Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 103 (6 milliseconds)
English
Persian
the a.of boreign words
اقتباس یاگرفتن لغات بیگانه
Other Matches
to ask somebody to say a few words
خواهش کردن از کسی کمی
[در باره کسی یا چیزی]
صحبت کند
the f. words
کلمات زیرین
in so many words
با عین این کلمات
in so many words
عینا
of few words
کم حرف
In our other words.
بعبارت دیگر
in other words
<idiom>
به کلام دیگر
they had words
حرفشان شد
they had words
باهم نزاع کردند
in other words
<adv.>
به کلام دیگر
in other words
<adv.>
به عبارت دیگر
words
الفاظ
The two are rhyming words .
این دو لغت هم قافیه هستند
He is too stingy for words.
دست توی جیبش نمی کند ( خسیس است )
In the words of Ferdowsi …
بقول فردوسی
A dictionary tell you what words mean .
فرهنگ زبان معنی کلمات را میدهد
You mark my words .
ببین کجاست که بهت می گویم ؟( بگفته ام گوش کن )
He told me in so many words .
عینا" اینطور برایم گفت
swear-words
ناسزا
You took the words out of my mouth.
جانا سخن از زبان ما می گویی
swear-words
کفر
Hear it in his own words.
از زبان خودش بشنوید
You mark my words.
این خط واینهم نشان
They have had words ,I hear .
شنیده ام حرفشان شده ( بحث ؟ جدل لفظی )
Acrimonious words
کلمات تلخ و نیشدار
eat one's words
<idiom>
حرف خود قدرت دادن
play on words
<idiom>
بازی با کلمات
take the words out of someone's mouth
<idiom>
حرف دیگری راقاپیدن
war of words
منازعه
war of words
بحث وجدل
reserved words
کلمات ذخیره شده
to help with words and deeds
<idiom>
با پند دادن و عمل کمک کردن
choice of words
بیان
choice of words
کلمه بندی
choice of words
جمله بندی
weigh one's words
<idiom>
مراقب صحبت بودن
take the words out of someone's mouth
<idiom>
سخن از زبان کسی گفت
swear-words
فحش
play on words
جناس
imitative words
واژههای تقلیدی
imitative words
مورموریاغرغر کردن
precatory words
عبارتی در وصیتنامه که دران موصی تقاضایی از موصی له کرده باشد
put into words
به عبارت دراوردن
reserved words
کلمههای رزرو
reserved words
کلمههای محافظت شده
to be sparing of words
مضایقه ازحرف زدن کردن کم حرفی کردن
big words
لاف
to eat ones words
سخن خودراپس گرفتن
to gloze over one's words
سخنان کسی رابدانگونه تاویل کردن که عیب ان پوشیده ماند
i ran the words through
ان کلمات را خط زدم
he was provoked by my words
سخنان من باو برخورد
play on words
تجنیس
code words
کلمه رمز
code words
کلمات رمزی
acceptance by words
قبول قولی
apt words
ابرو
apt words
مجرای اب
big words
حرفهای گنده
control words
کلمات کنترلی
english words
واژه ها یا لغات انگلیسی
he was provoked by my words
از سخنان من رنجید
to i. from somebodies words
از حرفهای کسی استنباط کردن
play upon words
جناس بکار بردن
four-letter words
واژهی قبیح
words of limitation
الفاظ تعیین کننده سهم هرکس در سند
words in contracts should
الفاظ عقود محمول است برمعانی عرفیه
words are but wind
هواست
your words offended her
از سخنان شمارنجید
buzz words
رمز واژه
buzz words
لغت بابروز
words are but wind
حرف جزو
waste one's words
زبان خود را خسته کردن
your words offended her
سخنان شما به احساسات اوبرخورد
to play upon words
جناس گفتن یا نوشتن تجنیس بکاربردن
four-letter words
واژهیچهار حرفی
his words injured my feelings
سخنایش بمن برخورد سخنانش احساسات مراجریحه دار کرد
Her words are empty of meaning.
حرفهایش خالی از معنی ومفهوم است
To argue ( exchange words ) with someone .
با کسی یک بدوکردن
This knife is too blunt for words .
این چاقو ماست راهم نمی برد ( خیلی کند است )
put words in one's mouth
<idiom>
چیزی را از زبان کس دیگری گفتن
To bandy words . to argue.
بگو مگه کردن ( ,,یکی بدو کردن )
my words hurt his feelings
سخنان من باو بر خورد سخنان من قلب او را جریحه دار کرد
The exam was too easy for words .
امتحان آنقدر آسان بود که چه بگویم
Bluntly. Without mincing words.
صاف وپوست کنده
he took my words in good part
سخنان مرا بخوبی تلقی نمود از سخنان من نرنجید
to pour out abusive words
سخنان فحش امیزپی در پی اداکردن
Fine words butter no parsnips.
از تعارف کم کم وبر مبلغ افزای
He left fily a few choice words.
چند تا حرف مفت ( ناسزا )تحویل داد
fair words butter no parsnips
به حلواحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
fine words butter no parsnips
بحلوابحلوا گفتن دهن شیرین نمیشود
His deeds fail to square with his words.
عملش با حرفش نمی خواند
To speak firmly . Not to mince ones words .
محکم حرف زدن ( با قا طعیت )
Actions speak louder than words .
دو صد گفته چونیم کردار نیست
I didnt mince my words . I put it very well .
قشنگ حرفم رازدم
With soft words one may persuade a serpent out of .
<proverb>
با زبان خوش مار را از سوراخ بیرون مى کشند .
To put the words in somebodys mouth.
حرف دردهان کسی گذاشتن
sweet words (voice,sleep
کلمات ( صدا خواب )شیرین
action speaks louder than words
<proverb>
دو صد گفته چون نیم کردار نیست
fine words butter no parsnips
<proverb>
از حلوا حلوا گفتن دهن شیرین نمی شود
Mark my words . Remember what I told you .
یادت باشد چه گفتم
To put the words into someones mouth.
حرف توی دهن کسی گذاشتن
a man of words and not of deeds is like a garden full of weeds
<proverb>
با علم اگر عمل نکنی شاخ بی بری
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com