English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 202 (10 milliseconds)
English Persian
to break off one's engagement نامزدی خود را نقض کردن
Search result with all words
to break [off] an engagement نامزدی را نقض کردن
Other Matches
without engagement بدون تقبل مسئولیت
engagement تعهدات
engagement نامزدی شغل
engagement نامزدی
engagement زد و خورد
without engagement فاقد تعهد
engagement تماس دو تیفه شمشیر درگارد
engagement درگیری با دشمن
engagement درگیری
engagement مشغولیت
engagement اشتغال
engagement تعهد
engagement التزام
rules of engagement قوانین درگیری
line of engagement ناحیهای از سینه که روبروی شمشیر قراردارد
rules of engagement روشهای درگیری پدافند هوایی
engagement control کنترل درگیری توپخانه پدافندهوایی با دشمن
cease engagement درگیری قطع هدف را تعقیب نکنید
cease engagement درگیری را قطع کنید
change of engagement وادار کردن حریف به تغییرمسیر شمشیر
to recede from an engagement از افهار عقیدهای خود داری کردن
break through رخنه
break through شکاف
break through نفوذ
break through نفوذکردن در مواضع دشمن
break up تفکیک کردن
break up تجزیه
break up انحلال
break up حد فاصل علایم مشخصه هدف
break up مرز علایم مشخصه هدف
break up منحل کردن
break up value قیمت رهایی
break up value قیمتی که برای رهایی از کالای متروکه یا ازمد افتاده تعیین میشود
to break into something از محفظه ای [با زور وارد شدن و] دزدی کردن
break through رسوخ مظفرانه پیشرفت غیرمنتظره
break through عبورازمانع
break out نوعی حمله برای خارج کردن گوی از منطقه دفاعی
break even بی سود و زیان شدن
break even صافی درامدن
break even سربسرشدن
break even سربه سر
break even بی سود و زیان
break off قطع کردن
break off موقوف کردن
break off فرمان قطع تک در عملیات پشتیبانی نزدیک هوایی
break off قطع تماس با دشمن
break off رهایی ازدرگیری
break out شیوع یافتن
break out تاول زدن جوش زدن
break out شیوع
to break out درگرفتن
to break in به زور و غیر قانونی وارد شدن
to break up شخم کردن
to break up منحل کردن خردکردن
to break up بهم زدن
to break out فاش یا افشاندن
to break apart جداکردن
to break down خراب کردن
to break down ازپا انداختن
to break in رام کردن
to break in شاخ شکستن سوغان
to break in گرفتن
to break out بیرون ریختن
to break off جداکردن
to break off موقوف کردن
to break off خاتمه دادن
to break out شایع شدن
break down <idiom> ازکار افتادن
off break کسب امتیاز معینی در ضربه به سمت راست
over break خاکبرداری اضافی و کندن وجابجا شدن اضافی خاک یاقطعات سنگی که دراثر موارمنفجره بدون اینکه بخواهیم کنده شود
to break off کندن
to break up از هم جدا شدن [پوسته زمین] [زمین شناسی]
to break a شکستن
to break a دونیم کردن
to break a way موانع را ازراه خودبرداشتن
to break apart شکستن
break away قطع رابطه کردن
break in upon قطع کردن صحبت کسی
break out در گرفتن
get a break <idiom> فرصت داشتن
break up (with someone) <idiom> قهر کردن
break down <idiom> تجزیه وتحلیل
to break one's f. قول دادن
break down توقف انجام کار به علت خطای مکانیکی
break نقطه فرودپرنده
break کلید مخصوص در صفحه کلید IBM که اجرای یک برنامه را وقتی قط ع میکند که این کلید با کلید کنترل
break انتخاب شود
break گسیختگی
break راحت باش
break از حالت رمز خارج کردن یک کد مشکل
break ازهم باز کردن
break عمل یا کلید انتخاب شده برای توقف اجرای یک برنامه
break-up امیختگی
break down سقوط ناگهانی
break down درهم شکننده فروریختن
break down درهم شکستن
break فرمان BREAK
break مجزاسازی
break away گسیختگی
