Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 175 (9 milliseconds)
English
Persian
to bear any customs duties
هر گونه عوارض گمرکی را به عهده گرفتن
Search result with all words
to bear all customs duties and taxes
تمام عوارض گمرکی و مالیات را به عهده گرفتن
Other Matches
customs duties
حقوق گمرکی
customs duties
عوارض گمرکی
duties
حقوق
preferential duties
حقوق گمرکی امتیازی
specific duties
عوارض گمرکی براساس مشخصات کالا
stamp duties
پول تمبر
stamp duties
حق تمبر
succession duties
مالیات برارث
death duties
مالیات بر ارث
excise duties
مالیات غیرمستقیم
levy duties
گمرک بستن به جنسی
import duties
گمرک اجناس وارداتی
religious duties
واجبات
custom duties
حقوق گمرکی
countervailing duties
حقوق گمرکی جبرانی
duties free
معاف از حقوق گمرکی
duties paid
حقوق گمرکی پرداخت شده
he is nehgent of his duties
در انجام وفایف خودسهل انگار است
import duties
حق گمرک اجناس وارداتی گمرک ورودی
levy duties
گمرک بستن
duties on buyer's account
حقوق گمرکی به عهده خریداراست
their customs
رسومشان
their customs
رسوم ایشان
customs
گمرک
customs
اداره گمرک
customs
گمرکات
customs
دفتر گمرک
customs declaration
افهار نامه گمرکی
customs declaration
اظهار نامه گمرکی
customs duty
حقوق گمرکی
customs duty
تعرفه گمرکی
customs clearance
ترخیص از گمرک
customs cleared
ترخیص شده
customs duty
عوارض گمرکی
customs dutios
حقوق گمرکی
customs entry
افهار یا اعلام ورود به گمرک
customs union
مجموعهای از چند کشور که کالاهای یکدیگر را بدون حقوق وعوارض گمرکی وارد و صادرمی کنند
customs union
اتحادیه گمرکی
customs tariff
حقوق گمرکی
customs tariff
تعرفه گمرکی
customs officer
گمرکچی
customs officer
مامور گمرک
customs of war
اداب عرفی جنگ
customs of the services
مقررات و روشهای جاری قسمتها امور جاری نیروها
customs house
گمرکخانه
customs broker
واسطه امور گمرکی
customs appraisor
مامور گمرک
customs house
اداره گمرک
customs of war
اداب مربوط به جنگ که بدون انکه قدرت قانونی داشته باشد موردقبول دولتهاست
Customs and Excise
اداره حقوق و عوارض گمرکی
to declare
[customs]
گمرک دادن
[گمرک]
customs agent
واسطه گمرک
customs agent
کارگزار گمرک
customs agent
واسطه کارهای گمرکی
customs appraisor
گمرکچی
customs agent
نماینده گمرکی
My car is held up at the customs .
اتوموبیلم ؟ رگمرک معطل مانده
customs entry form
افهارنامه گمرکی
local trade customs
عرف تجارتی محل
united court of customs
appeals patent and دادگاه متحد استیناف و امورگمرکی و ثبت اختراعات
the little bear
دب اصغر
the little bear
خرس کوچک
to bear down
غلبه کردن بر
to bear away
بردن
bear
: خرس
to bear down
برانداختن
to bear out
تاب اوردن
to bear out
تحمل کردن
i cannot bear him
حوصله او را ندارم
to bear up
تاب اوردن
to bear up
نا امیدنشدن نگهداری کردن
to bear away
ربودن
bear out
بیرون دادن
bear
بردن
bear out
شل کردن
bear on
مربوط بودن
bear on
نسبت داشتن
bear off
برگشتن قایق بسمت مخالف باد
bear
در بر داشتن
bear
کسی که اعتقاد به تنزل قیمت کالای خود دارد وبه همین دلیل سعی میکندکه کالای را از طریق واسطه و با تعیین اجل برای تحویل بفروشد
bear off
off shove
bear in
تمایل اسب به نزدیک شدن به جانب کناره مسیر یا نرده ها
bear
تا شاید در مدت اجل بتواند همان کالا را به قیمت ارزانتر بخرد
bear
تقبل کردن تحمل کردن
bear
برعهده گرفتن
bear
درسمت قرار گرفتن در سمت
bear
تاثیر داشتن
bear up
برگشتن قایق بسمت باد
bear
حمل کردن دربرداشتن
bear
داشتن
bear
زاییدن میوه دادن
bear
: بردن
bear
تاب اوردن تحمل کردن
bear
مربوط بودن
bear
حاوی بودن
bear
حمل کردن
bear
سلف فروشی سهام اوراق قرضه در بورس بقیمتی ارزانتر از قیمت واقعی
bear out
تمایل اسب به نزدیک شدن به حد خارجی
bear
لقب روسیه ودولت شوروی
We bear no relationship to each other .
