English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 127 (7 milliseconds)
English Persian
task oriented تکلیف گرا
Other Matches
It is an elephantine task . it takes a lot of doing . It is a Herculean task. کار حضرت فیل است
oriented جهت دار
oriented گرویده
oriented متمایل به
byte oriented لقمه گرا
area oriented بر مبنای خصوصیات منطقه با توجه به منطقه
application oriented کاربرد گرا
procedure oriented رویه گرا
sense oriented حس گرا
goal-oriented <adj.> مقصد گرا
software oriented نرم افزارگرا
computer oriented کامپیوتر گرا
problem oriented مسئله گرا
market oriented در جهت بازار
market oriented بازاری
machine oriented ماشین گرا
motor oriented حرکت گرا
object oriented روش برنامه نویسی مثل ++C که هر قطعه برنامه به عنوان یک شی که در ارتباط با سایر اشیا است در برنامه به کار می رود
object oriented زبان برنامه نویسی که برای برنامه نویس شی گرا مثل C++ به کار می رود
object oriented تصویری که از بردارهای تعریف
object oriented استفاده میکند تا شکل تصویر را شرح دهد به جای اینکه در شکل پیکس ایجاد کند
object oriented استفاده میکند
goal oriented هدف گرا
goal oriented مقصد گرا
mission , oriented لازم برای انجام ماموریت ضروری برای انجام ماموریت
transaction oriented تراکنش گر
target-oriented <adj.> مقصد گرا
goal-oriented <adj.> هدف دار
target-oriented <adj.> هدف دار
future-oriented <adj.> آینده گرا
future-oriented <adj.> پایدار [نسبت به آینده]
goal-oriented <adj.> هدف گرا
target-oriented <adj.> هدف گرا
problem oriented language زبان مسئله گرا
transaction oriented processing پردازش تغییرگرا
computer oriented language زبان کامپیوترگرا
procedure oriented language زبان رویه گرا
object oriented graphics نگاره سازی موضوعی
human oriented language زبان ارایش یافته بشری
object oriented programming برنامه نویسی مقصود گرا
demand oriented pricing قیمت گذاری با توجه به شرایط تقاضا
word oriented computer کامپیوتر کلمه گرا
competition oriented pricing قیمت گذاری رقابت امیز
character oriented protocol پروتکل با گرایش کاراکتری پروتکل کاراکترگرا
problem oriented language زبان باگرایش مسئله
application oriented language زبان کاربردی
machine oriented language زبان ماشین گرا
magazines computer oriented مجلات کامپیوتری
user oriented language زبان استفاده کننده گرا
action oriented management report گزارشی که شرایط غیرعادی رابا توجه ویژهای که نیازدارد به مدیریت هشدار میدهد
object oriented programming language زبان برنامه نویسی موضوعی
record oriented database management برنامه مدیریت پایگاه دادههای رکوردی
table oriented database management progr برنامه مدیریت پایگاه دادههای جدولی
take to task <idiom> به خاطر اشتباه سرزنش شدن
to take somebody to task کسی را سرزنش کردن
take to task مورد مواخذه قرار دادن
to p with a task درکاری پشت کارداشتن
to f. a task از زیرکاری در رفتن
to take somebody to task از کسی عیب جویی کردن
task وفیفه
task جابجایی برنامهای در حافظه با دیگر که موقتاگ روی دیسک ذخیره شده است . جابجایی کارها مشابه چند کاره بودن نیست چون میتواند چندین برنامه را هم زمان اجرا کند
task ذخیره موقت کارهای منتظر برای پردازش
task نرم افزار سیستم که کنترل و اختصاص منابع به برنامه ها را کنترل میکند
task کاری که باید توسط کامپیوتری اجرا شود
task شغل
task کار
task امرمهم وفیفه
task تهمت زدن تحمیل کردن
task تکلیف
task زیاد خسته کردن بکاری گماشتن
task کار تکلیف
task ماموریت
task force گروه کار
to saddle any one with a task کاری را بدوش کسی گذاشتن
task force تاسک فورس
task force نیروی اجرای عملیات
task force گروه رزمی مشترک امفی بی گروه رزمی موقت زمینی
Can I entrust this task to you? می توانم این امررا به شما بسپارم ؟
to be up to the task [to be equal to something] <idiom> از پس کاری برآمدن
mammoth task وظیفه خیلی بزرگ
fire task ماموریت اتش
implied task وفایف استنتاجی
task work کار موفف
task component بخشی از یک ناوگان یا گروه رزمی یا گروه ماموریت که برای یک ماموریت مخصوص تشکیل شده است
task element یکی از عناصر ناوگان ماموراجرای یک ماموریت
task element قسمت مامور اجرای عملیات
task element عنصر اجرای عملیات
task forces گروه رزمی مشترک امفی بی گروه رزمی موقت زمینی
task analysis تحلیل تکلیف
task forces تاسک فورس
task forces نیروی اجرای عملیات
foreground task کار یا وفیفه پیش زمینه
he is unequal to the task مرد اینکار نیست
implied task ماموریت استنتاجی
interrupted task تکلیف ناتمام
unfinished task تکلیف ناتمام
it is a thankless task کاربیهوده ایست
it is a thankless task هیچکس نخواهدگفت مرحمت سرکارزیاد
task fleet ناوگان مامور اجرای عملیات یا ماموریت
task group ناو گروه مامور اجرای عملیات
task management مدیریت وفیفه
task unit نیروی واگذار کننده ماموریت دریایی یکان یا بخشی ازگروه ماموریت دریایی که زیر امر فرمانده گروه قرارمی گیرد
task organization سازمان دادان برای رزم برش رزمی
task management مدیریت کار
task forces گروه کار
task organization سازمان برای رزم
task unit یگان ماموریت
task group گروه ماموریت زمینی
task organization سازمان رزمی
to set one's hand to a task دست بکاری زدن
task state descriptor توصیف کننده وضعیت وفیفه
to break the neck of a task کمر کاریرا سکشتن
joint task force گروه رزمی مشترک
joint task force نیروی ماموریت مشترک ازنیروهای مسلح
carrier task force گروه رزمی هواپیمابر دریایی
amphibious task group گروه ماموریت اب خاکی گروه رزمی موقت اب خاکی
It is a laborious task (job). کارپرزحمتی است
task control block بلاک کنترل کار
low level task تکلیف سطح پایین
task state descriptor توصیف گر حالت کار
task control block بلاک کنترل وفیفه
abnormal end of task abend
amphibious task force گروه رزمی اب خاکی
to set one's hand to a task بکاری مبادرت کردن
the essential [inherent] [intrinsic] task کار مهم و ضروری [یا اساسی]
To set the Thames on fire . to do a herculeam task . کمر غول راخم کردن ( شکستن )
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com