English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 206 (11 milliseconds)
English Persian
time keeper متصدی اوقات
time keeper متصدی ثبت اوقات کار
time keeper وقت نگهدار
time keeper متصدی اوقات کار
time keeper وقت نگه دار
Search result with all words
penalty time keeper حساب نگهدار پنالتیهاو مدت اخراج بازیگران
Other Matches
keeper نگهدار
keeper محافظ
keeper دروازه بان
keeper ریسمان کوچک وصل به بالای کمان ماهی بزرگ و مجاز برای سید
keeper بازرس
keeper حافظ
keeper نگهبان
keeper تورزیر اب حلقه چرمی وصل به تسمه تفنگ
keeper ring حلقهنگهدارنده
wicket-keeper دروازهبان
wicket-keeper عقبدار
game keeper قرق چی
file keeper بایگان
bee-keeper متصدی نگهداری از زنبور عسل
bee-keeper زنبوردار
goal keeper دروازه بان
bee-keeper زنبور پرور
shop keeper صاحب دکان
cow keeper گاودار
keeper of a seal مهر دار
keeper of magnet حفاظ اهنربا
magnet keeper حفاظ اهنربا
score keeper منشی
range keeper محاسب مسافت توپ
book keeper دفتردار
range keeper محاسب توپ
door keeper دربان
game keeper قرق چی میدان
gate keeper دروازه بان
bath keeper گرمابه دار
bath keeper حمامی
meat keeper جاگوشتی
shop keeper دکان دار
changing the goal keeper تعویض دروازه بان
keeper [protector] [presever] نگاهدار [محافظ ]
aviation sotre keeper انبار دار قسمت هواپیمایی
goal keeper line خط دروازه بان
I'll let you know when the time comes ( in due time ) . وقتش که شد خبر میکنم
off time مرخصی
old time قدیمی
keep time <idiom> زمان صحیح رانشان دادن
one at a time یکی یکی
keep time <idiom> نگهداری میزان و وزن
while away the time <idiom> زمان خوشی را گذراندن
time out <idiom> پایان وقت
once upon a time یکی بودیکی نبود
on time <idiom> سرساعت
on time مدت دار
once upon a time روزی
once upon a time روزگاری
take off (time) <idiom> سرکار حاضر نشدن
time after time <idiom> مکررا
take one's time <idiom> انجام کاری بدون عجله
in no time <idiom> سریعا ،بزودی
in time <idiom> قبل از ساعت مقرر
behind time بی موقع
behind time دیر
time in ادامه بازی پس از توقف
at the same time در عین حال
at the same time در ان واحد
at the same time ضمنا"
It's time وقتش رسیده که
at a specified time در وقت معین یا معلوم
against time رکوردگیری
against time تایم گیری
There is still time before I go. هنوز وقت هست تا اینکه من راه بیفتم.
time is up وقت گذشت
time will tell در آینده معلوم می شود
take your time عجله نکن
out of time بیموقع
out of time بیگاه
out of time بیجا
some other time دفعه دیگر [وقت دیگر]
at another time در زمان دیگری
There is yet time. هنوز وقت هست.
at this time <adv.> درحال حاضر [عجالتا] [اکنون ] [فعلا]
from time to time <idiom> گاهگاهی
it is time i was going وقت رفتن من رسیده است
what time is it? چه ساعتی است
what is the time? چه ساعتی است
what is the time? وقت چیست
all-time همیشگی
all-time بیسابقه
all-time بالا یا پایینترین حد
one-time پیشین
from time to time هرچندوقت یکبار
from time to time گاه گاهی
one-time قبلی
one-time سابق
from this time forth ازاین ببعد
from this time forth زین سپس
to d. a way one's time وقت خودرا به خواب و خیال گذراندن
i time time Instruction
just in time درست بموقع
just in time روشی درتدارک مواد که در ان کالاهای مورد نظر درست در زمان نیاز دریافت میشود
in time بجا
in time بموقع
in the time to come اینده
in the time to come در
in the mean time ضمنا
in no time خیلی زود
two time دو حرکت ساده
to know the time of d اگاه بودن
to know the time of d هوشیاربودن
to keep time موزون خواندن یارقصیدن یاساز زدن یاراه رفتن وفاصله ضربی نگاه داشتن
up time زمان بین وقتی که وسیله کار میکند و خطا ندارد.
