Dictiornary-Farsi.com
English Persian Dictionary - Beta version
Home
Enter keyword here!
⌨
Tips
|
Translate!
✘ Close
✘ Close
Total search result: 201 (10 milliseconds)
English
Persian
to give evidence before the court
در دادگاه گواهی دادن
Other Matches
give evidence of
گواه دان
give evidence of
گواهی دادن در مورد
give evidence of
گواه اوردن
Give me a call! or
[Give me a ring!]
به من زنگ بزنید
[بزن]
!
evidence
شواهد
evidence
ثابت کردن سند
evidence
ثابت کردن
self evidence
بی نیازی از اثبات بدیهیت
evidence
شاهد باگواهی ثابت کردن
evidence
بینه
self evidence
خود اشکاری
self evidence
وضوح فی نفسه
evidence
شهادت دادن
evidence
شهادت
evidence
ملاک گواهی
evidence
دلیل
he had no evidence to go upon
مدرکی نداشت که بدان متکی شود
evidence
گواهی
evidence
مدرک
evidence
گواه
evidence
مدرک
state's evidence
گواه جنایی
state's evidence
گواه دادگاه جنایی
cumulative evidence
قرائن یا مدارک اضافی
call in evidence
گواهی خواستن از
secondhand evidence
مدرک دست دوم
hearsay evidence
شهادت سماعی
secondhand evidence
دلیل دست دوم
secondary evidence
ادله درجه دوم
documentary evidence
دلیل کتبی
secondary evidence
ادله فاقداعتبار زیاد
anecdotal evidence
شواهد داستان گونه
summing up evidence
نطق اختتامیه وکیل در انتهای دادرسی که ضمن ان ادله ومدافعات خود را برای هیات منصفه شرح میدهد
to call in evidence
گواهی خواستن از
circumstantial evidence
اماره
written evidence
مدرک
written evidence
دلیل کتبی
conclusive evidence
دلیل قاطع
conclusive evidence
مدرک قاطع
to call in evidence
استشهادکردن از
to call in evidence
بشهادت طلبیدن
clear evidence
دلیل واضح
clear evidence
بینه
circumstantial evidence
قرینه
circumstantial evidence
قراین
circumstantial evidence
اماره اتفاقی
evidence of conformity
دلیل مطابقت
evidence of the corpus
مدرک جرم
false evidence
گواهی کدب
indirect evidence
مدارک و ادله غیر مستقیم
internal evidence
مدارک یا گواهی که از درون چیزی بدست میاید
presumptive evidence
evidence cicumstantial
preservation of evidence
تامین دلیل
parol evidence
شهادت شفاهی
oral evidence
گواهی
internal evidence
مدارک یاگواه درونی
king's evidence
گواهی واعتراف شریک گناه برضدهمدستان خودرادرامریکا.....گویند
oral evidence
دلیل شفاهی
oral evidence
شهادت شفاهی
taking of evidence
پذیرش سند و گواهی
[حقوق]
giving evidence
اداء شهادت
indirect evidence
قرینه و اماره
oral evidence
شهادت
hearsay evidence
شهادت بر شهادت
rebutting evidence
رد دلیل
rebutting evidence
دلیل معارض
rebutting evidence
شاهد معارض
hearing of evidence
پذیرش سند و گواهی
[حقوق]
hearing of evidence
شنوایی گواهی
[حقوق]
taking of evidence
شنوایی گواهی
[حقوق]
legal circumstantial evidence
اماره قانونی
judicial circumstantial evidence
اماره قضایی
prime facie evidence
قرائن فاهری
prima facie evidence
مدرک به فاهر قاطع
prima facie evidence
مدرک محمول بر صحت مدرکی که در صورت تکذیب یا توضیح طرف برای روشن کردن قضیه کافی باشد مدرکی که در نظر اول و پیش از بررسی بیشتر قاطع به نظر می اید
turn kings evidence
شرکای جرم و همدستان خودرا لو دادن
documentary evidence signed by witnesses
ورقه استشهاد
He left no trace (mark,evidence).
اثری بجا نگذاشت
It is for the Court to fix the terms.
[ The terms are a matter for the Court to fix.]
این مربوط به دادگاه می شود که شرایط را تعیین کند.