break پاره کردن
break ایجاد فضای تنفس با حرکتهای پیاده شطرنج
break جداکردن دو بوکسور ازیورتمه به چهارنعل حرکت از دروازه شروع اسبدوانی
break خای نپذیرفتن وفایف یک توافق
break فتن
break زنگ تفریح
break شکستگی
break قطع کردن
break حرکت سگ جهت اوردن شکار بازکردن بدنه اسلحه دویدن قبل ازصدای تپانچه
break تفکیک
break تجزیه
break away جدائی
break شکست
break down ازاثر انداختن
break طلوع مهلت
break down شکستگی
break-in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break خردکردن
break شکستن
break in حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break down شکست فروریختگی پنچری
break شکستن موج
break-in درمیان صحبت کسی دویدن
break in رام کردن
break in درمیان صحبت کسی دویدن
break down تجزیه کردن طبقه بندی کردن
break down تقسیم بندی کردن
break down اسیب دیدن
break down تجزیه
break down تفکیک
break وقفه
break شکاف
break-in رام کردن
break نقض کردن
to break one of a habit عادتی را ازسرکسی انداختن
to break open سوراخ کردن
to break one's fast افطار کردن
to break open شکستن
to break one's promise شکستن عهدوقول
to break ones fast روزه
to break a law قانون شکنی
to break ones fast ناشتایی خوردن
to break ones fast خوردن
to break aset خراب یا ناقص کردن یک دستگاه
to break ones fast افطارکردن
to break contact اتصال راقطع کردن
to break company جدایی کردن
to break bulk خالی کردن بار
to break in flinders خردکردن
to break in flinders ریزریزکردن
to break contact جریان راگسستن
to break in pieces خردکردن
to break news فاش کردن اخبار
tie break تای برک
tie break بهم خوردن وضع مساوی
to break a seal مهری رابرداشتن
to break a rebellion خوابا نیدن یک اشوب
to break forth in to joy از خوشی فریاد کردن
to break rank صف شکستن
to break rank صف
to break one's leg شکستن ساق پا
break-dancing گونهای رقص جدید که همراه است با عملیات آکروباتیک و چرخشهای تند
to break into a run شروع کردن به دویدن
tough break <idiom> بدبیاری آوردن
break the news <idiom> اول ازهمه خبر را رساندن
break the ice <idiom> سرصحبت رادرمکان رسمی بازکردن
bird's-break ابزار رخ منقاری
to break the sleep از خواب بیخواب کردن
break-ins حرز را شکستن وبزور داخل شدن
break-ins درمیان صحبت کسی دویدن
break-ins رام کردن
to break into a building با زور [و غیر قانونی] وارد ساختمانی شدن
to take a mandatory break وقت استراحت اجبا ری گذاشتن
break one's duck کسب نخستین امتیاز
To break ranks. صف را شکستن
to break to pieces شکستن
to break to pieces خرد کردن
to break the prison گریختن از زندان
to break the ice دیگران شکل ابتدائی رانداشتن
to break the ice رو کسی باز شدن
to break rank بی نظم شدن
to break rank بهم خوردن
to break rank بهم زدن
to break wind تیزدادن
to break wind بادول کردن
To break a promise. عهد وقولی را شکستن
Break. Recess. زنگ تفریح
To break a spell. طلسمی راباطل کردن
tea break زنگتفریح
break line خطیقه
coffee break تنفس
coffee break تعطیل چند دقیقهای کار برای استراحت و صرف قهوه
to break with one's friend با دوست خود بهم زدن
break the bank <idiom> بانک زدن (ازراه شرط بندی به پول زیاد رسیدن)
bad break مشکلی که گاهی در نرم افزار کلمه پرداز با اعمال خودکار فاصله ایجاد میشود
break a record رکورد شکنی
break ball اخرین گوی مانده روی میزبیلیارد
break bulk تفکیک محصولات
break clause ماده نقض
break clause عبارتی درقرارداد که در ان نحوه نقض قرارداد شرح داده شده است
break the wind در نتیجه کنارزدن هوا کارنفر پشت سر را اسان کردن
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com