from this time forth ازاین پس
for the time being عجالت
four-four time چهارهچهارم
down time وقفه
down time زمان تلفن شده
down time مدت از کار افتادگی
Our time is up . وقت تمام است
mean time ساعت متوسط
One by one . One at a time . یک یک ( یکی یکی )
Once upon a time . یکی بود یکی نبود ( د رآغاز داستان )
about time <idiom> زودتراز اینها
all the time <idiom> به طور مکرر
off time وقت ازاد
do time <idiom> مدتی درزندان بودن
for the time being <idiom> برای مدتی
have a time <idiom> به مشکل بر خوردن
down time زمان بیکاری
down time زمان توقف
f. time روزهای تعطیل دادگاه
three-four time نت
two-two time نتدودوم
many a time چندین بار
many a time بارها
even time دویدن 001 یارد معادل 5/19متر در01 ثانیه
since that time. thereafter. ازآن زمان به بعد (ازاین پس )
What time is it?What time do you have? ساعت چند است
mean time زمان متوسط
At the same time . درعین حال
down time مرگ
down time زمان تلف
have a time <idiom> زمان خوبی داشتن
time متقارن ساختن
time 1-مدت زمان بین وقتی که کاربر عملی را آغاز میکند
time روش ترکیب چندین سیگنال به یک سیگنال ترکیبی سریع , هر سیگنال ورودی الگوبرداری میشود و نتیجه ارسال میشود , گیرنده سیگنال را مجدداگ می سازد
time 1-سیگنالی که به صورت پایه برای مقاصد زمان بندی استفاده شود.2-سیگنال پیاپی در اسیلوسکوپ برای جابجا کردن اشعه روی صفحه نمایش
time مرورزمان را ثبت کردن
time زمانی موقعی
time ساعتی
time [s] <adv.> دفعه
time تا نتیجه در صفحه فاهر شود.2-سرعتی که سیستم به درخواستی پاسخ میدهد
time خیر زمانی مشخصی ایجاد کند
time عهد
some time مدتی
for the first [last] time برای اولین [آخرین] بار
some time or other یک وقتی
some time or other یک روزی
she is near her time وقت زاییدنش نزدیک است
time ایجاد پشتیبان خودکار پس از یک مدت زمانی یا در یک زمان مشخص در هر روز
time وقت معین کردن
time زمانی که پیام ها باید پیش از پردازش یا ارسال صبر کنند
time دفعه وقت چیزی رامعین کردن
time وقت قرار دادن برای
time به موقع انجام دادن وقت نگاهداشتن
time ثیر قرار میدهد
time تعیین کردن تنظیم کردن زمان بندی کردن
time سیگنال ساعت که تمام قط عات سیستم را همان میکند
specified time وقت معین
time فرصت موقع
time and again بکرات
time and again چندین بار
time تایم
there is a time for everything دارد
there is a time for everything هرکاری وقتی
time فرصت
time مدت زمان یک کار در سیستم اشتراک زمانی یا چندبرنامهای . زمان یک کاربر یا برنامه یا کار در یک سیستم چند کاره
time out وقفه فاصله
time انتخاب صحیح فرکانس ساعت سیستم برای امکان رودن به رسانههای کندتر و..
time ایام
time زمانی که طول می کشد تا دیسک چرخان پس از قط ع برق می ایستد
time آزمایشی که خرابی کابل را با ارسال سیگنال روی کابل و اندازه گیری زمان برگشتن آن می سنجند
time زمانه
some time یک وقتی
time TIفرمان E
time فرصت مجال
time گاه
time زمان
time وقت
time اندازه گیری زمان یک عملیات
time زمانی که به صورت ساعت , دقیقه , ثانیه و... بیان شود
time [s] <adv.> بار
time زمان بین شروع و خاتمه عمل معمولاگ بین آدرس دهی محلی ازحافظه و دریافت داده
time زمانی که جمع کننده عمل جمع را انجام میدهد
time هنگام
time روزگار
any time <adv.> هر بار
time out ایست
time سیگنالهایی که به درستی ارسال داده را همان می کنند
any time <adv.> همیشه
time out ساعت غیبت کارگر
at any time <adv.> هر بار
at any time <adv.> همیشه
time out تایم
time out مهلت
time مدت
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com