازی در تیم پس ازپایان قرارداد بدون قراردادجدید
play offs مسابقههای حذفی پایان فصل
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com