باهم نسبتی نداریم
to bear comparison with
قابل مقایسه بودن با
to grin and bear it
سوختن وساختن
To bear someone a grudge.
نسبت به کسی غرض داشتن
To bear (put up) with somebody.
با کسی سر کردن (مدارا کردن ؟ ساختن )
To be patient. To bear up.
حوصله کردن ( حوصله بخرج دادن )
bear hugs
دو دستی بغل کردن
white bear
خرس سفید خرس قطبی
bear hug
دو دستی بغل کردن
bear hug
سخت در آغوش گیری
to grin and bear it
در رنج وسختی بردباری کردن دندان روی جگرگذاشتن
to bear the blame
تقصیر را به گردن گرفتن
bear leek
سیرخرس
bear's garlic
سیرخرس
bear leek
پیاز خرسی
bear's garlic
پیاز خرسی
bear leek
والک کوهی
bear's garlic
والک کوهی
bear hugs
سخت در آغوش گیری
bear witness
شهادت دادن
smokey the bear
وسیله تولید پرده دود در هلی کوپتر
the great bear
دب اکبر
the lesser bear
دب اصغر
the lesser bear
خرس کوچکتر
bear garden
محلی که درانجاخرسها رابجنگ می اندازند
bear arms
سلاح به دست گرفتن خود را به خدمت معرفی کردن
to bear a loss
خسارت دیدن یاکشیدن
to bear a loss
ضرردادن
to bear a meaning
معنی دادن
to bear a sword
شمشیردربرداشتن
to bear any one a grudge
به کسی لج داشتن
to bear arms
سربازی کردن
smokey the bear
وسیله تولید کننده دود
she cannot bear heat
طاقت گرما را ندارد
bear witness
گواهی دادن
great bear
دب اکبرgrandaunt
grizzly bear
خرس خاکستری
i alone bear the brunt of it
خدمت انها بر من واجب می اید
bear testimony
شهادت دادن
it will not bear repeating
جندان زشت است که نمیتوان انرا بازگو کرد
bear testimony
گواهی دادن
bear record to
تصدیق یا اثبات کردن
bear's foot
نوعی گیاه خریق که برگ هایی به شکل پا و پنجه ها خرس دارد.
she cannot bear heat
تاب گرما رانمیاورد
to bear arms
خدمت نظام کردن
bear arms
تحت سلاح رفتن
bear agrudge
غرض ورزیدن
to bear hard
جفاکردن
to bear hard
زوراوردن
to bear in mind
درنظرداشتن
to bear oneself
حرکت کردن
to bear pressure upon
فشار اوردن بر
to bear testimony
گواهی دادن
to bear testimony
شهادت دادن
to bear with a person
باکسی ساختن یاسازش کردن
to bear witness
گواهی دادن
to bear witness to
گوهی دادن به
to bear witness to
شهادت دادن نسبت به
to bear fruit
باریا میوه دادن
to bear a grudge
لج یاکینه داشتن
bear a hand
کمک کردن
to bear enmity
کینه ورزیدن
to bear enmity
دشمنی داشتن
polar bear
خرس سفید
to bear enmity
دشمنی ورزیدن
Like a bear with a sore head.
مثل گرگ تیر خورده
To bear heavy expenses.
سرب فلز سنگین وزنی است
cross to bear/carry
<idiom>
رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
to have
[or bear]
a maximum
[minimum]
load of something
حداکثر
[حداقل]
باری را پذیرفتن
bear tape shutter gate
دریچه شیروانی شکل
He's a good director but he doesn't bear
[stand]
comparison with Hitchcock.
او
[مرد ]
کارگردان خوبی است اما او
[مرد]
قابل مقایسه با هیچکاک نیست.
To bear ( assume , accept ) a responsibility undertook the age of eighty .
مسئولیتی را بعهده گرفتن
To bring pressure to bear . To exert pressure .
فشار خون دارد
To bring pressure to bear . To exert pressure .
اعمال فشار کردن
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com