English Persian Dictionary - Beta version
 
 
Home
 
     

Enter keyword here!
  Tips | Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 180 (8 milliseconds)
English Persian
to carry a cane عصادست گرفتن
Other Matches
To carry out . To implement . To carry into action . عمل کردن
To cane someone. کسی را چوب زدن
cane باچوب زدن
cane چوب دستی
cane نیشکر
cane نی
cane عصا باعصازدن
cane brake نیستان
cane brake نیزار
cane brake نوعی ازعلف
sugar cane نیشکر
cane pen قلمدرشت
cane sugar نیشکر
cane pattern طرح بندی که بصورت تکرار نقوش با نواری نازک به شکل بند کل متن را فرا می گیرد
switch cane نی بوریا
sword cane نیشکری که بشکل تیغه شمشیراست
swagger cane عصای کوچکی که سربازان هنگام گردش کردن در دست میگیرند
malacca cane عصای چوب خیز ران
to carry off ربودن
carry out اجرا کردن
carry over انتقال به صفحه بعد دادن
carry over انتقال دادن
carry too far بدرجه جدی رساندن
to carry out کاربستن
to carry on پیش بردن
to carry on ادامه دادن
to carry off کشتن
to carry away ربودن
to carry away ازجادربردن
Carry the one [two] . یک [دو] در ذهن داریم. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
carry out انجام دادن
to carry out اجراکردن
carry out صورت گرفتن
carry out واقعیت دادن
carry out عملی کردن
carry out واقعی کردن
carry out تکمیل کردن
carry out صورت دادن
carry out جامه عمل پوشاندن
carry out تحقق بخشیدن
carry out به اجرا در آوردن
Carry the one [two] . یک [دو] بر دست. [ریاضی] [در جمع یا ضرب دوعدد که حاصلشان دو رقمی باشد]
carry out به انجام رساندن
carry out انجام دادن
to carry over انتقال دادن
to carry over منقول ساختن
to carry through انجام دادن
to carry through بپایان رساندن
to carry to a بحساب بردن
carry (something) out <idiom> گماردن ،قراردادن
carry over <idiom> برای بعد نگهداری کردن
carry through <idiom> برای کاری نقشهای کشیدن
carry out اجرا کردن
carry one ده بر یک
carry با ارزش ترین رقم وام با کم ارزش ترین محل جمع میشود
carry on ادامه دادن
carry-on ادامه دادن
carry گرفتن توپ ودویدن برای کسب امتیاز
carry رانینگ
carry انتقال دادن
carry all درشکه یک اسبه وچهارچرخه چنته یا خورجین
carry تیررسی حالت دوش فنگ
carry روپوش پرچم
carry away ربودن
carry away از جا در بردن
carry گذشتن گوی از یک نقطه یا شی ء مسافتی که گوی در هوا می پیماید
carry حمل غیرمجاز توپ
carry عملی که در آن یک وام در جمع کننده تولید وام میکند و همه در یک عمل رخ می دهند
carry وام ایجاد شده در جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی
carry وام ایجاد شده در وام توسط جمع کننده
carry نشانه وقوع وام
carry خیر ناشی از جمع کننده در وام ایجاد شده
carry رقم ناشی از نتیجه زیادی که از عدد پایه استفاده شده بزرگتر است
carry سیگنال مدار جمع کننده برای بیان کامل بودن تمام عملیات وام ها
carry حرکت دادن چیزی از جایی به جای دیگر
carry زمان لازم برای انتقال یک رقم وام به موقعیت بزرگتر بعدی
carry انداختن یک یا دو میله بولینگ
carry جبران ضعف یار
carry حمل ونقل کردن
carry حمل کردن
carry it all همه رامیدید
carry محل ذخیره سازی وام های ایجاد شده در جمعهای موازی به جای ارسال مستقیم
carry تیر رسی داشتن
carry رقم نقلی
carry بدوش گرفتن
carry بردن
to carry out a transaction معامله ای انجام دادن
carry ineffect به اجرا در آوردن
to carry a motion پیشنهادی را اجرا کردن
carry into effect تحقق بخشیدن
Could you help me carry my luggage? ممکن است در حمل اسباب و اثاثیه ام به من کمک کنید؟
carry into effect به اجرا در آوردن
carry ineffect عملی کردن
carry the torch <idiom> نشان دادن وفاداری به کسی
carry the day <idiom> برنده یا موفق شدن
carry the ball <idiom> قسمت مهم وسخت را به عهده داشتن
to carry a weapon مسلح بودن
to carry a weapon اسلحه ای با خود حمل کردن
carry ineffect تحقق بخشیدن
carry into effect جامه عمل پوشاندن