the court above
محکمه بالاتر
out of court
داد باخته
court of a
محکمه استیناف
to take somebody to court
کسی را محاکمه کردن
ad court
زمین سرویس سمت چپ تنیس
right court
زمین سرویس سمت راست
out of court
محکوم علیه
to appear before the court
در دادگاه ظاهر شدن
court
بارگاه
court
حیاط
court
دادگاه
court
عشق بازی کردن
court
محکمه
court
زمین ورزشهای محوطهای
court
خواستگاری
court
دادگاه افهار عشق
court
دربار
peace court
صلحیه
court style
سبک کورت
[دوره جدیدتری از سبک گوتیک شعاع ساز و گوتیک در فرانسه]
motor court
متل
open court
دادگاهی که همه مردم حق مراجعه به ان را دارند
open court
محکمه عمومی
municipal court
دادگاه داخلی
municipal court
دادگاه شهرداری
president of the court
رئیس دادگاه
practice court
دادگاه مخصوص رسیدگی به کفالت
police court
محکمه خلاف
police court
دادگاه خلاف
odd court
زمین سرویس سمت چپ
playing court
زمین بازی
peace court
دادگاه بخش
base-court
حیات بیرونی
out door court
زمین هوای ازاد
police court
ضابطین شهربانی
contempt of court
توهین به دادگاه
[جرم جنایی]
police court
کلانتری
contempt of court
اهانت به دادگاه
[جرم جنایی]
international court
دادگاه بین المللی
grenade court
میدان تیر یا میدان اموزش پرتاب نارنجک
court division
بخش دادگاه
inns of court
کانون چهار انجمن قانونی درلندن که حق دارندمردم رااجازه وکالت بدهند
high court of
دیوانعالی کشور
high court of
دیوانعالی تمیز
The ball is in your court.
<idiom>
حالا نوبت تو است.
The ball is in your court.
<idiom>
حالا نشان بده که چند مرد حلاجی!
judicial court
محاکم عدلیه
judicial court
دادگاههای دادگستری
jurisdiction of the court
صلاحیت دادگاه
half court
زمین سرویس
moot court
دادگاه تمرینی دانشجویان حقوق
military court
دادگاه نظامی
court referee
داورزمینبازیسرپوشیده
martial court
دادگاه نظامی
magistrates court
دادگاه جنحه
lower court
محکمه تالی
left court
زمین سرویس سمت چپ
court division
دادگاه
mid court
وسط زمین
kangoroo court
دادگاه محلی
kangoroo court
دادگاه پوشالی و پرهرج ومرج
half court
قسمت سرویس زمین تنیس
ante-court
[اولین صحن در خانه های بزرگ]
kangaroo court
دادگاه مندرآوردی
kangaroo court
دادگاه غیرقانونی
to court favour
توجه و التفات کسی را طلب کردن
court shoe
رجوع شود به pump
right service court
داورسرویسراست
court of law
دادگاه
the superme court
دیوانعالی کشور
tennis court
07/32 در59/01 متر
tennis court
زمین تنیس
supreme court
دیوان تمیز
supreme court
دیوان عالی کشور
superior court
دادگاه تمیز
to pay court
عرض بندی کردن
to put out of court
شایسته مطرح کردن ندانستن
to put out of court
از دستور خارج کردن
kangaroo court
دادگاه پوشالی
court shoes
رجوع شود به pump
law court
دادگاه قضایی
volleyball court
9 در 81 متر
volleyball court
زمین والیبال
centre court
حیاطمیانی
trial court
دادگاه رسیدگی به امورموضوعی
trailer court
محل استقرار ترایلر بااتاقهای چرخدار متصل به وسائط نقلیه
traffic court
دادگاه ویژه رسیدگی به تخلفات رانندگی
traffic court
دادگاه عبور و مرور
traffic court
دادگاه تخلفات رانندگی
superior court
دادگاه عالی
crown court
دادگاهیدر انگلستانو ولز
to have recourse to a court
به دادگاه رجوع کردن
[حقوق]
religious court
محکمه شرع
ball is in your court
<idiom>
[نوبت تو هست که قدم بعدی را برداری یا تصمیم بگیری]
rear court
انتهای زمین
provost court
دادگاه فرمانداری نظامی یا نیروی اشغالی
provost court
دادگاه پادگانی
probate court
محکمه امور حسبی
probate court
دادگاه وصایا و ارث
prize court
شعبهای از دادگاه اداره نیروی دریایی که باامور....کاردارد
court rug
فرش تالاری یا درباری
[این نوع فرش از نفیس ترین و گران ترین فرش ها می باشد و دارای نقش ها و طرح های عالی با نخ ممتاز بوده و فقط بصورت سفارشی برای محل های خاص بافته می شود.]
to apply to a court
به دادگاه رجوع کردن
[حقوق]
summary court
دادگاه اولیه دادگاه پادگانی
summary court
دادگاه بدوی
High Court
دادگاهویژهجرائممهم
squash court
زمین بازی اسکواش
service court
محل فرود سرویس اسکواش
service court
محل فرود سرویس
hold court
<idiom>
همانند شاه وملکه دربین موضوع مورد بحث عمل کردن
kangaroo court
<idiom>
out of court settlement
توافق بدون محکمه
[حقوق]
to settle out of court
به توافق رسیدن خارج از دادگاه
front court
محوطه جلو خط سرویس اسکواش
front court
نیمهای که به ان حمله میشود
dut of court
ممنوع از اینکه دادگاه بافهارارتش رسیدگی می نماید
district court
صلحیه
district court
دادگاه بخش
disciplinary court
دادگاه انتظامی محکمه اداری
disciplinary court
محمکه انتظامی
deuce court
زمین سرویس سمت راست تنیس
court of inquiry
دادگاه تفتیش
court of inquiry
بازپرسی
Recent search history
✘ Close
Contact
|
Terms
|
Privacy
© 2009 Dictiornary-Farsi.com