carry ineffect به انجام رساندن
carry ineffect اجرا کردن
carry into effect اجرا کردن
carry ineffect واقعیت دادن
carry into effect واقعیت دادن
carry ineffect واقعی کردن
carry into effect عملی کردن
carry into effect به انجام رساندن
carry ineffect تکمیل کردن
carry ineffect جامه عمل پوشاندن
carry into effect صورت دادن
carry into effect انجام دادن
carry into effect واقعی کردن
carry ineffect صورت دادن
carry into effect تکمیل کردن
carry ineffect انجام دادن
to carry into effect اجراکردن
To carry ones point. To have ones way. حرف خود را به کرسی نشاندن ( پیش بردن )
carry on business داد و ستد کردن
partial carry رقم تقلی جزئی
partial carry فضای ذخیره سازی موقت تمام ارقام نقلی جمع کننده موازی بجای ارسال مستقیم
propagated carry رقم نقلی پخش شده
ripple through carry عملیاتی که رقم نقلی خروجی از جمع و رقم نقلی ورودی ایجاد کند
carry into effect اجرا کردن
carry forward مبلغ منقول
carry forward منقول ساختن
to carry a watch ساعت همراه داشتن
to carry a watch ساعت دربغل گذاشتن
to carry arms سربازشدن
to carry authority نفوذیاقدرت داشتن
carry arms دوش فنگ
to carry costs هزینه مرافعه دادن
it does not carry the point مقصودرا نمیرساند
carry lookahead با پیش بینی رقم نقلی
carry out the obligations اجرای تعهدات
carry light نورافکن روشن نگهداشتن هدف برای تعقیب
carry propagation پخش رقم نقلی
carry ship کشتی حامل زندانیان جنگی کشتی غیر مسلحی که تضمین عبور داشته باشد
carry into execution اجرا کردن
crawl carry انتقال خزشی
fireman's carry یک دست و یک پا
end around carry رقم نقلی دورگشتی
end around carry رقم نقلی دور گشتی
to carry to excess بحدافراط رساندن
to carry arms سلاح برداشتن
carry one's bat تا پایان بازی ادامه دادن کارتوپزن بدون سوختن
to carry forward منقول ساختن
to carry into effect بموقع اجراگذاشتن
to carry sword شمشیر جستن
to carry out a proposal پیشنهادی را اجرا کردن پیشنهادی را بموقع اجراگذاشتن
to carry the day فتح کردن
to carry to excess افراط کردن در
cash and carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
cash-and-carry نحوه پرداختی که در ان مشتری مبلغ مربوطه راپرداخته و کالا را با خودمیبرد
to carry weight نفوذ یا اهمیت داشتن
to carry oneself خودرا اداره کردن یابوضعی دراوردن
to carry oneself سلوک کردن
to carry the day فیروزشدن
to carry into execution اجراکردن
to carry into execution انجام دادن
cascaded carry رقم نقلی ابشاری
cascade carry وام ایجاد شده در یک جمع کننده ناشی از سیگنال وام ورودی, رقم نقلی ابشاری
to carry off to prison بزندان کشیدن
to carry one off his feet کسیراسرغیرت اوردن یاتحریک کردن
to carry water in a sieve اب درهاون کوبیدن
to carry water in a sieve ساییدن مگس درهوارگ زدن
To carry iron to india . <proverb> آهن به هند بردن .
To carry out to the letter . To do something very meticulously . موبه مو انجام دادن
fireman's carry from outside and reverse پیچ یک دست و یک پا از پشت دست
fireman's carry from outside & semisoupl پیچ یک دست و یک پای مخالف
to carry a piece at safety تفنگی رادرحالی که ضامن ان انداخته است باخود بردن
Did you carry (deliver) the letter ? نامه را بردی یا نه ؟
to carry a motion by acclamation درخواستی [رأیی] را بوسیله بله گفتن اکثریت پذیرفتن
cross to bear/carry <idiom> رنج دادن کاری بصورت دائمی انجام میگیرد
to carry something to a successful issue چیزی را با موفقیت به پایان رساندن
fireman's carry and leg block نوعی فن کشتی یک دست و یک پا
fireman's carry from kneeling position نوعی یک دست و یک پا
fireman's carry and barrel roll یک دست از کمر
When told to carry a load , the ostrich was a bird. <proverb> به شتر مرغ گفتند بار ببر گفت مرغم گفتند پرواز کن گفت شترم.
Recent search history
  Contact• | TermsPrivacy  © 2009 Dictiornary-Farsi.com